غزل شمارهٔ ۷۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۷۶

۳۴ بازديد


دگرم بستهٔ آن زلف سيه نتوان داشت
آن‌چنانم كه به زنجير نگه نتوان داشت
تاب خيل و سپه زلف و رخي نيست مرا
روز و شب معركه با خيل و سپه نتوان داشت
تا كي آن چاه ذقن را نگرم با لب خشك؟
اين همه تشنه مرا بر لب چه نتوان داشت
ديده بربستم و نوميد نشستم، چه كنم؟
بيش از اين ديده به اميد به ره نتوان داشت
با وجود رخ او ديدن گل كي زيباست؟
پيش خورشيد، نظر جانب مه نتوان داشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد