من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

زندگينامه هلالي جغتايي

۳۶ بازديد

"براي جستجو در اشعار هلالي جغتايي كليك كنيد"

هلالي جغتايي

بدرالدين هلالي استرآبادي از بزرگترين شاعران اواخر قرن نهم و اوايل قرن دهم بوده است كه اصالتاً از تركان جغتايي است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امير عليشير نوايي بوده است. شهرت او در غزل است و مثنويهاي شاه و درويش (شاه و گدا)، صفات‌العاشقين و ليلي و مجنون او نيز معروف است. امير عبيدالله خان ازبك او را به جهت كينه شخصي به تشيع متهم كرد و به قتل رسانيد (اين كه او به راستي شيعه بوده يا نه را از روي اشعارش نمي‌توان استخراج كرد چرا كه وي در آثارش گاه از خلفاي راشدين و گاه از ائمه شيعه نام برده و چنان مي‌نمايد كه به مقتضاي زمان به اين سو و آن سو متمايل مي‌شده است). مشهور است كه سيف‌الله نامي در قتل او ساعي بود و از اين جهت سال مرگ وي را به ابجد با عبارت «سيف‌الله كشت» (معادل ۹۳۶ هجري قمري) ضبط كرده‌اند.

  غزليات ( 250 غزل )

  قصايد ( 4 قصيده )

  قطعات ( 10 قطعه )

  رباعيات ( 35 رباعي )

  مثنوي شاه و درويش ( 53 بخش )

  مخمس بر غزل سعدي


رباعي شماره ۵۰۰

۳۷ بازديد


فرياد ز دست فلك بي سر و بن
كاندر بر من نه نو بهشت و نه كهن
با اين همه نيز شكر ميبايد كرد
گر زين بترم كند كه گويد كه مكن


غزل شمارهٔ ۳

۳۷ بازديد


اي نور خدا در نظر از روي تو ما را
بگذار كه در روي تو ببينيم خدا را
تا نكهت جان‌بخش تو همراه صبا شد
خاصيت عيسي‌ست دم باد صبا را
هر چند كه در راه تو خوبان همه خاكند
حيف است كه بر خاك نهي آن كف پا را
پيش تو دعا گفتم و دشنام شنيدم
هرگز اثري بهتر از اين نيست دعا را
مي‌خواستم آسوده به كنجي بنشينم
بالاي تو ناگاه برانگيخت بلا را
آن روز كه تعليم تو مي‌كرد معلم
بر لوح تو ننوشت مگر حرف وفا را؟
گر يار كند ميل، هلالي، عجبي نيست
شاهان چه عجب گر بنوازند گدار را؟


غزل شمارهٔ ۲

۳۴ بازديد


سعي كردم كه شود يار ز اغيار جدا
آن نشد عاقبت و من شدم از يار جدا
از من امروز جدا مي‌شود آن يار عزيز
همچو جاني كه شود از تن بيمار جدا
گر جدا مانم از او خون مرا خواهد ريخت
دل خون‌گشته جدا، ديدهٔ خون‌بار جدا
زير ديوار سرايش تن كاهيدهٔ من
همچو كاهيست كه افتاده ز ديوار جدا
من كه يك بار به وصل تو رسيدم همه عمر
كي توانم كه شوم از تو به يك بار جدا؟
دوستان، قيمت صحبت بشناسيد، كه چرخ
دوستان را ز هم انداخته بسيار جدا
غير آن مه، كه هلالي به وصالش نرسيد
ما درين باغ نديدم گل از خار جدا


غزل شمارهٔ ۱

۳۴ بازديد


مه من، به جلوه‌گاهي كه تو را شنودم آن‌جا
جگرم ز غصه خون شد، كه چرا نبودم آن‌جا؟
گه سجده خاك راهت به سرشك مي‌كنم گل
غرض آن‌كه دير ماند اثر سجودم آن‌جا
من و خاك آستانت، كه هميشه سرخ‌رويم
به همين قدر كه روزي رخ زرد سودم آن‌جا
به طواف كويت آيم، همه شب، به ياد روزي
كه نيازمندي خود به تو مي‌نمودم آن‌جا
پس ازين جفاي خوبان ز كسي وفا نجويم
كه دگر كسي نمانده كه نيازمودم آن‌جا
به سر رهش، هلالي، ز هلاك من كه را غم؟
چو تفاوتي ندارد عدم و وجودم آن‌جا


غزل شمارهٔ ۶

۳۴ بازديد

 

از آن تنهايي ملك غريبي شد هوس ما را
كه روزي چند نشناسيم ما كس را و كس ما را
ز دست ما اگر پابوس خوبان بر نمي‌آيد
همين دولت كه: خاك پاي ايشانيم بس ما را
به راه محمل جانان چنان بي‌خود نيم امشب
كه هوش رفته باز آيد به فرياد جرس ما را
به آب چشم ما پرورده شد خار و خس كويش
ولي گل‌هاي حسرت مي‌دمد زان خار و خس ما را
گر از دل هر نفس اين آه عالم‌سوز برخيزد
كسي ديگر نخواهد ساخت با خود هم‌نفس ما را
ز دست ما كشيدي طره و صد جا گره بستي
كه كوته گردد و ديگر نباشد دسترس ما را
هلالي، روزگاري شد كه دور از گلشن رويش
فلك دل تنگ مي‌دارد چو مرغان قفس ما را


غزل شمارهٔ ۵

۳۴ بازديد


ز روي مهر اگر روزي ببيني يك دو شيدا ر
به ما هم گوشهٔ چشمي، كه شيدا كرده‌اي ما را
به هر جا پا نهي آن جا نهم صد بار چشم خود
چه باشد؟ آه! اگر يك‌باره بر چشمم نهي پا را
مرا گر در تمناي تو آيد صد بلا بر سر
ز سر بيرون نخواهم كرد هرگز اين تمنا را
چو در بازار حسن از يك طرف پيدا شدي، ناگه
خريداران يوسف برطرف كردند سودا را
شنيدم اين كه: فردا ماه من عزم سفر دارد
بميرم كاش امروزت، نبينم روي فردا را
هلالي را به يك ديدن غلان خويشتن كردي
عجب بيناييي كردي، بنازم چشم بينا را


غزل شمارهٔ ۴

۳۵ بازديد


به چشم لطف اگر بيني گرفتاران رسوا را
به ما هم گوشه چشمي كه رسوا كرده‌اي ما را
پس از مردن نخواهم سايهٔ طوبي ولي خواهم
كه روزي سايه بر خاكم فتد آن سروبالا را
حذر كن از دم سرد رقيب، اي نوگل خندان
كه از باد خزان آفت رسد گلهاي رعنا را
دلا، تا مي‌توان امروز فرصت را غنيمت دان
كه در عالم نمي‌داند كسي احوال فردا را
زلال خضر باشد خاك پايت، جاي آن دارد
كه ذوق خاك‌بوسي بر زمين آرد مسيحا را
هلالي را چه حد آن كه بر ماه رخت بيند؟
به عشق ناتمام او چه حاجت روي زيبا را؟


غزل شمارهٔ ۸

۳۴ بازديد


ترك ياري كردي و من همچنان يارم تو را
دشمن جاني و از جان دوست‌تر دارم تو را
گر به صد خار جفا آزرده‌سازي خاطرم
خاطر نازك به برگ گل نيازارم تو را
قصد جان كردي كه يعني: دست كوته كن ز من
جان به كف بگذارم و از دست نگذارم تو را
گر برون آرند جانم را ز خلوت‌گاه دل
نيست ممكن، جان من، كز دل برون آرم تو را
يك دو روزي صبر كن، اي جان بر لب آمده
زانكه خواهم در حضور دوست بسپارم تو را
اين چنين كز صوت مطرب بزم عيشم پر صداست
مشكل آگاهي رسد از نالهٔ زارم تو را
گفته‌اي: خواهم هلالي را به كام دشمنان
اين سزاي من كه با خود دوست مي‌دارم تو را


غزل شمارهٔ ۷

۳۴ بازديد


گه‌گهم خواني و گويي كه چه حالست تو را؟
حال من حال سگان، اين چه سوال است تو را؟
مي‌كنم ياد تو و مي‌روم از حال به حال
من به اين حال و نپرسي كه: چه حالست تو را؟
سال‌ها شد كه خيال كمرت مي‌بندم
هرگزم هيچ نگفتي: چه خيالست تو را؟
اي گل باغ لطافت، ز خزان ايمن باش
كه هنوز اول نوروز جمالست تو را
وصف حسن تو چه گويم؟ كه ز اسباب جمال
هر چه بايد همه در حد كمالست تو را
نوبت كوكبهٔ ماه منست، اي خورشيد
بيش از اين جلوه مكن، وقت زوال است تو را
عمر بگذشت، هلالي، به اميد دهنش
خود بگو: اين چه تمناي محالست تو را؟