يار ما هرگز نيازارد دل اغيار را
گل سراسر آتشست، اما نسوزد خار را
ديگر از بيطاقتي خواهم گريبان چاك زد
چند پوشم سينهٔ ريش و دل افگار را؟
بر من آزرده رحمي كن، خدا را، اي طبيب
مرهمي نه، كز دلم بيرون برد آزار را
باغ حسنت تازه شد از ديدهٔ گريان من
چشم من آب دگر داد آن گل رخسار را
روز هجر از خاطرم انديشهٔ وصلت نرفت
آرزوي صحت از دل كي رود بيمار را؟
حال خود گفتي: بگو، بسيار و اندك هر چه هست
صبر اندك را بگويم، يا غم بسيار را؟
ديدن رخسار جانان دولتي باشد عظيم
از خدا خواهد هلالي دولت ديدار را
جان خوشست، اما نميخواهم كه: جان گويم تو را
خواهم از جان خوشتري باشد، كه آن گويم تو را
من چه گويم كه آنچنان باشد كه حد حسن توست؟
هم تو خود فرما كه: چوني، تا چنان گويم تو را
جان من، با آن كه خاص از بهر كشتن آمدي
ساعتي بنشين، كه عمر جاودان گويم تو را
تا رقيبان را نبينم خوشدل از غمهاي خويش
از تو بينم جور و با خود مهربان گويم تو را
بس كه ميخواهم كه باشم با تو در گفت و شنود
يك سخن گر بشنوم، صد داستان گويم تو را
قصهٔ دشوار خود پيش تو گفتن مشكلست
مشكلي دارم، نميدانم چه سان گويم تو را؟
هر كجا رفتي، هلالي، عاقبت رسوا شدي
جاي آن دارد كه: رسواي جهان گويم تو را
من كيستم تا هر زمان پيش نظر بينم تو را
گاهي گذر كن سوي من، تا در گذر بينم تو را
افتاده بر خاك درت، خوش آنكه آيي بر سرم
تو زير پا بيني و من بالاي سر بينم تو را
يك بار بينم روي تو دل را چه سان تسكين دهم؟
تسكين نيابد، جان من، صد بار اگر بينم تو را
از ديدنت بيخود شدم، بنشين به بالينم دمي
تا چشم خود بگشايم و بار دگر بينم تو را
گفتي كه هر كس يك نظر بيند مرا جان ميدهد
من هم به جان در خدمتم، گر يك نظر بينم تو را
صد بار آيم سوي تو، تا آشنا كردي به من
هر بار از بار دگر بيگانهتر بينم تو را
تا كي هلالي را چنين زين ماه ميداري جدا؟
يا رب! كه اي چرخ فلك، زير و زبر بينم تو را
يار، چون در جام ميبيند، رخ گلفام را
عكس رويش چشمهٔ خورشيد سازد جام را
جام مي بر دست من نه، نام نيك از من مجوي
نيك نامي خود چه كار آيد من بد نام را؟
ساقيا، جام و قدح را صبح و شام از كف منه
كين چنين خورشيد و ماهي نيست صبح و شام را
فتنهانگيز است دوران، جان مي در گردش آر
تا نبينم فتنههاي گردش ايام را
از خدا خواهد هلالي در به دم جام نشاط
كو حريفي، تا به ساقي گويد اين پيغام را؟
آرزومند توام، بنماي روي خويش را
ور نه، از جانم برون كن ارزوي خويش را
جان در آن زلفست، كمتر شانه كن، تا نگسلي
هم رگ جان مرا، هم تار موي خويش را
خوبرو را خوي بد لايق نباشد، جان من
همچو روي خويش نيكو ساز خوي خويش را
چون به كويت خاك گشتم پايمالكم ساختي
پايه بر گردون رساندي خاك كوي خويش را
آن نه شبنم بود ريزان، وقت صبح، از روي گل
گل ز شرمت ريخت بر خاك آبروي خويش را
مردهام، عيسيدمي خواهم، كه يابم زندگي
همره باد صبا بفرست بوي خويش را
بارها گفتم: هلالي، ترك خوبان كن ولي
هيچ تأثيري نديدم گفتگوي خويش را
من كيم بوسه زنم ساعد زيبايش را؟
گر مرا دست دهد بوسه زنم پايش را
چشم ناپاك بر آن چهره دريغ است، دريغ
ديدهٔ پاك من اوليست تماشايش را
ناز ميبارد از آن سرو سهي سر تا پا
اين چه ناز است؟ بنازم قد و بالايش را
خواهم از جامهٔ جان خلعت آن سرو روان
تا در آغوئش كشم قامت رعنايش را
جاي او ديدهٔ خونبار شد، اي اشك، برو
هر دم از خون دل آغشته مكن جايش را
هيچ كس دل به خريداري ياري ندهد
كه به هم بر نزند حسن تو سودايش را
زان دو لب هست تمناي هلالي سخني
كاش، گويي كه: برآرند تمنايش را
بي تو، چندان كه محنتست مرا
با تو چندان محبتست مرا
مردم و سوي من نمينگري
بنگر كين چه حسرتست مرا
رخ نهفتي، ولي به ديدهٔ دل
در جمال تو حيرتست مرا
نسبه من چه ميكني بر رقيب؟
با رقيبان چه نسبتست مرا؟
خوار شد بر درت هلالي و گفت:
اين نه خواريست، عزتست مرا
يك دو روزي ميگذارد يار من تنها مرا
وه! كه هجران ميكشد امروز يا فردا مرا
شهر دلگيرست، تا آهنگ صحرا كرد يار
ميروم، شايد كه بگشايد دل از صحرا مرا
يار آنجا و من اينجا، وه! چه باشد گر فلك
يار را اينجا رساند، يا برد آنجا مرا
ناله كمتر كن، دلا، پيش سگانش بعد از اين
چند سازي در ميان مردمان رسوا مرا؟
غير بدنامي ندارم سودي از سوداي عشق
مايهٔ بازار رسواييست اين سودا مرا
ميكشم، گفتي: هلالي را به استغنا و ناز
آري، آري، ميكشد آن ناز و استغنا مرا
اي شهسوار حسن سرافراز كن مرا
اي من سگت، به سوي خود آواز كن مرا
تا با تو راز گويم و فارق شوم دمي
بهر خدا، كه همدم و همراز كن مرا
لطف تو معجزيست، كه بر مرده جان دهد
لطفي كن و زنده ز اعجاز كن مرا
چون كاكل تو چند توان گشت بر سرت؟
تيغي بگير و از سر خود باز كن مرا
ساقي، هلاكم از هوس پايبوس تو
در پاي خويش مست سر انداز كن مرا
نازي بكن، كه بيخبر افتم به خاك و خون
يهني كه: نيمكشتهٔ آن ناز كن مرا
جانا، به غمزه سوي هلالي نظر فكن
وز جان هلاك غمزهٔ غماز كن مرا
گفتگوي عقل در خاطر فرو نايد مرا
بندهٔ سلطان عشقم، تا چه فرمايد مرا؟
بس كه كردم گريه پيش مردم و سودي نداشت
بعد از اين بر گريهٔ خود خنده ميآيد مرا
بستهٔ زلف پريرويان شدن از عقل نيست
ليك من ديوانهام، زنجير ميبايد مرا
وعدهٔ وصل تو داد اندكي تسكين دل
تا رخ خوبت نبينم دل نياسايد مرا
وه! كه خواهد شد، هلالي خانهٔ عمرم خراب
جان غمفرسوده من چند از غم بفرسايد مرا؟
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد