غزل شمارهٔ ۲۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۶

۳۷ بازديد


گه نمك ريزد به خم، گه بشكند پيمانه را
محتسب تا چند در شور اورد مي‌خانه را؟
هر كجا شب‌ها ز سوز خويش گفتم شمه‌اي
شمع را بگداختم، آتش زدم پروانه را
قصه پنهان ما افسانه شد، اين هم خوشست
پيش او شايد رفيقي گويد اين افسانه را
اين همه بيگانگي با آشنايان بس نبود؟
كاشناي خويش كردي مردم بيگانه را
از هلالي ديگر اي ناصح، خردمندي مجوي
بيش از اين تكليف هشياري مكن ديوانه را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد