دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۹ ۳۶ بازديد
به روز غم، سگش خواهم، كه پرسد خاكساران را
كه ياران در چنين روزي به كار آيند ياران را
عجب خاري خليد از نوگلي در سينهٔ ريشم!
كه برد از خاطر من خار خار گلعذاران را
ز ناز امروز با اغيار خندان ميرود آن گل
دريغا! تازه خواهد كرد داغ دلفگاران را
به صد اميد عزم كوي او دارند مشتاقان
خداوندا، به اميدي رسان اميدواران را
تو، اي فارغ، كه عزم باغ داري سوي ما بگذر
كه در خون جگر چون لاله بيني داغداران را
اگر من بابلم، اما تو آن گلبرگ خنداني
كه از باغ تو بويي بس بود چون من هزاران را
هلالي كيست، كان مه توسن برانگيزد به قتل او
به خون اينچنين صيدي چه حاجت شهسواران را؟
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد