با ياد تو با ديدهٔ تر ميآيم
وز بادهٔ شوق بيخبر ميآيم
ايام فراق چون به سرآمدهاست
من نيز به سوي تو به سر ميآيم
ما بين دو عين يار از نون تا ميم
بيني الفي كشيده بر صفحهٔ سيم
ني ني غلطم كه از كمال اعجاز
انگشت نبيست كرده مه را بدو نيم
افسوس كه ما عاقبت انديش نهايم
داريم لباس فقر و درويش نهايم
اين كبر و مني جمله از آنست كه ما
قانع به نصيب و قسمت خويش نهايم
هر چند زكار خود خبردار نهايم
بيهوده تماشاگر گلزار نهايم
بر حاشيهٔ كتاب چون نقطهٔ شك
بي كارنهايم اگر چه در كار نهايم
ما طي بساط ملك هستي كرديم
بي نقض خودي خداپرستي كرديم
بر ما مي وصل نيك ميپيوندد
تف بر رخ مي كه زود مستي كرديم
هر چند كه دل به وصل شادان كرديم
ديديم كه خاطرت پريشان كرديم
خوش باش كه ما خوي به هجران كرديم
بر خود دشوار و بر تو آسان كرديم
مادر ره سوداي تو منزل كرديم
سوزيست در آتشي كه در دل كرديم
در شهر مراميان چشم ميخوانند
نيكو نامي ز عشق حاصل كرديم
ما با مي و مستي سر تقوي داريم
دنيي طلبيم و ميل عقبي داريم
كي دنيي و دين هر دو بهم آيد راست
اينست كه ما نه دين نه دنيي داريم
جانا من و تو نمونهٔ پرگاريم
سر گر چه دو كردهايم يك تن داريم
بر نقطه روانيم كنون چون پرگار
در آخر كار سر بهم باز آريم
در مصطبها درد كشان ما باشيم
بدنامي را نام و نشان ما باشيم
از بد بتراني كه تو شان ميبيني
چون نيك ببيني بدشان ما باشيم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد