هر چند گهي زعشق بيگانه شوم
با عافيت كنشت و همخانه شوم
ناگاه پريرخي بمن بر گذرد
برگردم زان حديث و ديوانه شوم
اي دوست طواف خانهات ميخواهم
بوسيدن آستانهات ميخواهم
بيمنت خلق توشه اين ره را
ميخواهم و از خزانهات ميخواهم
داني كه چها چها چها ميخواهم
وصل تو من بي سر و پا ميخواهم
فرياد و فغان و نالهام داني چيست
يعني كه ترا ترا ترا ميخواهم
هيهات كه باز بوي مي ميشنوم
آوازهٔ هاي و هوي و هي ميشنوم
از گوش دلم سر الهي هر دم
حق ميگويد ولي ز ني ميشنوم
در كوي تو سر در سر خنجر بنهم
چون مهرهٔ جان عشق تو در بر بنهم
نامردم اگر عشق تو از دل بكنم
سوداي تو كافرم گر از سر بنهم
سرمايهٔ غم ز دست آسان ندهم
دل بر نكنم زدوست تا جان ندهم
از دوست كه يادگار دردي دارم
آن درد به صد هزار درمان ندهم
ني باغ به بستان نه چمن ميخواهم
ني سرو و نه گل نه ياسمن ميخواهم
خواهم زخداي خويش كنجي كه در آن
من باشم و آن كسي كه من ميخواهم
دي تازه گلي ز گلشن آورد نسيم
كز نكهت آن مشام جان يافت شميم
ني ني غلطم كه صفحهاي بود از سيم
مشكين رقمش معطر از خلق كريم
دارم ز خدا خواهش جنات نعيم
زاهد به ثواب و من به اميد عظيم
من دست تهي ميروم او تحفه به دست
تا زين دو كدام خوش كند طبع كريم
چون دايره ما ز پوست پوشان توايم
در دايرهٔ حلقه بگوشان توايم
گر بنوازي زجان خروشان توايم
ور ننوازي هم از خموشان توايم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد