ما جز به غم عشق تو سر نفرازيم
تا سر داريم در غمت دربازيم
گر تو سر ما بي سر و سامان داري
ماييم و سري در قدمت اندازيم
شمعم كه همه نهان فرو ميگريم
ميخندم و هر زمان فرو ميگريم
چون هيچ كس از گريه من آگه نيست
خوش خوش بميان جان فرو ميگريم
ببريد ز من نگار هم خانگيم
بدريد به تن لباس فرزانگيم
مجنون به نصيحت دلم آمدهاست
بنگر به كجا رسيده ديوانگيم
يك جو غم ايام نداريم خوشيم
گر چاشت بود شام نداريم خوشيم
چون پخته به ما ميرسد از مطبخ غيب
از كس طمع خام نداريم خوشيم
در حضرت پادشاه دوران ماييم
در دايرهٔ وجود سلطان ماييم
منظور خلايقست اين سينهٔ ما
پس جام جهان نماي خلقان ماييم
ما قبلهٔ طاعت آن دو رو ميدانيم
ايمان سر زلف مشكبو ميدانيم
با اين همه دلدار به ما نيكو نيست
ما طالع خويش را نكو ميدانيم
من لايق عشق و درد عشق تو نيم
زنهار كه هم نبرد عشق تو نيم
چون آتش عشق تو بر آرد شعله
من دانم و من كه مرد عشق تو نيم
بگريختم از عشق تو اي سيمين تن
باشد كه زغم باز رهم مسكين من
عشق آمد واز نيم رهم باز آورد
مانندهٔ خونيان رسن در گردن
اي دوست ترا به جملگي گشتم من
حقا كه درين سخن نه زرقست و نه فن
گر تو زوجود خود برون جستي پاك
شايد صنما به جاي تو هستم من
افتاده منم به گوشهٔ بيت حزن
غمهاي جهان مونس غمخانهٔ من
يا رب تو به فضل خويش دندانم را
بخشاي به روح حضرت ويس قرن
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد