غزل شمارهٔ ۲۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۲

۳۶ بازديد


ز سوز سينه، هر دم، چند پوشم داغ هجران را؟
دگر طاقت ندارم، چاك خواهم زد گريبان را
بزن يك خنجر و از درد جان كندن خلاصم كن
چرا دشوار بايد كرد بر من كار آسان را؟
نمي‌خواهم كه خط بالاي آن لب سايه اندازد
كه بي ظلمت صفاي ديگرست اب حيوان را
به زلفت بسته شد دل‌هاي مشتاقان، بحمدالله
عجب جمعيتي روزي شد اين جمع پريشان را!
كسي چون جان برد زين كافران سنگ‌دل، يارب؟
كه در يك لحظه ميريزند خون صد مسلمان را
طبيبا، تا به كي بر زخم پيكانش نهي مرهم؟
برو، مگذار ديگر مرهم و بگذار پيكان را
هلالي، دل منه بر شيوهٔ آن شوخ عاشق‌كش
سخن بشنو و گرنه بر سر دل مي‌كني جان را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد