غزل شمارهٔ ۱۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۰

۳۶ بازديد

 

جان خوشست، اما نمي‌خواهم كه: جان گويم تو را
خواهم از جان خوش‌تري باشد، كه آن گويم تو را
من چه گويم كه آنچنان باشد كه حد حسن توست؟
هم تو خود فرما كه: چوني، تا چنان گويم تو را
جان من، با آن كه خاص از بهر كشتن آمدي
ساعتي بنشين، كه عمر جاودان گويم تو را
تا رقيبان را نبينم خوش‌دل از غم‌هاي خويش
از تو بينم جور و با خود مهربان گويم تو را
بس كه مي‌خواهم كه باشم با تو در گفت و شنود
يك سخن گر بشنوم، صد داستان گويم تو را
قصهٔ دشوار خود پيش تو گفتن مشكلست
مشكلي دارم، نمي‌دانم چه سان گويم تو را؟
هر كجا رفتي، هلالي، عاقبت رسوا شدي
جاي آن دارد كه: رسواي جهان گويم تو را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد