غزل شمارهٔ ۱۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۳

۳۵ بازديد


آرزومند توام، بنماي روي خويش را
ور نه، از جانم برون كن ارزوي خويش را
جان در آن زلفست، كمتر شانه كن، تا نگسلي
هم رگ جان مرا، هم تار موي خويش را
خوب‌رو را خوي بد لايق نباشد، جان من
همچو روي خويش نيكو ساز خوي خويش را
چون به كويت خاك گشتم پايمالكم ساختي
پايه بر گردون رساندي خاك كوي خويش را
آن نه شبنم بود ريزان، وقت صبح، از روي گل
گل ز شرمت ريخت بر خاك آبروي خويش را
 مرده‌ام، عيسي‌دمي خواهم، كه يابم زندگي
همره باد صبا بفرست بوي خويش را
بارها گفتم: هلالي، ترك خوبان كن ولي
هيچ تأثيري نديدم گفتگوي خويش را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد