غزل شمارهٔ ۱۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۱

۳۸ بازديد


يار ما هرگز نيازارد دل اغيار را
گل سراسر آتشست، اما نسوزد خار را
ديگر از بي‌طاقتي خواهم گريبان چاك زد
چند پوشم سينهٔ ريش و دل افگار را؟
بر من آزرده رحمي كن، خدا را، اي طبيب
مرهمي نه، كز دلم بيرون برد آزار را
باغ حسنت تازه شد از ديدهٔ گريان من
چشم من آب دگر داد آن گل رخسار را
روز هجر از خاطرم انديشهٔ وصلت نرفت
آرزوي صحت از دل كي رود بيمار را؟
حال خود گفتي: بگو، بسيار و اندك هر چه هست
صبر اندك را بگويم، يا غم بسيار را؟
ديدن رخسار جانان دولتي باشد عظيم
از خدا خواهد هلالي دولت ديدار  را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد