بيمهري آن بهانهجو ميدانم
بي درد و ستم عادت او ميدانم
جز جور و جفا عادت آن بدخو ني
من شيوهٔ يار خود نكو ميدانم
با چشم تو ياد نرگستر نكنم
بيلعل تو آرزوي كوثر نكنم
گر خضر به من بي تو دهد آب حيات
كافر باشم كه بي تو لب تر نكنم
از بيم رقيب طوف كويت نكنم
وز طعنهٔ خلق گفتگويت نكنم
لب بستم و از پاي نشستم اما
اين نتوانم كه آرزويت نكنم
بي روي تو راي استقامت نكنم
كس را به هواي تو ملامت نكنم
در جستن وصل تو اقامت نكنم
از عشق تو توبه تا قيامت نكنم
يادت كنم ار شاد و اگر غمگينم
نامت برم ار خيزم اگر بنشينم
با ياد تو خو كردهام اي دوست چنانك
در هرچه نظر كنم ترا ميبينم
با درد تو انديشهٔ درمان نكنم
با زلف تو آرزوي ايمان نكنم
جانا تو اگر جان طلبي خوش باشد
انديشهٔ جان براي جانان نكنم
غمناكم و از كوي تو با غم نروم
جز شاد و اميدوار و خرم نروم
از درگه همچو تو كريمي هرگز
نوميد كسي نرفت و من هم نروم
تا بردي ازين ديار تشريف قدوم
بر دل رقم شوق تو دارم مرقوم
اين قصه مرا كشت كه هنگام وداع
از دولت ديدار تو گشتم محروم
آن بخت ندارم كه به كامت بينم
يا در گذري هم به سلامت بينم
وصل تو بهيچگونه دستم نايد
نامت بنويسم و به نامت بينم
يا رب تو چنان كن كه پريشان نشوم
محتاج برادران و خويشان نشوم
بي منت خلق خود مرا روزي ده
تا از در تو بر در ايشان نشوم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد