غزل شمارهٔ ۱۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۴

۳۴ بازديد


يار، چون در جام مي‌بيند، رخ گل‌فام را
عكس رويش چشمهٔ خورشيد سازد جام را
جام مي بر دست من نه، نام نيك از من مجوي
نيك نامي خود چه كار آيد من بد نام را؟
ساقيا، جام و قدح را صبح و شام از كف منه
كين چنين خورشيد و ماهي نيست صبح و شام را
فتنه‌انگيز است دوران، جان مي در گردش آر
تا نبينم فتنه‌هاي گردش ايام را
از خدا خواهد هلالي در به دم جام نشاط
كو حريفي، تا به ساقي گويد اين پيغام را؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد