اي كاش كه سجاده به زنار فروشند
اين طايفه دين چند به دينار فروشند
حق از طرف برهمنان است كه امروز
صد سبحه به يك حلقه زنار فروشند
ترسم كه به خاكستر گلخن نستانند
زان جنس كه اين طايف دربار فروشند
در كار دلم كرد همه عشوه چشمش
خوبان دغا مهر به اغيار فروشند
مخمور دو چشم تو رضي گشته نگاهي
كاين باده نه در خانهٔ خمار فروشند
آن برو رويست يا نور است يا قرص قمر
آن لب لعل است يا جانست يا تنگ شكر
طاق ابرويست يا مهراب دل يا ماه نو
نرگس شهلاست يا چشم است يا بادام تر
آن قد و بالاست يا سرو سهي يا شاخ گل
و آن سر زلفست كرده عٰالمي زير و زبر
چون كنم وصف سراپاي تو را اي بينظير
چون سراپاي تو ميسازد مرا بيپا و سر
بيتأمل ميكشي چه بيزبان چه بيگناه
بي تكلف ميبري، چه دل، چه دين، چه جان، چه سر
خوش نداري طور هر طرزي كه آيم پيش تو
اينچنين بودست طرز عشق يا طور دگر
دل كند جان تا تماشايش كند، ليكن چه سود
ميرود چون از تماشايش دل از جان بيشتر
شورش دوشين ما از مي و ساغر نبود
هيچ هوائي بجز وصل تو در سر نبود
داروي بيهوشيم مايه بيجوشيم
ساقي ديگر نداد، مطرب ديگر نبود
نيك و بد كائنات بر محك دل زديم
هيچ غمي با غم دوست برابر نبود
بوي تو ديوانهام ساخت مگر هيچكس
موي معطر نداشت، طره معنبر نبود
خوب بسي بود ليك هيچكسي همچو تو
جام مجسم نداشت روح مصور نبود
داشت اميدي رضي كز تو بسي برخورد
ليك ميسر نگشت آنچه مقدر نبود
چه خواهي ز دفتر تو اي خاك بر سر
چو خشت است بالين و خاكست بر سر
كجا رفت تاج و نگين سليمان
كجا رفت باد و بروت سكندر
شد افسار سرگشتگي تا قيامت
اجل گشتهاي را كه دادند افسر
همه دردسر بود تاج مرصع
همه داغ دل بود باغ مشجر
به دامت اگر دشمن افتاد، سر ده
بكامت اگر دوست افتاد بگذر
مده فرصت از دست ديگر كه هم را
عجب دانم ار باز ببينيم ديگر
به شوخي اسيرم كه نبود چو اوئي
نه در هشت خلد و نه در هفت كشور
براندازد از رخ شبي ار نقابي
بر انگيزد از هر طرف روز محشر
سرش بيقرار است از سنبل گل
برش بينياز است از مشك و عنبر
اگر شمعي افروخت ديوانه باشد
كسي را كه ماهي چنين آيد از در
بيپرده برون ميا كه بسيار
دين و دل و دست رفته از كار
در حلقه تار و مار زلفت
بس سبحه كه شد بدل به زنار
در دور دو چشم شوخ و مستت
بس گوشه نشين كه شد قدح خوار
زنهار ز دست دوست گفتن
زنهار دگر مگوي زنهٰار
شستيم دو دست خود ز ايمان
بستيم ميان خود به زنار
مطرب دستي به چنگ ميزن
ساقي پائي به رقص بَردار
برقع ز جمال خود برافكن
تا سنگ آرد به عشقت اقرار
بر مار گذر كني بگيرند
پازهر بجاي زهر از مار
يك عشوه و صد جهان دل و جان
يك شعله و عالمي خس و خار
بخرام به مرده و بر انگيز
از عظم رميم جان طيٰار
ما جهد بسي بكار برديم
خود جهد نبرده است در كار
تا چند رضي ز بردباري
شد از تو خدا ز خلق بيزار
بيچاره رضي كه مست و حيران
ديوانه فتاده بر درت زار
آن روي چون ماه آن زلف چون مار
گيرم نمائي، كو تاب ديدار
خواهي كه سازي زاهد برهمن
بردار پرده بنماي رخسار
گر آن پريرو بيپرده بودي
ديوانه كردي ما را به يكبار
يك ره در آن رو بنگر كه بيني
نيكي بخرمن خوبي بخروار
دنيا و عقبيٰ، ما بخش كرديم
اغيار و كونين، ما و سگ يار
اين دل ندارد پرواي گيتي
اين سر ندارد پرواي دستار
چند ز دوران چرخ چند ز هجران يار
سينه شود شعله خيز، ديده شود اشكبار
آنچه كشيدم ازو من بيكي جرعه مي
ميكدهها بايدم از پي دفع خمار
من همه صحراي عشق او همه درياي حسن
من همه شور و جنون او همه باد بهار
چه شور افتاده در دلها ز شيرين لعل خندانش
دريغا خضر ما شرمنده گردد ز آب حيوانش
نه از رنگ تو رنگي داشت نه از بوي تو بوئي
ز غيرت چاك زد هر سو ز صد جا، گل گريبانش
چو آن بلبل كه در بستان ز سنبل آشيان دارد
دل آشفتهام جمعي است در زلف پريشانش
چو موسي گر زدود شعلهاي در پيچ و تاب افتد
هميشه داردم در پيچ و تاب آن زلف پيچانش
مشو چندين بلند از خاك قصر خود تماشا كن
كه قيصر رفت بر باد فنا بر قصر و ايوانش
رضيسان سرخ دارم از طپانچه روي خود ترسم
كه رنگ لاغري از كشتنم سازد پشيمانش
شور عشقي كرده بازم بيقرار
باز دل را دادهام بياختيار
گو قرار حيرت ماهم بده
اي كه داري در تكاپويش قرار
ما به عهدت استوار استادهايم
گر چه عهد تو نباشد استوار
چند باشم همچو چشمت ناتوان
چند باشم همچو زلفت بيقرار
يا مرا يك روزگاري دست ده
يا كه دست از روزگار من بدار
دل تسلي ميشود از وعدهات
گر چه خواهي كشتنم از انتظار
گر نداري شوري از ما بر كران
ور نداري شوقي از ما بر كنار
دور از آن روح مجسّم زندهاي
زين گران جاني رضي شرمي بدار
اي عشق نگويم كه به جاي خوشم انداز
يكبار دگر در تف آن آتشم انداز
آتش چه زني بر دلم از نام جدائي
اين حرف مگو با من و در آتشم انداز
بيماري خود داده به ما نرگس مستش
اي ديده ز پر كالهٔ دل مفرشم انداز
يا رب نپسندي كه بخواهم ز تو چيزي
يا رب به كريمي خود از خواهشم انداز
از مغز سر خويش رضي شعله بر افروز
و اندر دل بي عزت خواري كشم انداز
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد