بهوش باش كه در بارگاه رد و قبول
كمال عين ذواتست و فصل عين فصول
اگر قبول و گر رد كني خلاصم كن
شدم هلاك ز ماخولياي رد و قبول
دچار او نشدم تا ز خويش برگشتم
فناست تجربه كرديم كيميٰاي قبول
رسيده شاهد معني ز صورت زشتت
ببين كه از چه به خود گشتهاي دلا مشغول
نبوده يكنفسي بيپياله تا بوده
رضي ز زهد و ريا بيحساب و نامعقول
مرا چگونه نباشد حضور عيش و فراغ
كه زخم بر سر زخم است و داغ بر سر داغ
مرا چنانكه منم بيني و نگوئي هيچ
ازين تغافل جانسوز سخت داغم داغ
اگر جگر جگر و دل دلم خورد، شايد
كه پيش آن گل رعنا، يكيست بلبل و زاغ
ملاف هيچ بر عاشقانش از خورشيد
به آفتاب پرستان چه دم زني ز چراغ
نسيم وصل پريشان و بيدماغم كرد
نساخت گلخنيان را هواي گلشن داغ
كسش نيافت نشان آنكه از تو يافت نشان
كسش نيافت سراغ آنكه از تو يافت سراغ
دگر بسان رضي عاشقي نخواهي يافت
بگردي ار همه ويرانهٔ جهان به چراغ
با رخ همچو صبح و زلف چو شام
بامــــدادان بر آي بر لب بام
تا بدانند نور از ظلمت
تا شناسنــد صبح را از شـــــــام
بگذري گر ز معبد گبران
ور بر آئي به قبلهٔ اسلام
نشناسند زاهدان محراب
نپرستند كافران اصنام
محض عشوه است مر تو را تركيب
وز كرشمه است مر تو را اندام
از دعاي فرشته بيزارم
گر از آن لب دهي مرا دشنام
گر بسنجي تو عقل را با عشق
مي بداني تو نور را ز ظلام
نكني فرق نيك را از بد
نشناسي حلال را ز حرام
دور از آن آستان نميميرم
آه از اين روي، آه از اين اندام
قصهٔ خود رضي بيا و مگو
از تو چون كس نميبرد پيغام
همه دردم همه داغم همه عشقم همه سوزم
همه در هم گذرد هر مه و سال و شب و روزم
وصل و هجرم شده يكسان همه از دولت عشقت
چه بخندم چه بگريم چه بسازم چه بسوزم
گفتني نيست كه گويم ز فراقت به چه حالم
حيف و صد حيف كه دور از تو نداني به چه روزم
دست و پايم طپش دل همه از كار فكنده
چشم بر جلوهٔ ديدار نيفتاده هنوزم
غصهٔ بيغميم داغ كند ور نه بگويم
داغ بيدرديم از پا فكند ور نه بسوزم
رضيم، جملهٔ آفاق فروزان ز چراغم
همچو مه، چشم بدريوزهٔ خورشيد ندوزم
گلها ز من شكفته مگر بانگ بلبلم
شب چشم من نخفت، مگر شبنم گلم
خون در دلم همي كند از آب كوثرم
جا در دلش نميكنم ار سحر باطلم
حسن تو بيتأملم از هوش ميبرد
با آنكه در نگاه تو من بي تأملم
اندك اندك بر سر كوي تو فندي ميزنم
پيش تو پستيم و يا هوي بلندي ميزنيم
هر چه ميگوئيم از آن ميدهد سرها بباد
بر در انديشه زين پس قفل و بندي ميزنيم
تو زما مشنو سخن با ما مگو و ز ما مپرس
هر چه بادا باد گويا حرف چندي ميزنيم
گاه ميگرييم و گاهي خنده بر هم ميكنيم
ما و گردون يكدگر را ريشخندي ميزنيم
پلاس تن به بر، از دست غم قبا كردم
به اين لباس برش عرض مدعا كردم
نماند حاجت كس ناروا نميدانم
كه گفت يا رب يا رب كه من دعا كردم
هزار حيف نداني كه دور از تو بمن
چها گذشت و چها ديدم و چها كردم
نبود غير كمالت بهر چه كردم گوش
مه جمال تو ديدم چو چشم وا كردم
جهان ز حرف تو پر بود تا بدم خاموش
بريده باد زبانم سخن چرا كردم
به اتفاق رضي آمدم به طوف درت
تو را نديدم آنجا و كربلا كردم
جز در عشق بهر در كه شدم خوار شدم
خار بودم همه از عشق تو گلزار شدم
داشتم تا خبر از خويش نبودم خبري
تا شدم مست مي عشق تو هشيار شدم
حرف ما گوش نميكرد چه گفتيم رضي
كو همه گوش شد و من همه گفتار شدم
چو از جور رقيبان از در او بار ميبستم
ره آمد شدن از گريه بر اغيار ميبستم
خوش آن خاري كه چون سنگش بسر ميزد من از حسرت
چو گل ميچيدم و بر گوشهٔ دستار ميبستم
گشادم از در پير مغان شد كاشكي ز اول
ز كف تسبيح ميافكندم و زنار ميبستم
در آمد ميشدم صد بار افزون از در ياري
دل خود گر رضي بر صورت ديوار ميبستم
زبان در ذكر و دل در فكر آن نامهربان دارم
نميگردد بچيزي غير نامش تا زبان دارم
به من گر آشنا بيگانه گردد جاي آن دارد
كه با بيگانه، حرف آشنايي در ميان دارم
خلل دارد يقين با هر كه جانان را گمان كردم
يقين پيش من است آنرا كه با مردم گمان دارم
تمنايم زمين بوس است خاكم بَر دهان بادا
توان بوسيد گيرم، خاك كي اندر دهان دارم
قلندر مشربم بر روي دريا پوست اندازم
سمندر طينتم بر شاخ شعله آشيان دارم
رضي سان گر به چرخم سر فرو نايد، مرا شايد
كه كرسيها فتاده زير پا از آسمٰان دارم
تا بسر شوري از آن زلف پريشان دارم
نه سر كفر و نه انديشهٔ ايمان دارم
پرده بردار كه تا بر همه روشن گردد
كز چه رو مذهب خورشيد پرستان دارم
پيرم از رشك و شد آميخته با جان غم يار
يوسف و گرگ به يك چاه به زندان دارم
با خيال رخت آسودهام از محنت هجر
همره نوح، چه انديشه ز طوفان دارم
اي رضي روزي كافر نشود امني كو
اين خجالت كه من از گبر و مسلمان دارم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد