من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۵۹

۳۲ بازديد


وصالش دمي گر شود حاصلم
چو نو دولتان بر نتابد دلم
كه دارد حريفان نشانم دهيد
طلسمي كه بگشايد اين مشكلم
نه آتش قبولم نمود و نه خاك
چه كردند يا رب در آب و گلم
رضي سان چه باك ار ندارم خرد
كه من در جنون مرشد كاملم


غزل شمارهٔ ۵۷

۳۷ بازديد


دور از و بسكه سوزم و سازم
شده نزديك آنكه بگدازم
هيچ افسون در او نميگيرد
آه از دست ترك طنازم
در و ديوار در سماع آيند
ارغنون غمش چو بنوازم
از جمادات شور برخيزد
چون بيادش ترانه آغازم
گر بخونم دمي نپردازد
دل خونين ازو بپردازم
عالم از غم شود، چه ميسازد
من كه جز با غمش نميسازم
كو خرابات عاشقان كه در او
هر چه دارم ببٰاده در بازم
ميكشم گفتهٔ رضي را من
تو مكش زانكه ميكشد نازم


غزل شمارهٔ ۵۸

۳۳ بازديد


گهي هشيار و گه مست و ملنگم
قلندر مشربم ابدال رنگم
نهنگ بحر عشقم ليك افسوس
كه از عشق تو در كام نهنگم
رسانم تا بدامان حبيب هجران
گر افتد دامن وصلي به چنگم


غزل شمارهٔ ۶۱

۳۴ بازديد


آنچه من از تو، خدا مي‌بينم
همه جا خوف و رجا مي‌بينم
با وجود همه نوميديها
همه اميد روا مي‌بينم
پاي تا سر همه عصيان و خطا
همه پاداش خطا مي‌بينم
ديده بر دوز ز خود تا بيني
كز كجٰا تا به كجا مي‌بينم
با وجودي كه تو را نتوان ديد
من چه گويم كه چهٰا مي‌بينم
از همه چيز تو را ميشنوم
در همه چيز تو را مي‌بينم
نيست جائي كه نباشي آنجٰا
از سمك تا به سما مي‌بينم
خسته دلها همه خرم ديدم
بسته درها همه وا مي‌بينم
پا نهٰادم چو رضي در طلبت
سر خود در ته پا مي‌بينم


غزل شمارهٔ ۶۰

۳۳ بازديد


چون دم از سوداي جانان ميزنم
آتش اندر آب حيوان ميزنم
شور ليلي طاقتم را طاق كرد
همچو مجنون بر بيابان ميزنم
جرعهٔ دردي بصد خون جگر
ميكنم پيدا و پنهان ميزنم
ميكشم آهي بياد لعل او
آتش اندر آب حيوان ميزنم
گر چه مستم راه مسجد ميروم
گر چه گبرم لاف ايمان ميزنم
بي‌نيـٰازم دار و معذورم اگر
خنده بر ناز طبيبان ميزنم
عشقم اسباب بزرگي كرده ساز
تكيه بر جاي بزرگان ميزنم
داغ را هم داغ مرهم مينهم
زخم را هم زخم بر جان ميزنم
گريه بر تاج فريدون ميكنم
خنده بر تخت سليمان ميزنم
بر سر درياي خون جولان زنم
بي تو گر مژگان به مژگان ميزنم
پادشاه وقت خويشم چون رضي
مهر طغرا را انالان ميزنم


غزل شمارهٔ ۶۲

۳۴ بازديد


يكدم كه دست داده و با هم نشسته‌ايم
گوئي بهم بحلقهٔ ماتم نشسته‌ايم
از رستخيز فتنهٔ طوفان نه غرقه‌ايم
ما را ببين چگونه مسلم نشسته‌ايم
هرگز نكرده‌ايم توكل به ناخدا
كشتي بجا گذاشته بي‌غم نشسته‌ايم
عالم چنين فراخ چه دلتنگ مانده‌ايم
صحرا چنين گشاده چه در هم نشسته‌ايم
دايم بياد روي تو چون گل شكفته‌ايم
پيوسته در خيال تو خرم نشسته‌ايم
برقع چه احتياج كه از حسرت جمال
بي‌هم نشسته‌ايم، چو با هم نشسته‌ايم
ما و رضي كه خون هم از رشك ميخوريم
بي‌اختيار پيش تو با هم نشسته‌ايم


غزل شمارهٔ ۶۳

۳۳ بازديد


آنجا كه وصف آن قد و بالا نوشته‌ايم
قرار عجز خويش همانجا نوشته‌ايم
حاصل، دمي زياد تو غافل نبوده‌ايم
يا گفته‌ايم حرف غمت يا نوشته‌ايم
از سوز اشتياق نيارم كه دم زنم
كاتش گرفته دست و قلم تا نوشته‌آيم
گر حكم سرنوشته سمعناش گفته‌ايم
ور قصد جان نموده اطعنا نوشته‌ايم
گوئي بنوش باده كه عمرت شود دراز
ما خط عمر خويش به شبها نوشته‌ايم
دانيم راه راست ولي بهر مصلحت
خط الف بعادت ترسا نوشته‌ايم
شد پشت و روي نامه سيه با وجود آن
از صد هزار حرف يكي نانوشته‌ايم
ناخوانده نامه پاره كند دور افكند
نام رضي به هزره در انجا نوشته‌ايم


غزل شمارهٔ ۶۶

۳۳ بازديد


بي‌رخت گر بگل نظاره كنيم
دشنه گرديم و سينه پاره كنيم
نه فراموشي و نه ياد كني
خود بفرماي تا چه چاره كنيم
آتش عشق تو جهانسوز است
هرزه ما از ميان كناره كنيم
داغ را هم به داغ سينه نهيم
زخم راهم به زخم چاره كنيم
با همه عيب و فسق و زرق و خيال
عيب رند شرابخواره كنيم
دلق سالوس اگر بيندازيم
بت و زنار آشكاره كنيم
چون رضي صد هزار جان خواهيم
تا فدايش هزار باره كنيم


غزل شمارهٔ ۶۴

۳۴ بازديد


دست شوقي با گريبان آشنا ميخواستيم
جامهٔ جان در غم عشقي فنا ميخواستيم
ديده گريان، سينه سوزان، دل طپان، جان مضطرب
شكر للّه يافتيم آنچ از خدا ميخواستيم
خود عيان بود آنچه ميجستيم او را در نهان
پيش ما بود آنچه او را از خدا ميخواستيم
تا شود بي ظرفي اين ناحريفان آشكار
جرعه‌اي زان بادهٔ مرد آزما ميخواستيم
معتكف بوده است در جان آنكه جان جوياش بود
همنشين بودست با ما آنكه ما ميخواستيم
غيرت اغيار در گوش رضي شد پاي بند
ور نه ما آمادگي را از خدا ميخواستيم


غزل شمارهٔ ۶۵

۳۶ بازديد


ما بهر هلاك خود هلاكيم
ز الايش آب و خاك پاكيم
عين عشقيم و آن حسنيم
روح محضيم و جان پاكيم
تا دست بهم دهيم خشتيم
تا چشم بهم نهيم خاكيم