من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۷۶

۳۴ بازديد


تو بدين چشم شوخ و روي چو ماه
ببري دل ز دست سنگ سياه
زير دستت چه آسمـٰان چه زمين
پايمالت چه آفتاب و چه ماه
روز مستي نميبريم بسر
اين زمان آمديم بر سر راه
چون نناليم كه از تماشايش
باز گردد بسوي ديده نگاه
آنچه آن جلوه كرد با جانم
برق هرگز نميكند به گياه
اي كه بي باك بر سر راهش
ميروي و نميروي از راه
باش يك لحظه تا برون آيد
آفتابم ز زير ابر سياه
نفست از چه مرده زنده كند
گر نه روح اللهي، بلا اشباه
سنگ سوزم اگر ببـٰارم اشك
چرخ ريزم اگر بر آرم آه
گاه و بي‌گاه منع ما نكني
چشمت ار بر رخش فتد ناگاه
گفتمش ميرود رضي گفتا
هر كجا ميرود خدا همراه


غزل شمارهٔ ۷۷

۳۴ بازديد


اي كاش كه بود ما نبودي
يا بنمودي هر آنچه بودي
نگشود ز كعبه در كسي را
از ما در دير را سجودي
ز افسانهٔ واعظان فسرديم
اي مطرب عاشقان سرودي
كي مرد غم تو بودم اي عشق
صد بار فزونم ار نمودي
جز دوست اگر ز دوست خواهي
در مذهب عاشقان جهودي
مجنون توام چنانكه بودم
با ما نه‌اي آنچنانكه بودي
اي دل چه به هاي هاي گريي
هوئي مگر از رضي شنودي


غزل شمارهٔ ۷۹

۳۶ بازديد


اين نگه و چشم و زلف و رو كه تو داري
با دل آســـــوده سنگ را نگذاري
با لبش اي لعل ناب در چه حسابي
با رخش اي آفتـــاب در چه شمـــاري
از تو يكي قطره آب بحر محيط است
و ز تو يكي ذره ز آفتاب هزاري
دين و دل اي پادشاه صورت و معني
ما بتو داديم، اختيار تو داري
هيچ تو از روز بازخواست نترسي
هيچ تو شـــرم از خدا و خلق نداري
دل چو رضي مينهي به درد وداعش
چاره نداري جز آنكه جان بسپاري


غزل شمارهٔ ۸۰

۳۳ بازديد


اي كه بجز دلبري تو كار نداري
كار جز آزار جان زار نداري
اي همه داروي دل مگر تو بهشتي
وي همه آرام جان مگر تو بهاري
آنچه دل دشمنان بهم نسپندد
چند تو بر جان دوستان بگماري
بگسلم از جان و دل اگر بپذيري
بگذرم از هر چه هست اگر بگذاري
ريخت دلم آبرو كه خونش بريزي
عذر نگوئي و گر بهانه نياري
چند بر آن در روي و بار نيابي
مردنت اولي دلا كه عار نداري
دور از آن مايهٔ حيات نمرده است
زنده رضي را دگر براي چه داري


غزل شمارهٔ ۸۲

۳۴ بازديد


نميداني تو رسم دوست داري
نميدانم كه با جانم چه داري
مگو پيمان و عهدم استوار است
كه در پيمــــان شكستن استواري
غمت چندانكه با ما سازگار است
تو صد چنـــدان بما نــاســــازگاري
غبارم را تواني داد بر باد
اگر بر دل ز من داري غباري
دمار از روزگار غم بر آرم
اگر افتد بدستم روزگاري
رضي گوئي تو را ديگر چه حال است
خبر گويا ز حٰال مانداري


غزل شمارهٔ ۸۳

۳۴ بازديد


چه التفات به خار و خس چمن داري
كه عار و ننگ ز نسرين و ياسمن داري
تمام سحر و فسوني به دلفريبي خلق
چه احتياج به زلف و رخ و ذغن داري
مگر تلافي ما در دلت گذشته كه باز
هزار عربده با خوي خويشتن داري
خورند خون همه اعضا ز ذوق شمشيرت
مگر به خاطر خود فكر قتل من داري
نشاط و عيش ببزم تو خوشه چينانند
كه مي قدح قدح و گل چمن چمن داري
چه دوستيست به آن سنگدل رضي ديگر
چه دشمنيست كه با جان خويشتن داري


غزل شمارهٔ ۸۱

۳۴ بازديد


خوشتر ز بهشتي و بهٰاري
مجموعه لطف كردگـــاري
در بزم مدام عيش و نوشي
در رزم تمــــام گير و داري
در خشم و عتاب صلح و جنگي
در نـــــاز و كرشمه نور و ناري
از كويت اگر روم عجب نيست
زين كشته تو صد هزار داري
بر هر مويت دليست آونگ
هشدار كه شيشه بار داري
يكبار نيٰامدي بكارش
تا رفت رضي بكار و باري


غزل شمارهٔ ۸۴

۳۵ بازديد


اي راندهٔ درگاه تو خواري و عزيزي
پيدا ز تو هر چيز ندانم تو چه چيزي
ما هيچ وراي تو نديديم و نبينيم
اي آنكه بتحقيق، وراي همه چيزي
اي آنكه تميز بد و نيكت خفقان كرد
بدها همه نيكند، زهي اهل تميزي
شبهه جگرت خون كند اي مدعي علم
صد خرمن ازين دانش و پندار نبيزي
گر اينت بود عشوه چه دلها كه نسوزي
ور اينت كرشمه است چه خونها كه نريزي
در  خلوت او دورتر از هجر رضي وصل
اينجاست كه اصلاً نتوان كرد تميزي


غزل شمارهٔ ۸۵

۳۴ بازديد


چشمم افتاد بر جمال كسي
كه گرو برده ز آفتاب بسي
دعوي بندگي غير مكن
كه تو آزاد كردهٔ هوسي
بر مزن گرد شمع ما اي غير
كه نه پروانه‌اي نه خر مگسي
دل شوريده را چو ساغر مي
نتوان داد هر زمان بكسي
رفته بر باد برگ اين باغم
نه پس اندوزي و نه پيش رسي
ترك فرياد كن رضي كانجا
نرسد هيچكس بداد كسي


غزل شمارهٔ ۸۷

۳۵ بازديد


نه رسم دير و نه آئين كعبه ميداني
ندانمت چه كسي، كافري، مسلماني
بمال و جاه چه نازي، كه شخص نمرودي
بخورد و خواب چه سازي كه نفس حيواني
تميز نيك و بد از هم نكردنت سهل است
بلاست اينكه تو بد نيك و نيك بد داني
درين جهان ز تو حيوان بجٰان خود مانده
كه ره بسي است ز تو تا جهٰان انساني
بغير انسان هر چيز گويمت شادي
بغير آدم هر چيز خوانمت آني
چه جانور كنمت نام مانده‌ام حيران
بهيچ جانوري غير خود نميماني
چه لازم است مدارا د گر به دشمن و دوست
كنون كه گشت رضي كشتي تو طوفاني