من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۶

۴۰ بازديد


مرا در دل غم جانانه‌اي هست
درون كعبه‌ام بتخانه‌اي هست
ز لب مهر خموشي بر ندارم
كه در زنجير من ديوانه‌اي هست
خراباتم ز مسجد خوشتر آيد
كه آنجا نالهٔ مستانه‌اي هست
نميدانم اگر نار است اگر نور
همي دانم كه آتش خانه‌اي هست
درخشان اختري شو گيتي افروز
و گر نه شمع در هر خانه‌اي هست
رضي گويي كجٰا آرام داري
كهن ويرانه، ماتم خانه‌اي هست


غزل شمارهٔ ۱۹

۳۵ بازديد


تا از بر چشم آن جوان رفت
بينائي چشم ما از آن رفت
رفتم كه از آن كناره گيرم
هر چيز كه بود از ميٰان رفت
دل رفت كه دوست كام گردد
بيچاره بكام دشمنان رفت
از ذوق سمٰاع در خروشم
تا نام كه باز بر زبان رفت
اي از همه مانده بر سر هيچ
جهدي جهدي كه كاروان رفت
خود را به كنار خود نديديم
تا از كه حديث در ميان رفت
انديشه كجا رسد به كنهش
بر چرخ كسي به نردبان رفت؟
ديگر ز ندامتم چه حاصل
اكنون كه چو تيرم از كمان رفت
تعيين قدر نميتوان كرد
از تير قضا كجٰا توان رفت
از كشتن من زيان چه داري؟
حرفيست كه در ميان، زيان رفت
چون رفت ز بام سوي خلوت
گوئي تو كه ماه ز آسمٰان رفت
شد خاك رضي بر آستانش
رفته رفته بر آسمٰان رفت


غزل شمارهٔ ۱۸

۳۲ بازديد


شورت در سر خمار نگذاشت
شوقت در دل قرار نگذاشت
آسودهٔ روزگار بوديم
آن فتنهٔ روزگار نگذاشت
آرايش روزگار امروز
حسن تو به نو بهار نگذاشت
آن پيچش طره بر بنا گوش
در هيچ دلي قرار نگذاشت
بنمودن صحبت از گريبان
در هيچكس اختيار نگذاشت
بنگر كه صفٰاي آن بنا گوش
دل در بر گوشوار نگذاشت
حسن تو كسي نديد كو را
تا حشر به زير بار نگذاشت
شد گرم به خواب مرگ چشمم
آن نرگس پر خمار نگذاشت
جان رفت، رضي ز غم كشد آه
باز اين دل پر شرار نگذاشت


غزل شمارهٔ ۲۰

۳۴ بازديد


كنم از شام تا سحر فرياد
كس بدادم نـــميرسد صد داد
گه ز نازم كشد گه از غمزه
هر زمان شيوه‌اي كند بنيــــاد
ميكشد لطفش، آه ازين جادو
ميبرد دستش، آه ازين جلاد
همه ديوانه پيش او عاقل
همه شاگرد پيش او استاد
سرّ عشق ار چه گفتني نبود
گفتم اين رمز هر چه بادا باد
اينت از عادت مُسلماني
روزي هيچ كافري مكناد
هجر بس نيست وصل غيرم كشت
رضيا مرگ تو مبارك باد


غزل شمارهٔ ۲۱

۳۳ بازديد


غم عشق تو اي حور پريزاد
ز غم‌هاي جهانم كرد آزاد
چه غم از خاطرت رفتم و ليكن
غمت ما را نخواهد رفت از ياد
به اهل درد، خوبان را سري نيست
به هرزه عمر ضايع كرد فرهاد
شكيبم رفت و دين و دانشم شد
ز دست اين دل ديوانه فرياد
رضي گويا ز هجران مرده باشد
كه نامش از زبان خلق افتاد


غزل شمارهٔ ۲۴

۲۹ بازديد

 

سرم سودا دلم پروا ندارد
صباحم شب، شبم فردا ندارد
دلم در هيچ جا الفت نگيرد
سرم با هيچكس سودا ندارد
ز هر جا هر كه خواهد، گو بجويش
كه او جز در دل ما، جا ندارد
كشاكش چيست؟ ما گردن نهاديم
سرت گردم بكش اينها ندارد
جفا دارد جفا، چندانكه خواهي
وفا دارد؟ ندانم يا ندارد
نيالودي بخونم دامنت را
اگر رنجم ز دستت جا ندارد
فلك را گو كه ما ديريست خصميم
ز دستش هر چه آيد وا، ندارد
محبت داند و با ما نداند
مروت دارد و با ما ندارد
رضي رفتست قربان سر تو
ندارد اينهمه غوغا، ندارد


غزل شمارهٔ ۲۲

۳۴ بازديد


يقين ما به خيٰال و گمان نميگردد
گمان آن مكنيــــــدش كه آن نميگردد
بغير نقش توام در نظر نمي‌آيد
بغير نام توام بر زبـــــــان نميگردد
ز كفر ودين چه زنم دم كه از تجلي دوست
دلم به اين و زبانم به آن نميگردد
به آستانهٔ او كس نميگذارد سر
كه آستانهٔ او آستان نميگردد
چنان به گرد سر دوست باز ميگردم
كه پيل مست به هندوستان نميگردد
من از كجٰا و ريا و ردا و سالوسي
تو آن مجو كه رضي گرد آن نميگردد


غزل شمارهٔ ۲۳

۳۷ بازديد


كمر تا كي بخونم آن بت نامهربان بندد
كه باشم من كه بر خونم چنان سروي ميان بندد
شوم قربان دمي صد ره كمان ابروانش را
هلال ابرويم هر گه، كه تركش بر ميان بندد
تراوش ميكند راز غمش از هر بن مويم
اگر غيرت گلو گيرد، اگر حيرت زبان بندد
الهي همچو موسي رب ارني را نمي‌گويم
كه مهر خامشي از لن تراني بر ميان بندد
نه از صدق و صفا رنگي، نه از مهر و وفا بويي
كسي چون دل بسرو و لاله اين بوستان بندد
وفاي‌ دوستان گر با رضي اين است ميترسم
كه دل از دوستان برگيرد و بر دشمنان بندد


غزل شمارهٔ ۲۷

۳۳ بازديد


جائي كه به طاعات مباهات توان كرد
محراب صنم قبلهٔ حاجات توان كرد
من روي به كعبه نهم از خاك در تو
از كعبه اگر رو به خرابات توان كرد
چون روح قدس در طلب زندهٔ شوقم
در عشق تو اظهار كرامات توان كرد
نه جرأت پروانه و نه تاب سمندر
دعوي محبت به چه آيات توان كرد
آنجا كه منم ز اهرمن اعجاز توان ديد
و آنجا كه توئي بندگي لات توان كرد


غزل شمارهٔ ۲۵

۳۲ بازديد


روي تو كه رنگ از رخ گلهاي چمن برد
هوش از سر و طاقت ز دل و تاب و توان برد
جز فتنه و آشوب ندانست دگر هيچ
چشمت كه ز مردم سخن آورد، ز من بُرد
ار سوخت ز خود بلبل و افروخت ز خود گل
بوي تو مگر باد صبا سوي چمن بُرد
دست من و دامان تو قاصد كه ز هجران
دور از تو رضي سر به گريبان كفن برد