غزل شمارهٔ ۳۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۳۹

۳۷ بازديد


چه خواهي ز دفتر تو اي خاك بر سر
چو خشت است بالين و خاكست بر سر
كجا رفت تاج و نگين سليمان
كجا رفت باد و بروت سكندر
شد افسار سرگشتگي تا قيامت
اجل گشته‌اي را كه دادند افسر
همه دردسر بود تاج مرصع
همه داغ دل بود باغ مشجر
به دامت اگر دشمن افتاد، سر ده
بكامت اگر دوست افتاد بگذر
مده فرصت از دست ديگر كه هم را
عجب دانم ار باز ببينيم ديگر
به شوخي اسيرم كه نبود چو اوئي
نه در هشت خلد و نه در هفت كشور
براندازد از رخ شبي ار نقابي
بر انگيزد از هر طرف روز محشر
سرش بيقرار است از سنبل گل
برش بي‌نياز است از مشك و عنبر
اگر شمعي افروخت ديوانه باشد
كسي را كه ماهي چنين آيد از در


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد