بهار و باده و عشق و جواني
غنيمت دان غينمت تا تواني
ز من آموخت زلفش تيره روزي
بمن آموخت چشمش ناتواني
نديدم جز خطا از خط و خالش
نميدارد وفا هندوستاني
من آن مزدور محرومم كه كارم
گل داغي بمزد باغباني
چه پرسي از رضي نام و نشانش
غلام تو، سگ تو، هر چه خواني
نه رسم دير و نه آئين كعبه ميداني
ندانمت چه كسي، كافري، مسلماني
بمال و جاه چه نازي، كه شخص نمرودي
بخورد و خواب چه سازي كه نفس حيواني
تميز نيك و بد از هم نكردنت سهل است
بلاست اينكه تو بد نيك و نيك بد داني
درين جهان ز تو حيوان بجٰان خود مانده
كه ره بسي است ز تو تا جهٰان انساني
بغير انسان هر چيز گويمت شادي
بغير آدم هر چيز خوانمت آني
چه جانور كنمت نام ماندهام حيران
بهيچ جانوري غير خود نميماني
چه لازم است مدارا د گر به دشمن و دوست
كنون كه گشت رضي كشتي تو طوفاني
چند دلهاي مبتلا شكني
دلفريبي، تو دل چرا شكني
چند پيوند جان ما گسلي
چند پيمان و عهد ما شكني
پا نيارم كشيد از سر كوي
گر سرم را هزار جا شكني
شكني گر دل رضي سهل است
تو كه جام جهـٰان نما شكني
نگاهي ديدم از چشم سياهي
كه كوه صبر پيشش بود كاهي
اگر برقع براندازي ز رخسار
كرشمه گيرد از مه تا به ماهي
بهارم را تماشا كن نگارا
سرشگم ارغوان و چهره كاهي
اگر يك ذره زو تابد بر آفاق
كند هر ذره را خورشيد و ماهي
همي خواهم كه آن نامهربان را
بلا گردان شوم خواهي نخواهي
بسر تا چند گرداني رضي را
الهي من سرت گردم الهي
هجران اگر نكردي آهنگ زندگاني
بيچاره جان چه كردي با ننگ زندگاني
داراست هر كه جان برد از چنگ مرگ بيرون
ما جان به مرگ برديم از چنگ زندگاني
بيعشق كس مميراد، بي درد كس مماناد
كان عار مرگ باشد وين ننگ زندگاني
ميبرد زندگاني گر جان ز چنگ مردن
كس جان بدر نميبرد از چنگ زندگاني
اي آنكه سنگ كوبي بر سينه از غم مرگ
گويا سرت نخورد است بر سنگ زندگاني
اي آنكه زندگي را بر مرگ ميگزيني
يا رَب مبارك بادت اورنگ زندگاني
پيوسته زندگاني در جنگ بود با ما
با مرگ صلح كرديم از ننگ زندگاني
دوري او رضي را نزديك گشته گويا
كاثار مرگ پيداست از رنگ زندگاني
نرگست آن كند به شهلائي
كه نديده است چشم بينائي
آفت پارسايي و پرهيز
آتش خرمن شكيبائي
تو به شوخي چگونه مشهوري
من چنان شهرهام به شيدائي
هر كجا هست ميكشد ناچار
حسن شوخي وعشق رسوائي
دل اگر آهن است آب شود
چون تو جام كرشمه پيمائي
گاه نظاره حيرت حسنت
خون كند در دل تماشائي
از غم دوري تو نزديك است
چون رضي سوزم از شكيبائي
از لطف چو در نظر نميائي
از پرده چرا بدر نميائي
در مدرك عقل و حس نميگنجي
در گوشهٔ مختصر نميـٰائي
جانم بر لب ز انتظار آمد
تسليم كنم اگر نميـٰائي
پر شد همه بام و بر ز غوغايت
با آنكه به بام در نميـٰائي
هنگام تلافي دل افكاران
با عشوهٔ خويش بر نميـٰائي
ما بر در هجر جان دهيم و تو
با ما ز در دگر نميـٰائي
اي گريه بلات چيست كز چشمم
بي لخت جگر بدر نميـٰائي
كيفيت زندگي نميفهمي
تا با غم عشق بر نميـٰائي
تا يك سر موي از تو ميماند
با يك سر موي بر نميـٰائي
گفتي كه نمانده پاي رفتارم
اي مرد چرا به سر نميـٰائي
هرگز نروي كه باز در چشمم
خوشتر ز دم دگر نميـٰائي
عمرت شد و توشهاي نميبندي
گويا تو بدين سفر نميـٰائي
ديگر بسر رضي نميايد
اي عمر چرا بسر نميٰـائي
در ين بوستانم نه هائي نه هوئي
درين گلستانم نه رنگي نه بوئي
چه كردم چه گفتم چه ديدي كه هرگز
نيائي نپرسي نخواهي نجوئي
خمارم كجا بشكند جام و باده
بهر حال اگر خم نباشد سبوئي
دويديم چون آب بر روي عالم
نديديم در هيچ آب روئي
نكرديم هرگز كسي را سلامي
رسيديم هر جا، كشيديم هوئي
چه شوري است در سر رضي را ندانم
كه پيوسته دارد به خود گفتگوئي
در خرابات مجانين كن گذر
تا ببيني رسم و آئين دگر
عادت اينجا ترك رسم و عادت است
رسم، اينجا ترك جان و ترك سر
كوي عشق است اين و در وي صد بلا
راه عشق است اين و در وي صد خطر
حضرت عشق است اينجا باش باش
سر مده اينجا عنان آهستهتر
آسمان اينجا ببوسد آستان
جبرئيل اينجٰا بريزد بال و پر
زهرهٔ شيران شود اينجا به آب
پا منه اينجا نداري تاب اگر
جان دهند اينجٰا براي درد دل
سر نهند اينجا براي دردسر
الامان اينجا كنند از الامان
الحذر اينجا كنند از الحذر
عقل ازين سودا نهاده سر به كوه
كوه از اين غوغا شده زير و زبر
كوشش و خواهش در اينجا لنگ و كور
بينش و دانش در آنجا كور و كر
سر نميدارد خبر اينجا ز پا
پا نميدارد خبر اينجٰا ز سر
كس نزد اينجٰا دم از چون و چرا
كس نگفت اينجا حديث خير و شر
هيچكار اينجا نيٰامد مال و جاه
هيچ بار اينجٰا ندارد زور و زر
جان نبرده هر كس اينجا برده جان
سر نبرده هر كس اينجا برده سر
ديده بر دوز از خود و او را ببين
خود مبين اندر ميٰان او را نگر
خود بسوز و هر چه ميخواهي بساز
خود بباز و هر چه ميخواهي ببر
در كلاه فقر ميبايد سه ترك
ترك دين و ترك دنيا ترك سر
كس ز كس اينجا نميدارد نشان
كس ز كس اينجا نميپرسد خبر
بوالعجب طوريست طور عاشقان
جمله با هم دوستتر از يكدگر
در فراق يكدگر اشكند و آه
در مذاق يكدگر شير و شكر
جز فتوت نيست اينجا ميزبان
جز محبت نيست اينجا ما حضر
گه جگر بر خوانشان از خون دل
در ربوده همچو گرگ از يكدگر
در هلاك افتاده از بهر هلاك
كرده خون خود بيگديگر هدر
جاي در زندان و دايم در سرور
پاي در دامان و دايم در سفر
جنت و طوبي از ايشان سرفراز
دنيي و عقبي از ايشان مفتخر
نشنود در بزم سرمستان كسي
جز حديث عاشقي چيز دگر
شور شوقم در خروش آورده است
ميكند طبعم عزلخواني دگر
اي بسي نازكتر از گلبرگ تر
در نگاهت عٰالمي زير و زبر
اي به قد سرو و به رخ خورشيد و ماه
وي به دل از سنگ سندان سختتر
واله گفتار تو پير و جوان
مست از ديدار تو ديوار و در
سر خوش و شيرين شمايل شوخ و شنگ
سركش و زيبا و رعنا، شاخ زر
سرو بالا، چشم شهلا، دلربا
كج كله، كاكل پريشان، عشوهگر
تلخ گو و ترش ابرو تند خو
سخت بازو، سنگدل، بيدادگر
در دل او جاي كردم عاقبت
مهرباني ميكند در سنگ اثر
دگر چه شد كه دلم بر كشيد ناله زار
دگر چه رفت كه سر نيست در غم دستار
صبا چه گفت به بلبل زبيوفائي گل
كه همچو اخگر آتش فشان شد از منقار
مگر كه يار شكسته است ساغر پيمان
مگر كه دوست گذشتست از سر اقرار
فغان ز دست شكنهاي طُرهٔ مشكين
امان ز دست ستمهاي نرگس بيمار
بعهد آن يك بي نصيبم آزارام
به دور اين يك، بينيازم از گفتار
ببين ببين كه چسان ميبرند دل زميان
ببين ببين كه چسان ميكشند خود بكنار
كنار داد ز خويشم به چين پيشاني
چو موج بحر كه خاشاك افكند به كنار
بغير يار نداريم در نظر با آنك
بعمر خود نگشوديم ديده بر ديدار
به بزم وصل به ديدار مي نپردازم
بيا ببين كه چه گرم است شوق را بازار
رفيق بهر خدا دل ازو مگو بر گير
تو چشم من بكن و چشم ازو مگو بردار
هزار بار بگفتم تو را كه اي بيشرم
هزار بار بگفتم تو را كه اي بيعار
تو از كجا و نشستن به پاي سايهٔ سرو
تو از كجا و گذشتن بجانب گلزار
تو را به گشت گل و لالهٔ چمن چه رجوع
تو را به صحبت چنگ و ني و پياله چكار
بخون ما چه مدارا كني بگو اي چرخ
كه دشمني بكجا رفت دوستي بكنار
چه دشمني كه نكردي ازآن بتر با من
چه گويمت كه نباشي از آن بتر صد بار
اگر بحكم تو جان در بر است، گو بر گير
و گر به امر تو سر بر تن است، گو بردار
چرا هميشه مرا داري اينچنين رنجور
چرا هميشه مرا داري اينچنين بيمار
رفيق طره پريشان نشسته بر بالين
طبيب دست همان كشيده از بيمار
ز روي لطف بگوئيد تا دگر نشود
طبيب رنجه، كه ما را گذشت كار از كار
بكار خويش فرو ماندهام نميدانم
گره بكار من ز سبحه است يا زنار
بيمن پير خرابات عشق دانستم
كه دام راه گهي سبحه است و گه زنار
كنون ز شوق طريق دگر نميدانم
رهي بما بنمائيد يا اولوالابصار
ز قرب غير مگوئيد با من مهجور
حديث مرگ مخوانيد بر سر بيمار
چو نيست چهرهٔ زردي، چه خانقاه و چه دير
چو نيست جذبهٔ دردي، چه آدمي چه حمار
تو را كه گفت ندانم بيا بگو اي چرخ
كه جور خود همه بر جان عاشقان بگمار
كسي مباد چو من در غم تو بوقلمون
كسي مبٰاد چو من از غم تو بوتيمار
يكيست خاصيت زعفران و گريه من
بهر دلي كه اثر كرده خندهٔ بسيار
بغير ديدهٔ خونبار، هيچ دريائي
نديدهايم كه باشد هميشه طوفان وار
هزار نوح نسازد علاج طوفانم
گر اختيار گذارم به ديدهٔ خونبار
مگر كه بر لب من شهد ناب كرده گذر
مگر كه در دل من آفتاب كرده گذار
زبان چو برگ گلم باز عنبر آگين است
زبان ز بوي خوشم گشته نافهٔ تاتار
مگر ز شاه نجف سر زد از دلم حرفي
مگر گذشت حديثي ز حيدر كرار
علي عالي اعلا امير كل امير
وصي احمد مرسل قسيم جنت و نار
تو همچو من به ثناي علي زبان بگشا
كه مرحبا شنوي هر دم از در و ديوار
من از عقيدهٔ خود بر نميتوانم گشت
نصيروار هلاكم كنند اگر صدر بار
زبان به توبه نگردد چرا كه بگذارد
شفاعت تو گنه زير بار استغفار
غلط نكرده اگر ابروش گمان برده
كه هر كه هر چه ازو خواست داده ايزدوار
سخن بلند شود ورنه گفتمي با تو
كه كيست در پس اين پرده روز و شب در كار
زمانه كيست مر او را كمينه فرمانبر
سپهر چيست مر او را كمينه خدمتكار
تو خود بگو كه چسان نسبتت كنم بيكي
كه نسبت تو بسي كردهاند با جبار
كجا رواست كه بر مسند تو بنشيند
سگي كه بيخ جهنم ازو بود مردار
ز سنگلاخ قيامت كجا رود بيرون
چرا كه اين خر لنگ آبگينه دارد بار
چنان مكن كه چو روباه پيچ و تاب زني
تو را اگر به سگان درش فتد سر و كار
هر آن نفس كه در آن مدحت تو صرف شود
هزار بار از آن كردهايم استغفار
چو نام دوست مكرر نميشود هرگز
هزار بار اگر يا علي كنم تكرار
هميشه تا كه بود غنچه را شكفتن جوي
هميشه تا كه بود بيد را بريدن دار
بريده باد سر دشمنانت همچون بيد
شكفته باد رخ دوستانت همچو بهار
اميدوار چنانم كه وقت جان دادن
سپاريم بيكي از آستان هشت و چهار
رضي ثناي چنين مظهري نياري گفت
زبان دراز مكن كن بعجز خود اقرار
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد