غزل شمارهٔ ۳۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۳۸

۳۵ بازديد


شورش دوشين ما از مي و ساغر نبود
هيچ هوائي بجز وصل تو در سر نبود
داروي بيهوشيم مايه بي‌جوشيم
ساقي ديگر نداد، مطرب ديگر نبود
نيك و بد كائنات بر محك دل زديم
هيچ غمي با غم دوست برابر نبود
بوي تو ديوانه‌ام ساخت مگر هيچكس
موي معطر نداشت، طره معنبر نبود
خوب بسي بود ليك هيچكسي همچو تو
جام مجسم نداشت روح مصور نبود
داشت اميدي رضي كز تو بسي برخورد
ليك ميسر نگشت آنچه مقدر نبود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد