آموخت ما را آن زلف و گردن
زنار بستن، بت سجده كردن
آن مار گيسو بر گردن او
هر كس كه بيند خونش بگردن
بس دلفريبند آن چشم و آن زلف
آن يك به شادي وين يك به شيون
گر از تو بندم دل بر دو گيتي
اي حيف از دل اي واي بر من
تا چند باشي همچون قليواچ
در راه عرفان نه مرد و نه زن
عمر مسيحا پيشش نيرزد
روزي بسر با دلدار كردن
ياري كه پنهان از جسم و جان است
در ديدهٔ دل دارد نشيمن
بارم گران است بر دوش گردون
روزي كه افتد كارم به گردن
با ما چه حاصل از عقل گفتن
ما را چه لازم ديوانه كردن
خون كسي نيست بر گردن ما
از ما مپرهيز اي پاك دامن
هر چند خواريم بر درگه دوست
يك مشت خاكيم در چشم دشمن
دنيا و عقبي نبود رضي را
ساقي تو مي ده مطرب تو ني زن
بهار حسن يا بستان عشق است
سر كوي تو يا رشك گلستان
تف آه است يا باد سموم است
سرشك ماست يا باران نيسان
بهوش خود نيم معذور دارم
كه آيم بر سر كويت چو مستان
بهشتي چند باشد دوزخ از تو
رضي برخيز و عالم كن گلستان
حيفم آيد كه گويدش كس جان
از كجا جان و از كجا جانان
زير دست جفاي تو زن و مرد
پايمال غم تو پير و جوان
دست بر دل ز بيوفائي يار
داغ بر تن ز محنت هجران
بيوفائي، چه ميكني وعده
سست عهدي، چه ميكني پيمان
جور اين درد ميكشم ناچار
تا كه دردم رضي كند درمان
غمزه خونريز و عشوه در پي جان
چون توان برد دين ودل ز ميان
چند از حسرت سراپايت
بيسر و پا شويم و بي دل و جان
چند گيرم ز غم به دندان دست
آه از دست آن لب و دندان
سرو آزاد جان از ين غم داد
كه گرفتار توست پير و جوان
آنچنان شد غمش گريبان گير
كه گريبـٰان ندانم از دامان
روز وصل تو ميروم از هوش
شب مهتاب، واي بر كتّان
دوست هر چند دشمن است با ما
ما بدو دوستيم از دل و جان
نكند در دلت اثر آهم
چكند باد با دل سندان
كاش درد دلم فزون نكني
چون به دردم نميشوي درمان
گر به عهدت زبون شويم چه باك
سد اسكندريم در پيمان
سر شوريدهٔ رضي است مگر
كه چو گوئي فتاده در ميدان
مرا دستي است بالا دست گردون
كه نتوان ز آستينش كرد بيرون
منم بر درگهش چون حلقه بر در
نه دست اندرون نه پاي بيرون
هژبرانند اينجٰا خفته در خاك
دليرانند اينجـٰا غرقه در خون
تن بيجان چگونه زنده ماند
رضي بي او بگو چون زندهاي چون
مه نامهربانم بيگنه دامن كشيد از من
چه بد كردم، چه بد رفتم، چه بد گفتم چه ديد از من
سخن ميرفت از بيگانگان، از خويشتن رفتم
باين ترتيب درس آشنائي را شنيد از من
بخود بيگانهتر امروز ديدم آن ستمگر را
مگر در بيخوديها آشنا حرفي شنيد از من
رضي راه فنا را آنچنان در پيش بگرفتم
كه واپس ماند بسياري جنيد و بايزيد از من
ز خواب ناز خيز و فتنه سركن
جهان يكبارگي زير و زبر كن
حذر از كوري خفاش طبعان
سري از منظر خورشيد در كن
نگويم صورتم را بخش معني
مرا از صورت و معني بدر كن
ز پيش اين پردهٔ پندار بردار
زمين و آسمان زير و زبر كن
خبر گوئي از آن عيٰار دارم
برو اي بيخبر فكر دگر كن
جگر مي پرور از خونابهٔ دل
غذاي دل هم از خون جگر كن
رضي تا چند ازين بسيار گفتن
سخن اينجا رساندي، مختصر كن
نتوان گذشتن آسان از آن كو
گل تا بگردن، گل تا بزانو
از دست آن شست مشكل توان رست
صياد ما را سخت است بازو
حرف خلاصي فكر محالي است
فكري دگر كن حرفي دگر گو
دل ميربايند جان ميستانند
شو خان به بازي، شيران به بازو
زان مه كه گاهي پهلوي غير است
صد داغ داريم، پهلو به پهلو
تا رو نهـٰاديم در عـٰالم عشق
با هر دو عالم گشتيم يكرو
از دوست نتوان ما را بريدن
ناصح تو مينال، مشفق تو ميگو
هم جان ستانند، هم دلفريبند
آن زلف و كاكل، آن چشم وابرو
گوئي كه بوئي ز آن گل شنيدم
خود را نيـٰابي، يابي گران بو
چون به توان كرد عاشق به تدبير
كي خوش توان كرد دندان به دارو
بي مي خرابم بيجرعه مدهوش
زان لعل ميگون زان چشم جادو
گفتم رضي را سر نه بدين در
كارش همين است در آن سر كو
روي يار است يا گل نسرين
كوي يار است يا بهشت برين
زير دستت چه آفتاب و چه ماه
پايمالت چه آسمان چه زمين
چند از حسرت سراپايت
بي سرو پا شويم و بي دل ودين
همه زنار بر ميـٰان بندي
بشنوي حرفي از گوشه نشين
سر به چرخش فرو نميآرم
گر سرم ز آسمـٰان رسد به زمين
بد گمان گشتهاي بكش زارم
كاين گمـٰان ميكشد مرا بيقين
بر رخ او رضي عرق بنگر
گرد مه، گر نديدهاي پروين
بيطهارت نميرسد به نجات
بيبكارت، نميرسد كابين
چند ازين غافلي رضي برخيز
كاروان رفت بيش از ين منشين
اي كاش كه بود ما نبودي
يا بنمودي هر آنچه بودي
نگشود ز كعبه در كسي را
از ما در دير را سجودي
ز افسانهٔ واعظان فسرديم
اي مطرب عاشقان سرودي
كي مرد غم تو بودم اي عشق
صد بار فزونم ار نمودي
جز دوست اگر ز دوست خواهي
در مذهب عاشقان جهودي
مجنون توام چنانكه بودم
با ما نهاي آنچنانكه بودي
اي دل چه به هاي هاي گريي
هوئي مگر از رضي شنودي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد