غزل شمارهٔ ۴۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۴۶

۳۷ بازديد


چه شور افتاده در دلها ز شيرين لعل خندانش
دريغا خضر ما شرمنده گردد ز آب حيوانش
نه از رنگ تو رنگي داشت نه از بوي تو بوئي
ز غيرت چاك زد هر سو ز صد جا، گل گريبانش
چو آن بلبل كه در بستان ز سنبل آشيان دارد
دل آشفته‌ام جمعي است در زلف پريشانش
چو موسي گر زدود شعله‌اي در پيچ و تاب افتد
هميشه داردم در پيچ و تاب آن زلف پيچانش
مشو چندين بلند از خاك قصر خود تماشا كن
كه قيصر رفت بر باد فنا بر قصر و ايوانش
رضي‌سان سرخ دارم از طپانچه روي خود ترسم
كه رنگ لاغري از كشتنم سازد پشيمانش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد