نميايد چو از دل بر زبان درد
ز دل بيرون كنم خود گو چسان درد
نهم از درد تو تا ميتوان داغ
كشم از داغ تو تا ميتوان درد
اگر اين است راحتها، همان رنج
اگر اين است آسايش همان درد
به دردسر نميارزد جهان هيچ
سر ما خود ندارد هيچ از آن درد
ز دردم استخوان فرسود اكنون
كند مغزم بجاي استخوان درد
به بخت ما برويد از زمين داغ
به وقت ما ببارد ز آسمٰان درد
مسيحا گو مدم بر ما كه ندهيم
به عمر جاوداني يك زمان درد
چه خواهد شد كه گويد كشتهٔ ماست
غمت را اينقدر آمد زبان درد
رضي سان كار بي دردان بسازم
گر از مرگم دهد اين بار امان درد
گر نقاب از رخ آن صنم گيرد
ماه و خورشيد را عدم گيرد
ور به بتخانه پرتو اندازد
بتكده رونق حرم گيرد
گر دو دست از دو ديده بر گيرم
همه آفاق درد و غم گيرد
نيستم بوالهوس كه فرمائي
هرزه دو سگ شكار كم گيرد
سگ بيچاره گر فرشته شود
نشود كاهوي حرم گيرد
دُودِ دل از قلم زبانه كشيد
چون بيٰاد رضي قلم گيرد
صبا هر گاه وصف آن پري كرد
همه آفاق مهر و مشتري كرد
بدست آورده بودم دامنش را
و ليكن طالع خشكم تري كرد
دلم برد و رهم بست و سرم داد
مسلمانان كسي اين كافري كرد؟
لب او رونق اعجاز بشكست
نگاهش كار سحر سامري كرد
در اين برق تجلي گز نسوزي
تواني دعوي پيغمبري كرد
رضي مشكل كه از شادي نميري
كه امشب طالعت اسكندري كرد
سرم بالش تنم مفرش بسوزد
به هر ناخوش كه رفته خوش بسوزد
از آن پنهان نمٰايم آتش خويش
كه ميترسم دل آتش بسوزد
ز گريه سوختم يا رب كه ديدست
كه آبي آيد و آتش بسوزد
رضي دور از تو ميسوزد چه حال است
كه خس از دوري آتش بسوزد
حيف كه اوقات ما تمام هبا شد
عمر گرانمايه صرف چون و چرا شد
ما حصلي خود نداشت غير ندامت
حيف ز عمري كه صرف مهر و وفا شد
آنكه جمٰال تو ديد بي دل و دين گشت
و آنكه وصال تو يافت بي سر و پا شد
يار شد اغيار و روزگار دگر شد
روزي كافر مبٰاد آنچه به ما شد
دين و دلي داشتيم و خاطر جمعي
زلف پريشان و چشم مست بلا شد
غير نكرد آنچه ما ز خويش كشيديم
هجر نكرد آنچه روز وصل بما شد
دربدر افتاد و اختيار نماندش
از درت آنكو به اختيار جدا شد
مرگ رضي موجب ملال تو گرديد
زنده بلا بس نبود مرده بلا شد
بمن آن مه دگر امشب نسازد
گل نازك به تاب و تب نسازد
بغير از من چنين يا رب نسوزد
بغير از تو چنين، يا رب نسازد
از آن تار است اين عالم بچشمم
كه خورشيد جهان با شب نسازد
نسازد زاهد ار با ما عجب نيست
كه خلق تنگ با مشرب نسازد
نساز هيچكس با صاحب دل
كه خود را هيچ جا صاحب نسازد
تو بيداري و عالم جمله در خواب
رضي اكنون چرا مطلب نسازد
در روي تو دل به ما نميمٰاند
در راه تو سر ز پا نميـــــمٰاند
برقع ز جمٰال اگر براندازي
يك خرقهٔ پارسا نميــــمٰاند
گر جلوه چنين كني تو، يك زاهد
در گوشهٔ انزوا نميـــمٰاند
گر نيم تبسم از لبان ريزي
يك خاطر مبتلا نميــــمٰاند
يا رب تو چه قبلهاي كه در طوفت
يك حاجت ناروا نميــــمٰاند
آيم چو برت كه مُدعا گويم
صد حيف كه مدعا نميــــمٰاند
اي عشق كه سوزيم به كام دل
كام تو ز اژدها نميمــــٰاند
آغشته به خاك و خون شهيدان را
كوي تو ز كربلا نميــــماند
اي ماه اگر به او تو مانندي
او هيچ بتو چرا نميـــمٰاند
گر جان برود چه غم فداي او
آخر غم او به ما نميـــــمٰاند
جان رفت و برفت از سرم سوداش
بيگانه به آشنا نميـــــمٰاند
خوش باش بدوستان كه اين بستان
پيوسته به اين هوا نميـــــمٰاند
ميخور دمي و غنيمتي بشمر
كاين نغمه به اين نوا نميـــــمٰاند
گوئي كه رسي به مرگ از هجرم
هجر تو ز مرگ وا نميـــمٰاند
رندي كه نمانده هيچ در جائي
درمانده به هيچ جا نميـــمٰاند
اي آنكه نشان كوي او پرسي
آنجاست كه سر ز پا نميـــمٰاند
گفتي كه بيا اگر جگر داري
آنجا جگري به ما نميـــماند
زنهار مگوي از رضي حرفي
كان هيچ به حرف ما نمـــيمٰاند
مرا نه سر نه سامان آفريدند
پريشانم به سامان آفريدند
نه دستم از گريبان واگرفتند
نه در دستم گريبان آفريدند
نه دردم را طبيبان چاره كردند
نه بيدردم چو ايشان آفريدند
نياميزد سر دردت به گردم
كه دردم عين درمان آفريدند
ز من با آنكه بي او نيستم من
بيابان در بيٰابان آفريدند
زليخا گو چمن گلخن كن از آه
كه يوسف بهر زندان آفريدند
مرا گويي پريشان از چه روئي
سر و زلفش پريشان آفريدند
رضي از معرفت بوئي نداري
تو را كز عين عرفان آفريدند
مگر شور عشقت ز طغيان نشيند
كه بحر سر شكم ز طوفان نشيند
مگر بر كنار است زان روي زلفش
كه پيوسته چون من پريشان نشيند
عجب بادهٔ خوشگواريست عشقت
كه در خوان گبر و مسلمان نشيند
نشسته است ذوق لبت در مذاقم
چو گنجي كه در كنج ويران نشيند
نشسته بر آن روي زلف سياهش
چو كفري كه بالاي ايمان نشيند
اجل گشته آنرا كه در خوابش آئي
سراسيمه خيزد پريشان نشيند
هر آنكو فكندم جدا از عزيزان
الهي به مرگ عزيزان نشيند
قباي سلامت به آن رند بخشند
كه از هستي خويش عريان نشيند
رضي شد پريشان آن زلف يا رب
پريشان كننده پريشان نشيند
شب دوشم جمالي در نظر بود
كزو هر ذره خورشيد دگر بود
تأمل در رخش چندانكه كردم
ملاحت از ملاحت، بيشتر بود
سحر آشفته ديدم شام زلفش
عجب شامي؟ كه بر روي سحر بود
مگر دوشينه شب بر بام بودي
كه بحر و بر پر از شمس و قمر بود
نشستم تا كمر در خون ديده
ز موئي كه پريشان تا كمر بود
نديدم مادري خورشيد زايد
تو را مادر مگر خورشيد گر بود
چنان انديشهٔ حسنش كند كس
كه از انديشه بسياري به در بود
تهي ميخانه كرد و در خمار است
رضي كز بوي مي زير و زبر بود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد