داند آنكس كه ز ديدار تو برخوردار است
كه خرابات و حرم غير در و ديوار است
اي كه در طور ز بيحوصلگي مدهوشي
ديده بگشاي كه عالم همهگي ديدار است
همه پامال تو شد خواه سرو خواهي جان
و آنچه در دست من از توست همين پندار است
از تو ناقوس بدست من مست است كه هست
و ز تو طرفي كه ببستيم همين زنار است
برخور از باغچهٔ حسن كه نشكفته، هنوز
گل رسوائي ما از چمن ديدار است
باور از مات نيايد به لب بام در آي
تا ببيني كه چه شور از تو درين بازار است
دو جهان بر سر دل باخت رضي منفعل است
كه فزايند بر آن بار گر اين بازار است
بهشت است آن ندانم يا بهار است
غلط كردم غلط، ديدار يار است
هلاك آن تنم كز نازنيني
زمين و آسمانش زير بار است
مرا گوئي چرا شوريده شكلي
شراب است و بهار است و نگار است
مرا ويران دلي و جلوهٔ او
هزار اندر هزار اندر هزار است
بناكامي خوشم يا رب كه آنچه
بكام من نگردد، روزگار است
رضي گويي ميان كشتگان كيست
شهيدان تو را شمع مزار است
جاه دنيا سر بسر نوك سنان و خنجر است
پا بدين ره كي نهد آنرا كه چشمي بر سر است
سر به بالين چون نهد آنرا كه دردي در دلست
خواب شيرين چون كند آن را كه شوري در سر است
هفت كشور گشتم و درمان دردم كس نكرد
يا رب اين درمان دردم در كدامين كشور است
پارسائي راست نايد، يار ما آسوده باش
حقه بازي ديگر و شمشيربازي ديگر است
راست بنگر جانب اين پيره زال كج نهاد
كاين جلب پيوسته رنگينپار خون شوهر است
در فراقم ياد آنشب همچو آب و آتش است
در مزاقم حسرت آن لب چو شير و شكر است
از خرابات و حرم چيزي نشد حاصل رضي
اينقدر معلوم شد كان نشئه جائي ديگر است
چشم من چون به روي او باز است
در ندانم كه بسته يا باز است
خاك فرسوده ديده و گوش است
ليك خاموش حرف و آواز است
تو در گفتگو ببند و ببين
كه چه درها بروي دل باز است
كلهٔ خشك، جام جمشيد است
نقش الواح گلشن راز است
چه كنم درد من دوا سوز است
چه كنم عشق او به من ساز است
با رضي ديگر از بهشت مگوي
نيست طاووس بلكه شهباز است
كسي كه در رهش از پا و سر خبردار است
نه عاشق است كه در بند كفش و دستار است
غمي به گرد دلم جلوهگر شده كه از آن
غباري ار بنشيند بر آسمان بار است
بديگران ببر اي باد بوي نوميدي
كه در خرابهٔ ما زين متاع بسيار است
بر آستانه او عاشقانه جان درباخت
رضي كه در غم عشقش هنوز بيمار است
عشقي بتازه باز گريبان گرفته است
آه اين چه آتش است كه در جان گرفته است
ايدل ز اضطراب زماني فرو نشين
دستم بزور دامن جانان گرفته است
آن لعل آبدار ز تسخير كائنات
خاصيت نگين سليمان گرفته است
از هر طرف كه ميشنوم بانگ غرقه است
درياي عشق بين كه چه طوفان گرفته است
دارد سر خرابي عٰالم به گريه باز
اين دل كه، همچو شام غريبان گرفته است
آه و فغان شيونيانم بلند شد
گويا طبيب دست ز درمان گرفته است
نيلي قبا و طره پريشان و سينه چاك
آئين ماتمم به چه سامان گرفته است
صوفي بيا كه كعبهٔ مقصود در دلست
حاجي به هرزه راه بيابان گرفته است
يا رب كجا رويم كه در زير آسمٰان
هر جا كه ميرويم چو زندان گرفته است
نتوان گشودنش به نسيم رياض جلد
آندل كه در فراق عزيزان گرفته است
كافر چنين مبٰاد ندانم رضي تو را
دود دل كدام مسلمان گرفته است
مهر بر روي يار باخته رنگ است
ماه پس از حسن آن نگار به تنگ است
روز فراقت شديم دست و گريبان
روي فراغت نديدهايم چه رنگ است
دل كه فروغي ز نور عشق ندارد
نيست دگر دل كليسياي فرنگ است
نام مبر آنكه را مقيد نام است
عشق چه داند كسي كه در غم ننگ است
گر چه نگاهش به عشوه بر سر صلح است
غمزه و نازش هنوز بر سر جنگ است
دست، حمايل بدوش و چشم به ساقي
گوش به آواز ناي و نغمه به چنگ است
مرد قلندر ز هيچ باك ندارد
كاول گام فنا بكام نهنگ است
زخم جراحت برم، چو مرهم راحت
راحت مرحم برم، چو زخم پلنگ است
گو همه عالم بمير او به چه باك است
گو همه آدم بمير، او به چه ننگ است
عيش جواني شد و تو در غم پيري
قافله شد، خيز هان چه جاي درنگ است
بس كه قد من كشيد بار فراقت،
دال بر قامتم چو تير خدنگ است
وصف دهانش رضي چه حد بيان است
ختم كن اين قصه را كه قافيه تنگ است
چو در دور لبش تقوي حرام است
خدايا، دور ميخواران كدام است
چه گويم از حديث زلف و رويش
چو مشرق مظهر هر صبح و شام است
يكي صياد در دامم فكندنست
كه فارغ هم ز صيد و هم ز دام است
يك آهنگ است اگر تو راست بيني
كه اينجا شعبه و آنجا مقام است
ندانم كز چه رو اين چرخ با ما
هميشه در مقام انتقام است
رضي گفتي كدام است از اسيران
ببين رند خراباتي كدام است
در خاطر آنشوخ مگر ناله اثر داشت
كامشب دلم از نالهٔ خود شوق دگر داشت
خوش بود سرائيدن بلبل به چمن ليك
خود بر سر ديوار غم آهنگ دگر داشت
هرگز نه من از كس، نه كس از من نشدي شاد
در خلقت من چرخ، رضي تا چه نظر داشت
نه پر ز خون جگرم از سپهر مينائي است
هلاك جانم ازين بيوفاي هر جائي است
يكي ببين و يكي جوي و جز يكي مپرست
از آن جهت كه دو بيني قصور بينائي است
وفا و مهر از آن گل طمع مدار اي دل
توقع ثمر از بيد باد پيمائي است
جدا ز خويشتنم زنده يكنفس مپسند
كه دور از تو هلاكم به از شكيبائي است
چه ميكشي به نقاب آفتاب، بنگر كز
تحير تو كه خون در دل تماشائي است
من از تو جز تو نخواهم، كه در طريقت عشق
بغير دوست تمنا ز دوست، رسوائي است
عجب نمك به حرامي است دور از تو رضي
كه با وجود خيالت به تنگ تنهائي است
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد