غزل شمارهٔ ۱۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۹

۳۶ بازديد


تا از بر چشم آن جوان رفت
بينائي چشم ما از آن رفت
رفتم كه از آن كناره گيرم
هر چيز كه بود از ميٰان رفت
دل رفت كه دوست كام گردد
بيچاره بكام دشمنان رفت
از ذوق سمٰاع در خروشم
تا نام كه باز بر زبان رفت
اي از همه مانده بر سر هيچ
جهدي جهدي كه كاروان رفت
خود را به كنار خود نديديم
تا از كه حديث در ميان رفت
انديشه كجا رسد به كنهش
بر چرخ كسي به نردبان رفت؟
ديگر ز ندامتم چه حاصل
اكنون كه چو تيرم از كمان رفت
تعيين قدر نميتوان كرد
از تير قضا كجٰا توان رفت
از كشتن من زيان چه داري؟
حرفيست كه در ميان، زيان رفت
چون رفت ز بام سوي خلوت
گوئي تو كه ماه ز آسمٰان رفت
شد خاك رضي بر آستانش
رفته رفته بر آسمٰان رفت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد