غزل شمارهٔ ۲۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۲

۳۵ بازديد


يقين ما به خيٰال و گمان نميگردد
گمان آن مكنيــــــدش كه آن نميگردد
بغير نقش توام در نظر نمي‌آيد
بغير نام توام بر زبـــــــان نميگردد
ز كفر ودين چه زنم دم كه از تجلي دوست
دلم به اين و زبانم به آن نميگردد
به آستانهٔ او كس نميگذارد سر
كه آستانهٔ او آستان نميگردد
چنان به گرد سر دوست باز ميگردم
كه پيل مست به هندوستان نميگردد
من از كجٰا و ريا و ردا و سالوسي
تو آن مجو كه رضي گرد آن نميگردد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد