غزل شمارهٔ ۱۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۸

۳۳ بازديد


شورت در سر خمار نگذاشت
شوقت در دل قرار نگذاشت
آسودهٔ روزگار بوديم
آن فتنهٔ روزگار نگذاشت
آرايش روزگار امروز
حسن تو به نو بهار نگذاشت
آن پيچش طره بر بنا گوش
در هيچ دلي قرار نگذاشت
بنمودن صحبت از گريبان
در هيچكس اختيار نگذاشت
بنگر كه صفٰاي آن بنا گوش
دل در بر گوشوار نگذاشت
حسن تو كسي نديد كو را
تا حشر به زير بار نگذاشت
شد گرم به خواب مرگ چشمم
آن نرگس پر خمار نگذاشت
جان رفت، رضي ز غم كشد آه
باز اين دل پر شرار نگذاشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد