غزل شمارهٔ ۲۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۴

۳۰ بازديد

 

سرم سودا دلم پروا ندارد
صباحم شب، شبم فردا ندارد
دلم در هيچ جا الفت نگيرد
سرم با هيچكس سودا ندارد
ز هر جا هر كه خواهد، گو بجويش
كه او جز در دل ما، جا ندارد
كشاكش چيست؟ ما گردن نهاديم
سرت گردم بكش اينها ندارد
جفا دارد جفا، چندانكه خواهي
وفا دارد؟ ندانم يا ندارد
نيالودي بخونم دامنت را
اگر رنجم ز دستت جا ندارد
فلك را گو كه ما ديريست خصميم
ز دستش هر چه آيد وا، ندارد
محبت داند و با ما نداند
مروت دارد و با ما ندارد
رضي رفتست قربان سر تو
ندارد اينهمه غوغا، ندارد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد