من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

معراج چشم هاي شما آتشم زدند

۳۵ بازديد


اين اشك ها به پاي شما آتشم زدند
شكرخدا براي شما آتشم زدند

من جبرييل سوخته بالم ،نگاه كن!
معراج چشم هاي شما آتشم زدند

سر تا به پا خليل گلستان نشين شدم
هر جا كه در عزاي شما آتشم زدند

از آن طرف مدينه و هيزم،ازاين طرف
با داغ كربلاي شما  آتشم زدند

بردند روي نيزه دلم را و بعد از آن
يك عمر در هواي شما  آتشم زدند

گفتم كجاست خانه خورشيد شعله ور
گفتند بورياي شما، آتشم زدند


دو ركعت نشسته

۳۳ بازديد


شنيده مي شود از آسمان صدايي كه...
كشيده شعر مرا باز هم به جايي كه ...

نبود هيچ كسي جز خدا،خدايي كه...
نوشت نام تورا ،نام اشنايي كه ـ

پس از نوشتن آن آسمان تبسم كرد
و از شنيدنش افلاك دست و پا گم كرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الكن شد
نوشت فاطمه هفت آسمان مزين شد

نوشت فاطمه تكليف نور روشن شد
دليل خلق زمين و زمان معين شد

نوشت فاطمه يعني خدا غزل گفته است
غزل  قصيده ي نابي كه در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعريف ديگري دارد
ز درك خاك مقام فراتري دارد

خوشا به حال پيمبر چه مادري دارد
درون خانه بهشت معطري دارد

پدر هميشه كنارت حضور گرمي داشت
براي وصف تو از عرش واژه بر مي داشت

چرا كه روي زمين واژه ي وزيني نيست
و شأن وصف تو اوصاف اينچنيني نيست

و جاي صحبت اين شاعر زميني نيست
و شعر گفتن ما غير شرمگيني نيست

خدا فراتر از اين واژه ها كشيده تورا
گمان كنم كه تورا، اصلا آفريده تورا

كه گرد چادر تو آسمان طواف كند
و زير سايه ي آن كعبه اعتكاف كند

ملك ببيند وآنگاه اعتراف كند
كه اين شكوه جهان را پر از عفاف كند

كتاب زندگي ات را مرور بايد كرد
مرور كوثر و تطهيرو نور بايد كرد

در آن زمان كه دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاكم التكاثر بود

درون خانه ي تو نان فقر آجر بود
شبيه شعب ابي طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برايت آماده است
حصير خانه ي مولا به پايت افتاده است

به حكم عشق بنا شد در آسمان علي
علي از آن تو باشد... تو هم از آن علي

چه عاشقانه همه عمر مهربان علي!
 به نان خشك علي ساختي، به نان علي

از آسمان نگاهت ستاره مي خواهم
اگر اجازه دهي با اشاره مي خواهم-

به ياد آن دل از شهر خسته بنويسم
كنار شعر دو ركعت نشسته بنويسم

شكسته آمده ام تا شكسته بنويسم
و پيش چشم تو با دست بسته بنويسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادري كن و اينبار هم اجازه بده

به افتخار بگوييم از تبار توايم
هنوز هم كه هنوز است بي قرار توايم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توايم
كنار حضرت معصومه در كنار توايم

فضاي سينه پر از عشق بي كرانهء توست
كرم نما و فرود آ كه خانه خانه توست


در ازدحام حرم

۳۲ بازديد


با همين چشم هاي خود ديدم، زير باران بي امان بانو!
درحرم قطره قطره  مي افتاد  آسمان  روي  آسمان  بانو

صورتم قطره قطره حس كرده ست چادرت خيس مي شوداما
به خدا گريه هاي من گاهي دست من نيست مهربان بانو

گم شده خاطرات كودكي ام گريه گريه در ازدحام حرم
 باز هم آمدم كه گم بشوم من همان كودكم همان،بانو

باز هم مثل كودكي هر سو مي دوم در رواق تو در تو
دفترم دشت و واژه ها آهو...گفتم آهو و ناگهان بانو...

شاعري در قطار قم - مشهد چاي مي خوردو زير لب مي گفت:
شك ندارم كه زندگي يعني، طعم سوهان و زعفران بانو

شعر از دست واژه ها خسته است بغض راه گلوم را بسته است
بغض يعني كه حرف هايم را از نگاهم خودت بخوان بانو

اين غزل گريه ها كه مي بيني آنِ شعر است، شعر آييني
زنده ام با همين جهان بيني، اي جهان من اي جهان بانو!

كوچه در كوچه قم ديار من است شهر ايل من و تبار من است
زادگاه من و مزار من است ،مرگ يك روز بي گمان ...


تصوير صحن خلوت و باران نگفتني ست(تقديم به بانوي شهر آينه ها حضرت معصومه س)

۳۲ بازديد


همسايه سايه ات به سرم مستدام باد
لطفت هميشه زخم مرا التيام داد

وقتي انيس لحظه ي تنهايي ام توئي
تنها دليل اينكه من اينجايي ام توئي

هر شب دلم قدم به قدم ميكشد مرا
بي اختيار سمت حرم ميكشد مرا

با شور شهر فاصله دارم كنار تو
احساس وصل ميكند آدم كنار تو

حالي نگفتني به دلم دست ميدهد
در هر نماز مسجد اعظم كنار تو

با زمزم نگاه دمادم هزار شمع
روشن كننند هاجر و مريم كنار تو

تا آسمان خويش مرا با خودت ببر
از آفتاب رد شده شبنم كنار تو

در اين حريم، سينه زدن چيز ديگريست
خونين تر است ماه محرم كنار تو

مادر كنار صحن شما تربيت شديم
داريم افتخار كه همشهري ات شديم

ما با تو در پناه تو آرام مي شويم
وقتي كه با ملائكه همگام مي شويم

بانو! تمام كشور ما خاك زير پات
مردان شهر نوكرو زنها كنيز هات

زيبا ترين خاطره هامان نگفتني ست
تصوير صحن خلوت و باران نگفتني ست

باران ميان مرمر آيينه ديدنيست
اين صحنه در برابر ايينه ديدنيست

مرغ خيال سمت حريمت پريده است
يعني به اوج عشق همين جا رسيده است

خوشبخت قوم طايفه، ما مردم قميم
جاروكشان خواهر خورشيد هشتميم

اعجاز اين ضريح كه همواره بي حد است
چيزي شبيه پنجره فولاد مشهد است

من روي حرف هاي خود اصرار ميكنم
در مثنوي و در غزل اقرار ميكنم

ما در كنار دختر موسي نشسته ايم
عمريست محو او به تماشا نشسته ايم

اينجا كوير داغ و نمك زار شور نيست
ما روبروي پهنه ي دريا نشسته ايم

قم سالهاست با نفسش زنده مانده است
باور كنيد پيش مسيحا نشسته ايم

بوي مدينه مي وزد از شهر ما،بيا
ما در جوار حضرت زهرا نشسته ايم


نفس نيزه و شمشير و سپر بند آمد

۳۱ بازديد


...ناگهان قلب حرم وا شد و يك مرد جوان
مثل تيري كه رها مي شود از دست كمان

خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود
بعد يك عمر رها از قفس تن شده بود

مست از كام پدر بود و لبش سوخته بود
مست مي آمد و رخساره برافروخته بود

روح او از همه دل كنده ، به او دل بسته
بر تنش دست يدالله حمايل بسته

بي خود از خود ، به خدا با دل و جان مي آمد
زير شمشير غمش رقص كنان مي آمد

ياعلي گفت كه بر پا بكند محشر را
آمده باز هم از جا بكند خيبر را

آمد ، آمد به تماشا بكشد ديدن را
معني جمله در پوست نگنجيدن را

بي امان دور خدا مرد جوان مي چرخيد
زيرپايش همه كون و مكان مي چرخيد

بارها از دل شب يك تنه بيرون آمد
رفت از ميسره از ميمنه بيرون آمد

آن طرف محو تماشاي علي حضرت ماه
گفت:لاحول ولاقوه الابالله

مست از كام پدر، زاده ليلا ، مجنون
به تماشاي جنونش همه دنيا مجنون

آه در مثنوي ام آينه حيرت زده است
بيت در بيت خدا واژه به وجد آمده است

رفتي از خويش ، كه از خويش به وحدت برسي
پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسي

نفس نيزه و شمشير و سپر بند آمد
به تماشاي نبرد تو خداوند آمد

با همان حكم كه قرآن خدا جان من است
آيه در آيه رجزهاي تو قرآن من است

ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست
ديدمت خرم و خندان قدح باده به دست

آه آيينه در آيينه عجب تصويري
داري از دست خودت جام بلا مي گيري

زخم ها با تو چه كردند ؟جوان تر شده اي
به خدا بيش تر از پيش پيمبر شده اي

پدرت آمده در سينه تلاطم دارد
از لبت خواهش يك جرعه تبسم دارد

غرق خون هستي و برخواسته آه از بابا
آه ، لب واكن و انگور بخواه از بابا*

گوش كن خواهرم از سمت حرم مي آيد
با فغان پسرم وا پسرم مي آيد

باز هم عطر گل ياس به گيسو داري
ولي اينبارچرا دست به پهلو داري؟!

كربلا كوچه ندارد همه جايش دشت است
ياس در ياس مگر مادر من برگشته است؟!

مثل آيينهء در خاك مكدر شده اي
چشم من تار شده ؟يا تو مكرر شده اي؟!

من تو را در همه كرب و بلا مي بينم
هر كجا مي نگرم جسم تو را مي بينم

ارباْ اربا شده چون برگ خزان مي ريزي
كاش مي شد كه تو با معجزه اي برخيزي

مانده ام خيره به جسمت كه چه راهي دارم
بايد انگار تو را بين عبا بگذارم

بايد انگار تو را بين عبايم ببرم
تا كه شش گوشه شود با تو ضريحم پسرم...


روياي نا تمام

۳۳ بازديد


اي راهب كليسا ديگر مزن به ناقوس
خاموش كن صدارا، نقاره مي زند طوس

آيا مسيح ايران كم داده مرده را جان
جاني دوباره بردار با ما بيا به پابوس

آنجا كه خادمينش از روي زائرينش
گرد سفر بگيرند با بال ناز طاووس

خورشيد آسمان ها در پيش گنبد او
رنگي ندارد آري چيزي شبيه فانوس

روياي ناتمامم ساعات در حرم بود
باقي عمر اما افسوس بود و كابوس

وقتي رسيدي آنجا در آن حريم زيبا
زانو بزن به پاي بيدار خفته در طوس...


هر سال يك دهه دل من شور ميزند

۳۴ بازديد


بگذار تا غزل بشوم در هواي تو
اي مبتلاي شعر منم مبتلاي تو

گفتي كه ابر باش ولي شعر گريه كن
گفتم به روي چشم، ولي با دعاي تو

گفتي كه هر غزل صلهء شعر قبلي است
گفتم چه اعتقاد قشنگي،فداي تو

شعري بخوان! براي دلم با رديف «نور»
اي واژه واژه نام علي روشناي تو

شعري بخوان كه پر بكشد روح خاكي ام
«در حس وحال عشق زلال» صداي تو

هر سال يك دهه دل من شور ميزند
مانند واژه هاي تو در نوحه هاي تو

سيد! خدا كند كه از اين جا به بعد شعر
باشي كمي به جاي من و من به جاي تو

يك لحظه طعم «عشق زلالت» براي من
«تصوير صحن خلوت وباران» براي تو

بگذار اعتراف كنم بيت بيت بيت
شعري نگفته ام كه در آن رد پاي تو ــ

پيدا نباشد آينه وار اي رفيق شعر
اي انتهاي شاعري ام ابتداي تو

از خود رها به خانهء «پروانه»مي رود
در هر غروب جمعه دلم پا به پاي تو

يادت كه هست كنج حرم ،روبه روي عشق
گفتم تمام حرف دلم را براي تو

با خط غم ،ميان گهر شاد سينه ام
شعري نوشته ام به اميد رضاي تو


سيب ها روي خاك غلطيدند

۳۶ بازديد
 


دانلود فايل صوتي شعر ( ۱.۳۵ مگابايت )

زير باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقي مقابلم رخ داد

وسط كوچه ناگهان ديدم
زن همسايه بر زمين افتاد

سيب ها روي خاك غلطيدند
چادرش در ميان گرد وغبار

قبلا اين صحنه را...نمي دانم
در من انگار مي شود تكرار

آه سردي كشيد،حس كردم
كوچه آتش گرفت از اين آه

و سراسيمه گريه در گريه
پسر كوچكش رسيد از راه

گفت:آرام باش! چيزي نيست
به گمانم فقط كمي كمرم...

دست من را بگير،گريه نكن
مرد گريه نمي كند پسرم

چادرش را تكاند، با سختي
يا علي گفت و از زمين پا شد

پيش چشمان بي تفاوت ما
ناله هايش فقط تماشا شد

صبح فردا به مادرم گفتم
گوش كن ! اين صداي روضهء كيست

طرف كوچه رفتم و ديدم
در وديوار خانه اي مشكي است

با خودم فكر مي كنم حالا
كوچه ء ما چقدر تاريك است

گريه،مادر،دوشنبه،در،كوچه
راستي! فاطميه نزديك است...


ابن سيرين را خبر كن، خواب شيرين ديده ام

۳۴ بازديد


روي پيشاني بختم خط به خط چين ديده ام
بسكه خود را در دل آيينه غمگين ديده ام

مو سپيدم مو سپيدم موسپيدم مو سپيد
گرگ باران ديده هستم، برف سنگين ديده ام

آه يك چشمم زليخا آن يكي يعقوب شد
حال يوسف را ببينم با كدامين ديده ام؟

آشنا هستي به چشمم صبر كن، قدري بخند
يادم آمد، من تورا روز نخستين ديده ام

بيستون ديشب به چشمم جاده اي هموار بود
ابن سيرين را خبر كن، خواب شيرين ديده ام


اگر اشاره كني كائنات مي لرزد (غزلي نذر حضرت زهرا(س))

۳۵ بازديد


همين كه دست قلم در دوات مي لرزد
به ياد مهر تو چشم فرات مي لرزد

نهفته راز «اذا زلزلت» به چشمانت
اگر اشاره كني كائنات مي لرزد

«هزار نكتهء باريك تر ز مو اينجاست»
بدون عشق تو بي شك صراط مي لرزد

مگر كه خار به چشمان خضر خود ديدي
كه در نگاه تو آب حيات مي لرزد

تو را به كوثرو تطهيرو نور گريه مكن
كه آيه آيه تن محكمات مي لرزد

كنون نهاده علي سر،به روي شانهء در
و روي گونهء او خاطرات مي لرزد

غزل تمام نشد،چند كوچه بالاتر
ميان مشك سواري فرات مي لرزد

سپس سوار مي افتد ،تو مي رسي از راه
كه روضه خوان شوي اما صدات مي لرزد

وعصر جمعه كنار ضريح روي لبم
به جاي شعر دعاي سمات مي لرزد ...