غزل شمارهٔ ۲۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۳

۳۸ بازديد


كمر تا كي بخونم آن بت نامهربان بندد
كه باشم من كه بر خونم چنان سروي ميان بندد
شوم قربان دمي صد ره كمان ابروانش را
هلال ابرويم هر گه، كه تركش بر ميان بندد
تراوش ميكند راز غمش از هر بن مويم
اگر غيرت گلو گيرد، اگر حيرت زبان بندد
الهي همچو موسي رب ارني را نمي‌گويم
كه مهر خامشي از لن تراني بر ميان بندد
نه از صدق و صفا رنگي، نه از مهر و وفا بويي
كسي چون دل بسرو و لاله اين بوستان بندد
وفاي‌ دوستان گر با رضي اين است ميترسم
كه دل از دوستان برگيرد و بر دشمنان بندد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد