من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

مثنوي

۳۶ بازديد


هر كه را نيست عيش خوش بي‌دوست
اين مناجات مي‌كند: كاري دوست
جان ما گوهري است بيش بها
كالبدهاي ما چو مزبل‌ها
اندرين مزبله چه مي‌پاييم؟
روي بنماي، تا برون آييم
گرچه از تو به بوي خرسنديم
هم به ديدارت آرزومنديم
عاشقا، راز عاشقان بشنو
هم ز بي‌دل حديث جان بشنو
گوش كن سر اين فسانه ز من
گلخني جان توست و گلخن تن
گرچه در جان توست كان علوم
در تنت هست گلخني ز ظلوم
آنكه در جان تو را اصول نهاد
لقب جسم تو جهول نهاد
تا تو از خويشتن برون نايي
ديدهٔ دل به دوست نگشايي
چون برون آمدي، فدا كن جان
تا ببيني مگر رخ جانان


غزل

۳۴ بازديد


دل و جاني است با من مشتاق
به تو نزديك و تن اسير فراق
روي زيبا ز من چرا پوشي؟
«اين تحريمه علي‌العشاق»؟
تو طبيبي و ما چنين بيمار
تو ملولي و ما چنين مشتاق
بر دلم ساحران غمزهٔ تو
«راميات با سهم الاماق»
مست شوق توايم و بادهٔ وصل
نرسيده است هم چنان به مذاق
از محيط غم تو جان نبرند
غوطه خوران بحر استغراق
در بيابان عشق تو دل ما
«صار حيران مشرق الاشراق»


مثنوي

۳۵ بازديد


نكند جز كه شوق ديدارت
خانهٔ صبر عاشقان غارت
آرزوي تو هردم از دل ريش
راتبي مي‌برد به عادت خويش
نه فراغي به حسب حال منت
نه مجالي كه بشنوم سخنت
سخني كان از آن لب دلجوست
باد جانش فدا ، كه جان داروست
عالم عاشقان ز حيرت او
در بدر مي‌روند و كوي به كو
گرچه دردي است، عشق، بي‌درمان
هست درمان درد ما جانان
راه تو موضع سرم گردد
طالبم، گر ميسرم گردد
تا به سوداي تو گرفتارم
كافرم، گر ز خود خبر دارم
تا به گوشم حكايت تو رسيد
ديگر از ديگران سخن نشنيد
حسنت آوازه در جهان افكند
هردلي، كان شنيد، جان افكند
خيل حسن تو ملك جان بگرفت
صيت حسنت همه جهان بگرفت
آرزوي تو آشكار و نهان
مي‌دواند مرا به گرد جهان


سر آغاز

۳۲ بازديد


ساقيا، بادهٔ صبوح بده
عاشقان را غذاي روح بده
بادهٔ عشق ده به ما مستان
مي بده «ماي» ما ز ما بستان
در دلم نه حلاوت مستي
تا شود نيستي من هستي
زان صراحي، كه جام رضوان است
باده‌اي ده، كه جرعه‌اش جان است
اي كه بر ياد لعل دلجويت
باده ناخورده، مستم از بويت
نفسي بازپرس مستان را
راحتي بخش مي‌پرستان را
سوختم، سوختم، در آتش شوق
بيخودم كن دمي به بادهٔ ذوق
عجب آيد مرا ز باده‌پرست
بادهٔ عشاق ناچشيده و مست
در بيابان، به فصل تابستان
چون ببارد به تشنه اي باران
گرچه يك لحظه زآن بياسايد
هم به آب اشتياقش افزايد
مي بيفزا ، چو شوقم افزودي
روي پنهان مكن ، چو بنمودي
باز مخمور عشق را مي ده
چون مدامم دهي، پياپي ده
تا دگربار مستي آغازم
وين غزل را انيس خود سازم


سر آغاز

۳۴ بازديد


ما مقيم آستان توايم
عندليبان بوستان توايم
گر رويم از درت و گر نرويم
از تو گوييم و هم ز تو شنويم
چون كه در دام تو گرفتاريم
از تو پرواي خويش چون داريم؟
چون دم از آشنايي تو زنيم
ميل بيگانگي چگونه كنيم؟
سر ما و آستانهٔ در تو
منتظر تا رويم در سر تو
تو مپندار كز در تو رويم
به سر تو، كه در سر تو رويم
تا ز عشق تو جرعه‌اي خورديم
دل بداديم و جان فدا كرديم
تا به كوي تو راهبر گشتيم
جز تو، از هرچه بود برگشتيم
تا ز جان با غم تو پيوستيم
رخت هستي خويش بربستيم
تا ز شوق تو مست و حيرانيم
ره به هستي خود نمي‌دانيم
چون به سوداي تو گرفتاريم
سر سوداي خود كجا داريم؟
تاب حسن تو آتشي افروخت
دل ما را بدان بخواهد سوخت


غزل

۳۲ بازديد


گر ز شمعت چراغي افروزيم
خرمن خويش را بدان سوزيم
در غمت دود از آن به عرش رسد
آتشي كز درون برافروزيم
آفتاب جمال بر ما تاب
زانكه ما بي‌رخت سيه روزيم
تا ببينيم روي خوبت را
از دو عالم دو ديده بردوزيم
مايهٔ جان و دل براندازيم
به ز عشقت چه مايه اندوزيم؟
همچون طفلان به مكتب عشقت
ابجد عشق را بياموزيم
در غم عشق اگر رود سر ما
اي عراقي، بيا، كه فيروزيم


حكايت

۳۶ بازديد


پسري داشت شحنهٔ تبريز
حسن او دلفريب و شورانگيز
خلعت ذات او، ز موزوني
صورت لطف و صنع بيچوني
شيخ عالم، امام غزالي
آن جهان علوم را والي
گشت آگاه زان گزيده خصال
صفتش فهم كرد از استدلال
خبر حسن او به شيخ رسيد
صبر و آرام از دلش برميد
اسب عزم از زمين ري زين كرد
ميل ديدار آن نگارين كرد
از مي اشتياق او شد مست
پاي در ره نهاد و دل بردست
چون به نزديك شهر رفت فقير
عرضه كردند حال او به امير
گفت شحنه كه: باشد آن سالوس
به اميد آمد و شود مايوس
شيخ صورت پرست و زراق است
شهرهٔ شيد اندر آفاق است
مگذاريد اندرين شهرش
تا رود باز پس، كشد زهرش
قاصدي شد ز شهر بر سر راه
كرد از آن حال شيخ را آگاه
چون كه بشنيد شيخ صاحب درد
در دو فرسنگ شهر منزل كرد
چون به جيب افق فرو شد هور
روشني شد ز صحن عالم دور
شد به خرگه، هواي بستر كرد
دامن خيمه پر ز گوهر كرد
شحنه را نيز خواب در پيچيد
گوش كن تا كه او به خواب چه ديد:
ديد در خواب، كش رسول خدا
داد مشتي مويز و گفت او را:
بستان اين مويز و رو حالي
خود ببر پيش شيخ غزالي
چون درآمد به صبح شحنه ز خواب
بر گرفت آن مويز و كرد شتاب
شيخ چون ديد شحنه را از دور
در پي افتاده آن سرشته ز نور
پيش از آن كش به نزد خويش آورد
طبق پر مويز پيش آورد
كانچه امشب نبي بر تو گذاشت
هان! نشانش ازين طبق برداشت
متاله روان راه اله
به مويزي جهان برند از راه
حسن را صورتي مبين و مدان
به مويزي ز راه باز ممان
باصره، چون كه با كمال بود
لذتش راتب جمال بود
گر طبيعت چشيدنش خواهد
بيند و هم رسيدنش خواهد
سيب سيمين براي چيدن نيست
زو نصيب تو غير ديدن نيست


مثنوي

۳۴ بازديد


تا غمت با من آشنايي كرد
دلم از جان خود جدايي كرد
تا غم تو قبول كرد مرا
هستي خود ملول كرد مرا
در سماع توام، چو حال گرفت
از وجود خودم ملال گرفت
آيت عشق تو چو بر خواندم
مايهٔ جان و دل برافشاندم
هر كجا آفتاب حسن تو تافت
عاشقان را بجست و نيك بيافت
اگر، اي آفتاب جان‌افروز
شب ما از رخ تو گردد روز
اندر آن بس بود ز روي تو تاب
گو: دگر آفتاب و ماه متاب
اي ز عشاق گرم بازارت
به ز من عالمي خريدارت
من كيم، تا زنم ز عشق تو لاف؟
نيست دعواي اين سخن ز گزاف


حكايت

۳۴ بازديد


يكي از عاشقان جمالت را
بود نجم اكابر كبري
آن معين شريعت احمد
آن قرين دل و قريب احد
بود بر چرخ انجم اخيار
آفتاب معاني اسرار
آن گره سالكان، كه ره بردند
اقتباس كمال ازو كردند
بربود از مقام آزادي
دل او حسن مجد بغدادي
بربودش بتي چنان مقبول
ناگهان از مقام عالي دل
حسن زيباش خيل عشق آورد
صبر و آرام او به غارت برد
گفت: آيا بر من آريدش؟
هست جان او، بر تن آريدش
در زمان نزد شيخش آوردند
خاطر شيخ گشت رسته ز بند
زو بپرسيد: تا چه دارد دوست؟
و آن چه باشد كه دوست عاشق اوست؟
در دمش چون او بپرسيدند
ميل شطرنج باختن ديدند
شيخ شطرنج خواست، وقت گزيد
با حريف ظريف مي‌بازيد
چون كه مغلوب كرد خيلش را
همگي جذب كرد ميلش را
حب شطرنج از دلش بربود
بازيي چند بس نكوش نمود
فرس دولتش چو بازين شد
بيدق همتش به فرزين شد
شاه نفسش ازان عري برخاست
ماهرخ عرصه‌اي نكوتر خواست
دست‌ها بازداشت زين دستان
پيل او كرد ياد هندستان
چند روزي به خلوتش بنشاند
كاندر آن لوح سر عشق بخواند
چون ز ذوق صفاش بي‌هش كرد
همه در عشق او فرامش كرد
هست عشق آتشي، كه شعلهٔ آن
سوزد از دل حجاب هر حدثان
چون بسوزد هواي پيچاپيچ
او بماند چو زو نماند هيچ
او سراپاي تخت انوار است
او مطاياي رخت اسرار است
او رساند ز شوق روحاني
به جمال و جلال رحماني
عشق ز اوصاف كردگار يكي است
عاشق و عشق و حسن يار يكي است
بود معبود خالق رزاق
نفس خود را به نفس خود مشتاق
آن جميلي، كه او جمال آراست
«كنت كنزا» بگفت و آنگه خواست
تا در گنج ذات بنمايد
به كليد صفات بگشايد
چون به او صاف خاص ظاهر شد
پيش انسان به ذات حاضر شد
به جمال صفا تجلي كرد
عشق را يار اهل معني كرد
يافتش عاشق از ظهور صفت
علمش از علم و قدرت از قدرت
سمعش از سمع و هم بصر ز بصر
در كلام از كلام شد بخبر
وز ارادت ارادتش حاصل
وز حياتش حيات شد واصل
از جمالش جمال وي نمود
وز بقايش بقاي عشق فزود
از محبت محبتش بشناخت
وز تجلي عشق عشقش باخت
زين صفت‌ها چو بوي دوست شنيد
خويشتن را نديد و او را ديد
مظهر وي دوست را بنهفت
«ليس في جبتي سوي الله» گفت
چون كه بركند جبه را وارست
جبه بر كن، كه پات بر دارست
«مابه الاشتراك» را بنشان
«مابه الامتياز» را بر خوان
چون ز «سبحان» شدي تو «اعظم‌شان»
گرد هستي خود ز خود بنشان


غزل

۳۵ بازديد


اي شده چشم جان من به تو باز
از تو در دل نياز و در جان آز
شب اندوه من نگردد روز
تا نبينم جمال روي تو باز
تو ز فارغي و ما داريم
بر درت سر بر آستان نياز
در دلم آرزوي عشق تو را
نيست انجام، اگر بود آغاز
مرغ جانم ز آشيانهٔ تن
جز به كويت كجا كند پرواز؟
بيش ازينم ز خويش دور مدار
تا نگردد دريده پردهٔ راز
آخر، اي آفتاب جان افروز
سايه‌اي بر من ضعيف انداز
از تو ما را گذر نخواهد بود
گر اهانت كني وگر اعزاز
در غمت هر نفس عراقي را
با خيالت حكايتي است دراز