مثنوي

مشاور شركت بيمه پارسيان

مثنوي

۳۶ بازديد


نكند جز كه شوق ديدارت
خانهٔ صبر عاشقان غارت
آرزوي تو هردم از دل ريش
راتبي مي‌برد به عادت خويش
نه فراغي به حسب حال منت
نه مجالي كه بشنوم سخنت
سخني كان از آن لب دلجوست
باد جانش فدا ، كه جان داروست
عالم عاشقان ز حيرت او
در بدر مي‌روند و كوي به كو
گرچه دردي است، عشق، بي‌درمان
هست درمان درد ما جانان
راه تو موضع سرم گردد
طالبم، گر ميسرم گردد
تا به سوداي تو گرفتارم
كافرم، گر ز خود خبر دارم
تا به گوشم حكايت تو رسيد
ديگر از ديگران سخن نشنيد
حسنت آوازه در جهان افكند
هردلي، كان شنيد، جان افكند
خيل حسن تو ملك جان بگرفت
صيت حسنت همه جهان بگرفت
آرزوي تو آشكار و نهان
مي‌دواند مرا به گرد جهان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد