اي غم تو مجاور دل من
وز زمانه غم تو حاصل من
تا دلم باد، مبتلاي تو باد
دايما بستهٔ بلاي تو باد
ديده را ديدن تو ميبايد
وگرم قصد جان كني شايد
دل ما را فراغت از جان است
زندگاني ما به جانان است
عشق، روزي كه درد من بفزود
شد حقيقتي اگر مجازي بود
در ترقي است كار ما در عشق
بلكه اخلاص شد ريا در عشق
اي هواي تو مونس جانم
مايهٔ درد و اصل درمانم
مرغ جان تا بيافت ديدهٔ باز
در هواي تو ميكند پرواز
گفت و گوي تو روز و شب يارم
جست و جوي تو حاصل كارم
دلم از عشق توست ديوانه
تا تو شمعي، تو راست پروانه
نيك در كار خويش حيرانم
درد خود را دوا نميدانم
در غم دوستان مهر گسل
دشمنان را بسوخت بر من دل
ما همه مشتري بيپايه
او و كالاي او گرانمايه
اي ز سوداييان درين بازار
فارغ از مثل من هزار هزار
خواب خواهم من از خدا به دعا
تا ببينم مگر به خواب تو را
نكند خود به خاطرت گذري
كه كني سوي بيدلي نظري
چون سرماست خاك سودايت
فرصتي، تا نهيم در پايت
ميسزد جز به وقت دل بردن
التفاتي به بيدلي كردن
به تلطف ز ما ربودي دل
به تكبر كنون زياد مهل
تو به خود عاشقي، زهي مشكل!
كه ز ما بگذرد تو را در دل
تو سبق بردهاي ز نيكويان
ما ز عشق تو اين غزل گويان
عاشقي ترك خواب و خور كرده
جاي خود را ز گريه تر كرده
حيرت حسن دوست جانش را
از تن خويش بيخبر كرده
دايم اندر نماز و روزهٔ عشق
درس عشاق را ز بر كرده
پيش تير ارادت معشوق
جگر خويش را سپر كرده
كارش از دست خود بدر رفته
يارش از كوي خود بدر كرده
در ره كوي دوست بيسر و پا
دل و جان داده، پا ز سر كرده
همت عاليش عراقي را
سفر راه پرخطر كرده
بود صاحبدلي به دانش و هوش
در نواحي فارس ترهفروش
از قضاي خدا و صنع اله
ميگذشت او به راه خود ناگاه
پيش قصري رسيد و در نگريد
صورت دختر اتابك ديد
صورتي خوب ديد و حيران شد
دل مجموع او پريشان شد
قرب سالي ز عشق ميناليد
كه رخ خوب دوست باز نديد
دايم از گريه ديده پرخون داشت
چشمها چشمههاي جيحون داشت
بجز اوصاف او نخواند و نگفت
دايم از حسرتش نخورد و نخفت
با سگ كوي او همي گرديد
سگ كويش بر آدمي بگزيد
تا بدو خادمي پيام آورد
كين گذشت از حكايت آن كرد
سر خود گير و گوش كن سخني
چون تويي را كجا رسد چو مني؟
گر تو سوداي عاشقي داري
شايد ار قصر شاه بگذاري
تو كجايي و ما كجا؟ هيهات!
در بيابان و آرزوي فرات؟
ليك اگر صادقي درين معني
راه برگير و بگذر از دعوي
به فلان كوه رو، مقامي ساز
كنج گير و مگوي با كس راز
طاعت كردگار عادت كن
صانع خويش را عبادت كن
روزگاري بدين صفت ميباش
خود شود طاعت نهاني فاش
در تو مردم ارادت افزايند
به تبرك به خدمتت آيند
هيچ چيزي ز كس قبول مكن
نيز با هيچ كس مگوي سخن
چون شوي در ميان خلق علم
به اتابك رسد حديث تو هم
چون اتابك تو را مريد شود
اندهت را فرح پديد شود
چون كه عاشق پيام دوست شنيد
امر او را به جان و دل بگزيد
شد به كوهي كه او اشارت كرد
چار ديواركي عمارت كرد
وندر آنجا، چنان كه دختر گفت
از عبادت نيارميد و نخفت
مرحبا! مرحبا! محبت دوست
كز درون آمدي، نه از راه پوست
دلم از چز تو خانه خالي كرد
با تو سوداي لاابالي كرد
تا غمت ساكن دل من شد
از چراغ تو خانه روشن شد
ما گرفتار دام عشق توايم
همه سرمست جام عشق توايم
اي كه حسن رخت دل افروز است
شب ما با خيال تو روز است
حسنت از روضهٔ جنان خوشتر
يادت از هرچه در جهان خوشتر
هر كه در صورت تو حيران نيست
صورتش هست، ليكنش جان نيست
من چو در عارض تو حيرانم
لوح محفوظ عشق ميخوانم
ديدهاي كان جمال ديده بود
مهر رويت به جان خريده بود
با خود، از بيخودي، تو را بينم
گر تو با من نهاي چرا بينم؟
چون نظر بر رخ تو ميفگنم
ميبرد از ديار جان و تنم
به كسي گفتن اين نمييارم:
كه تو را نيك دوست ميدارم
آشكارا نهان كنم تا چند؟
دوست ميدارمت به بانگ بلند
دلم از جان خويش دست بشست
بعد از آن ديده بر رخ تو فكند
عاشقان تو نيك معذورند
زان كه نبود كسي تو را مانند
ديدهاي كو رخ تو ديده بود
به خيال تو كي شود خرسند؟
روي بنما، نظر تو باز مگير
از من مستمند زار نژند
بر تن ما تو حاكمي، اي دوست
خواه راحت رسان و خواه گزند
اي ملامت كنان مرا در عشق
گوش مينشنود ازينسان پند
گرچه من دور ماندهام ز برت
با خيال تو كردهام پيوند
آن چنان در دلي، كه پندارم
ناظرم در تو دايم، اي دلبند
تو كجايي و ما كجا؟ هيهات!
اي عراقي، خيال خيره مبند
عاشق بيقرار، از سر درد
به ريا مدتي چو طاعت كرد
از ريا دور بود اخلاصش
برد سوي عبادت خاصش
بوي تحقيق از آن مجاز شنود
دري از عاشقي برو بگشود
دايما مشتغل به ذكر خداي
نه به شه راه داد و ني به گداي
نه شنيد از كسي، نه با كس گفت
در عبادت به آشكار و نهفت
هم رعيت مريد و هم شاهش
همه از ساكنان درگاهش
شبي، آن مه، چو جمله خلق بخفت
زد در شيخ و در جوابش گفت:
آنكه معشوق توست؟ گفت: آري
گر تو آني من آن نيم، باري
زد بسي در وليك سود نداشت
نگشود و بر خودش نگذاشت
شاه خوبان، چو ديد آن حالت
متاثر شد از چنان حالت
در خود از درد عشق دردي ديد
باز گرديد و جاي مي نگزيد
چون كه در قصر خويش منزل كرد
با هزاران هزار انده و درد
سينه پر سوز ازو و دل بريان
جان به دريا غريق و تن به كران
گشت بيمار، چو نخورد و نخفت
دايما با خود اين سخن ميگفت:
طالبم را نگر، كه شد مطلوب
يا محب مرا، كه شد محبوب
اي پدر، بهر من طبيب مجوي
رو، ز بيمار خويش دست بشوي
كو نداند دوا عناي مرا
چاره مردن بود بلاي مرا
درد دل را مجو دوا ز طبيب
به نگردد، مگر به بوي حبيب
چون كه درد من از طبيب افزود
هيچ دارو مرا ندارد سود
نيست در دل ز زهر غم آن درد
كه به ترياق دفع شايد كرد
من خود اين درد را دوا دانم
ليكن از شرم گفت نتوانم
چون به يكبارگي برفت از كار
به اتابك رسيد اين گفتار
گفت اتابك كه: محرم او كيست؟
باز پرسيد ازو به خفيه كه: چيست؟
سر عنقاست؟ يا دماغ نهنگ؟
زير درياست؟ يا به هفت اورنگ؟
چون بپرسيد محرمش، به نهفت
راز خود را، چنان كه بود، بگفت
عشق نقلي و چارهسازي او
بر غم خويش و بينيازي او
وآنكه آن شب برفت و وا گرديد
كه چه بيالتفاتي از وي ديد
به تني خسته و دلي پر غم
همه تقرير كرد با محرم
چون كه محرم شنيد ازو اين راز
گفت در خدمت اتابك باز
گفت، اتابك چو اين سخن بشنيد:
بايد اين درد را دوا طلبيد
با بزرگان عهد او بر شيخ
به تضرع بخواست از در شيخ
تا گشايد برو طريق وصول
كند از راه خادميش قبول
زين نمط پيش او بسي راندند
قصهٔ راز پس فرو خواندند
رقتي در ميانه پيدا شد
اثر عشق او هويدا شد
شيخ، از راه حق، فراغت را
به رضا گفت آن جماعت را:
اين بنا بر مراد من منهيد
ليك او را مراد او بدهيد
پس اتابك گرفت او را دست
پير عقد نكاح او در بست
پيش دختر از آن خبر بردند
همدمش ساعتي بياوردند
يار محبوب و پس محب مريد
چون كه در آستان شيخ رسيد
زد سرانگشت بر درش در حال
بار دادش، كنون كه بود حلال
عفت عشق و صدق يار نگر
حسن تدبير و ختم كار نگر
نيست دل را، به هيچ نوع، از دوست
آن صفا كز معاملات نكوست
چون كه بنياد را بر اصل نهاد
بر دل خود در مراد گشاد
عشق او را چو خانه روشن كرد
خاندانش جهان مزين كرد
پير شيراز، شيخ روزبهان
آن به صدق و صفا فريد جهان
اوليا را نگين خاتم بود
عالم جان و جان عالم بود
شاه عشاق و عارفان بود او
سرور جمله واصلان بود او
چون به ايوان عاشقي بر شد
روز به بود و روز بهتر شد
سالها با جمال جانافروز
روز شب كرده بود و شبها روز
داشت او دلبري فرشته نهاد
كه رخش ديده را جلا ميداد
اتفاقا مگر سفيهي ديد
كان پري پاي شيخ ميماليد
رفت تا درگه اتابك سعد
تيز روتر ز سير برق از رعد
گفت: اي پادشاه دين، فرياد!
پاي خود شيخ دين به امرد داد
سعد زنگي، ز اعتقاد كه داشت
در حق شيخ افترا انگاشت
كرد روزي مگر عيادت شيخ
ديد حالي كه بود عادت شيخ
دلبري ديد، همچو بدر منير
چيست در بر گرفته پاي فقير
چون اتابك به چشم خويش بديد
از حيا زير لب همي خنديد
بود نزديك شيخ سوزنده
منقلي پر ز آتش آكنده
پايها از كنار آن مهوش
چست در زد به منقل آتش
گفت: چشمم اگر چه حيران است
پاي را پيش هر دو يكسان است
آتش از تن نصيب خود طلبد
سوزش مغز بيخرد طلبد
گل آتش به پيش ابراهيم
وز تجلي نسوخت جسم كليم
نظر ما به چشم تو جاني است
ميل دل را نتيجه روحاني است
نظري ، كز سر صفا آيد
به طبيعت مگر نيالايد
گر تو را نيست با غمش كاري
دايما من مقيدم، باري
ديدهاي پاك بين همي بايد
تا كه حسنش جمال بنمايد
حسن جانان به جان توان ديدن
نه به هر ديده آن توان ديدن
اي كه خواني به عشق مغرورم
هيچ عيبم مكن، كه معذورم
گر جمال بتم نظاره كني
بدل سيب دست پاره كني
گر تو شكل و شمايلش بيني
قد و گيسو حمايلش بيني
همچو من، دل اسير او شودت
بت پرستيدن آرزو شودت
كيست كو را دو چشم بينا بود
پس رخ خوب او دلش نربود؟
هيچ كس ديدهٔ بصير نداشت
كه دل و جان به حسن او نگذاشت
از جمالش نميشكيبد دل
ميبرد عقل و ميفريبد دل
آن لطافت كه حسن او دارد
دل صاحبدلان به دام آرد
عشق رويش همي كند پيوست
حلقه در گوش عاشقان الست
اي خوش و فارغ، از غم ما پرس
عاشقان ضعيف را واپرس
عجز من بين، دعاي من بپذير
ميتواني، به لطف دستم گير
داري از عاشقان خويش ملال
خون ايشان چراست بر تو حلال؟
به كسي التفات كن نفسي
كه ندارد بجز تو هيچ كسي
فارغي از درون صاحب درد
مكن، اي دوست، هرچه بتوان كرد
گر تو خوبي و ما ضعيف و فقير
تابت، اي خور، ز ذره باز مگير
رخ به ما مينما و جان ميبخش
بر دل ريش عاشقان ميبخش
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد