من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۳ (مي‌بين رخ جان فزاي ساقي - در جام جهان نماي باقي)

۳۷ بازديد


در جام جهان‌نماي اول
شد نقش همه جهان مشكل
جام از مي عشق برتر آمد
گشت اين همه نقش‌ها ممثل
هر ذره ازين نقوش و اشكال
بنمود همه جهان مفصل
يك جرعه و صدهزار ساغر
يك قطره و صد هزاز منهل
بگذر تو ازين قيود مشكل
تا مشكل تو همه شود حل
با اين همه، اين نقوش و اشكال
بگذار، اگر چه نيست مهمل
كين نقش و نگار نيست الا
نقش دومين چشم احوال
در نقش دوم چو باز بيني
رخسارهٔ نقشبند اول
معلوم كني كه اوست موجود
باقي همه نقش‌ها مخيل
خواهي كه به نور اين حقيقت
چشم دل تو شود مكحل
اخلاق و نقوش خود بدل كن
چون گشت صفات تو مبدل
خود را به شراب خانه انداز
كان جا شود اين غرض محصل
زان غمزهٔ نيم مست ساقي
گر بتواني به وجه اكمل
بستان قدحي و بي‌خبر شو
از هر چه مفصل است و مجمل
پس هم به دو چشم مست ساقي
مي آن نظري به چشم اجمل

مي‌بين رخ جان فزاي ساقي
در جام جهان نماي باقي

عشق است كه هم مي است و هم جام
عشق است مي حريف آشام
اين جام جهان‌نماي اول
عكسي بود از صفاي آن جام
وين غمزهٔ نيم مست ساقي
نوشد هم ازين مي غم انجام
اين جام بسر نرفت و زين فيض
گشت آب حيات در جهان عام
زين آب پديد شد حبابي
شد هجده‌هزار عالمش نام؟
آغاز جهان بين چه چيز است؟
بنگر كه چه باشدش سرانجام؟
هر چيز از آنچه گشت پيدا
آن چيز بود به كام و ناكام
آن را كه ز مي سرشت طينت
بي مي نفسي نگيرد آرام
و آن كس كه هنوز در خمار است
هم مست شود ولي به ايام
خرم دل آنكه از لب يار
جام مي ناب مي‌كند وام
اي بي‌خبر از شراب مستي
ننهاده ز خويشتن برون گام
در صومعه چند ديگ سودا
پختيم؟ و هنوز كار ما خام
در ميكده نيز روزكي چند
بنشين تو ز وقت روز تا شام
مي‌نوش به كام دوست باده
پس هم به دور چشم آن لارام

مي‌بين رخ جان فزاي ساقي
در جام جهان نماي باقي

پيش از عدم و وجود عالم
وز كاف «كن» و كتاب مبرم
از عشق ظهور عشق درخواست
اظهار حروف اسم اعظم
برداشت به جاي خامه انگشت
زد در دهن و نوشت در دم
بر كف بنوشت نام و چه نام؟
نامي كه طلسم اوست آدم
در همزهٔ او وجود مدرج
در نقطهٔ او حروف مدغم
بنوشت و بخواند و باز پوشيد
از ديدهٔ هر كه نيست محرم
اي طالب اسم اعظم، اين نام
خواهي كه تو را شود مسلم؟
مفتاح جهان گشا به دست آر
بگشا در اين طلسم محكم
بيني كه همه به تو مضاف است
معني صريح و اسم مبهم
چون بند طلسم وا گشودي
بيني كه تويي خود اسم اعظم
اسمي كه حقيقت مسماست
گر دانستي «اصبت فالزم»
ورنه، كم نام و ننگ خود گير
ميزن در ميكده دمادم
چون بگشايند ناگه آن در
بگشاي دو چشم شاد و خرم

مي‌بين رخ جان فزاي ساقي
در جام جهان نماي باقي

پيش از عدم و وجود اغيار
وز سلطنت و ظهور اظهار
سلطان سراي عشق فرمود:
پاك است سراي ما ز اغيار
يعني كه بجز حقيقت او
در دار وجود نيست ديار
واجب شود از شهادت و حكم
كز غير نه عين بد، نه آثار
ليكن چو به غير كرد اشارت
اغيار ظهور كرد ناچار
چندان كه همه گواه گشتند
بر هستي وحدتش به يكبار
ديدند عيان كه اوست موجود
ويشان همگي محال و پندار
گشتند همه گواه و رفتند
هم با سر نيستي ، دگر بار
اين بود شهادت «اولوالعلم»
وين بود فرشه را هم اقرار
اين بود همه بدايت خلق
وين بود همه نهايت كار
اين كثرت نفس بهر آن بود
تا وحدت از آن شود پديدار
چون ظاهر شد كه جز يكي نيست
چه فايده از ظهور بسيار؟
گر در نظر تو كثرت آيد
وحدت بود آن، ولي به اطوار
چون سر كثير جمله ديدي
كثرت همه نقش وحدت نگار
في‌الجمله، ز غير ديده بر دوز
اين است طريق اهل انوار

مي‌بين رخ جان فزاي ساقي
در جام جهان نماي باقي

عشق از سر كوي خود سفر كرد
بر مرتبه‌ها همه گذر كرد
صحراي وجود گشت در حال
هر كتم عدم، كه پي سپر كرد
مي‌جست نشان صورت خود
چون در دل تنگ ما نظر كرد
وا يافت امانت خود آنجا
آنگه چو نظر به بام و در كرد
خود آن سر كوي بود كاول
زانجا به همه جهان سفر كرد
جان را به امانت خود آنجا
واداشت، لباس خود بدر كرد
در جان پوشيد و باز خود را
آن بار لباس مختصر كرد
وآنگاه چو آفتاب تابان
سر از سر هر سراي در كرد
اول كه به خود نمود خود را
انسان شد و نام خود بشر كرد
في‌الجمله، به چشم بند اغيار
ظاهر شد و نام خود دگر كرد
تغيير صور كجا تواند
در نعت كمال او اثر كرد؟
تقليب و ظهور او در احوال
اظهار كمال بيشتر كرد
اي ديده، تو نيز ديده بگشاي
ما را چو ز خويشتن خبر كرد

مي‌بين رخ جان فزاي ساقي
در جام جهان نماي باقي

عشق از پس پرده روي بنمود
كردم چو نگاه، روي من بود
پيش رخ خويش سجده كردم
آن لحظه كه او جمال بنمود
خود را به كنار در كشيدم
آنگاه كه او كنار بگشود
داديم همه بوسه بر لب خويش
آن دم كه لبم لبانش مي‌سود
بودم يكي، دو مي‌نموديم
نابود شد آن نمود در بود
چون سايه به آفتاب پيوست
از ظلمت بود خود برآسود
چون سوخته شد تمام هيزم
پيدا نشود از آن سپس دود
گويند كه عشق را بپوشان
خورشيد به گل نشايد اندود
آن كس كه زيان خويش خواهد
پند من و تو نداردش سود
پروانه كه ذوق سوختن يافت
نبود به شعاع شمع خشنود
اين حالت اگرت عجب نمايد
بشنو ز من، ار تواني اشنود
برخيز، اگر حريف مايي
آهنگ شرابخانه كن زود
مي‌باش خراب در خرابات
ور بتواني به چشم مقصود

مي‌بين رخ جان فزاي ساقي
در جام جهان نماي باقي

ياري است مرا، وراي پرده
انوار رخش سواي پرده
برداشت ز رخ نقاب و گفتا:
مي‌بين رخ من به جاي پرده
هرچ از دو جهان تو را خوش آيد
ميدان كه منم وراي پرده
عالم همه پردهٔ مصور
اشيا همه نقش‌هاي پرده
در پرده چو من سخن سرايم
چون خوش نبود نواي پرده؟
اين پرده مرا ز تو جدا كرد
اين است خود اقتضاي پرده
ني ني،كه ميان ما جدايي
هرگز نكند غطاي پرده
تو تار رداي كبريايي
ما را نبود رداي پرده
جاي تو هميشه در دل ماست
بيرون ز در است جاي پرده
من مردم ديدهٔ جهانم
ديده نبود سزاي پرده
گر غير من است پرده، خود نيست
ورنه منم انتهاي پرده
تو هم به سزاي پرده برخيز
وز ديدهٔ خود گشاي پرده

مي‌بين رخ جان فزاي ساقي
در جام جهان نماي باقي

آن مرغك نازنين پر و بال
گشتي همه گرد كوه اقبال
بودي شب و روز در تكاپوي
كردي همه ساله كشف احوال
جايي برسيد او به يك دم
كان جا نرسد كسي به صد سال
در اوج فضاي عشق روزي
پرواز گرفت و من به دنبال
ناگاه عقابي اندر آمد
آورد شكسته را به چنگال
او را چه محل؟ كه هر دو عالم
چون باز كند ز هم پر و بال
در قبضهٔ او چنان نمايد
كاندر رخ خوب نقطهٔ خال
خالي است جهان شكار وحدت
كثرت عدم محال در حال
اين حال تو را چو گشت روشن
بگذر ز حديث پار و امسال
گرد سر كوي حال مي‌گرد
خاك در او به ديده مي‌مال
تا كشف شود تو را حقيقت
از آينهٔ عدوم اعمال
ظاهر گردد تو را به تقصيل
اين راز كه گفته شد به اجمال
ديدي چو يقين كه مي‌توان ديد
پس بر در دل نشين چو ابدال

مي‌بين رخ جان فزاي ساقي
در جام جهان نماي باقي


شماره ۱

۳۳ بازديد


عشق ار به تو رخ عيان نمايد
در آينهٔ جهان نمايد
اين آينه چهرهٔ حقيقت
هر دم به تو رايگان نمايد
يك دايره فرض كن جهان را
هر نقطه ازو ميان نمايد
اين دايره بيش نقطه‌اي نيست
ليكن به نظر چنان نمايد
رو نقطهٔ آتشي بگردان
تا دايره‌اي روان نمايد
اين نقطه ز سرعت تحرك
صد دايره هر زمان نمايد
اين نقطه به تو شهادت و غيب
هم ظاهر و هم نهان نمايد
آن نقطه به تو كمال مطلق
در صورت اين و آن نمايد
آن سرعت دور نقطه دايم
ساكن به يكي مكان نمايد
هر لمحه به تو كمال هستي
در كسوت ناقصان نمايد
آن نقطه بيان كنم چه چيز است
هر چند تو را گمان نمايد
آن نقطه بدان كه ظل نور است
كان نور وراي جان نمايد
آن نور دل پيمبر ماست
اكنون به تو حق عيان نمايد

آن بحر محيط بي‌كرانه
و آن نور بسيط جاودانه

آن بحر، كه موج اوست دريا
و آن نور، كه ظل اوست اشيا
نوري كه جمال جمله هستي
از تاب جمال اوست پيدا
اول ز پي نظارهٔ او
شد عين همه جهان مهيا
و آخر هم آفتاب رويش
شد صورت جسم و جان هويدا
او روي حق است و عين حق نيز
بل عين حقيقت است و اعلا
درياب، كه اوست اسم اعظم
زو گشت عيان صفات و اسما
آن ذات كه حق بود صفاتش
او را بنگر، چه باشد اسما؟
اسمي كه بود صفات او حق
بنگر كه چه باشدش مسما
و آن نور كه حق بدو توان ديد
باشد همه والضحي و طاها
في‌الجمله كمال صورت اوست
آيينهٔ ذات حق تعالي
در آينه مصطفي چه بيند؟
جز حسن و جمال ذات والا
كو عاشق روي حق؟ بيا گو
بنگر رخ خوب مصطفي را
در صورت او حق ار نديدي
اينجا به يقين ببيني آنجا
در صورت شرح او عراقي
چون ديد حقيقت آشكارا
اميد كه از شفاعت او
حاصل شودش كلام اعلي

تا هر نفسي به ديدهٔ حق
بينند همه جمال مطلق


شماره ۴ (در ميكده مي‌كشم سبويي - باشد كه بيابم از تو بويي)

۶۳ بازديد


در ميكده با حريف قلاش
بنشين و شراب نوش و خوش باش
از خط خوش نگار بر خوان
سر دو جهان، ولي مكن فاش
بر نقش و نگار فتنه گشتم
زان رو كه نمي‌رسم به نقاش
تا با خودم، از خودم خبر نيست
با خود نفسي نبودمي كاش
مخمور ميم، بيار ساقي
نقل و مي از آن لب شكر پاش
در صومعه‌ها چو مي‌نگنجد
دردي كش و مي‌پرست و قلاش
من نيز به ترك زهد گفتم
اينك شب و روز همچو اوباش

در ميكده مي‌كشم سبويي
باشد كه بيابم از تو بويي

اي روي تو شمع مجلس افروز
سوداي تو آتش جگرسوز
رخسار خوش تو عاشقان را
خوشتر ز هزار عيد نوروز
بگشاي لبت به خنده، بنماي
از لعل، تو گوهر شب افروز
زنهار! از آن دو چشم مستت
فرياد! از آن دو زلف كين توز
چون زلف، تو كج مباز با ما
از قد تو راستي بياموز
ساقي بده، آن مي طرب را
بستان ز من اين دل غم اندوز
آن رفت كه رفتمي به مسجد
اكنون چو قلندران شب و روز

در ميكده مي‌كشم سبويي
باشد كه بيابم از تو بويي

اي مطرب عشق، ساز بنواز
كان يار نشد هنوز دمساز
دشنام دهد به جاي بوسه
و آن نيز به صد كرشمه و ناز
پنهان چه زنم نواي عشقش؟
كز پرده برون فتاده اين راز
در پاش كسي كه سر نيفكند
چون طرهٔ او نشد سرافراز
در بند خودم، بيار ساقي
آن مي كه رهاندم ز خود باز
عمري است كز آروزي آن مي
چون جام بمانده‌ام دهن باز
گفتي كه: بجوي تا بيابي
اينك طلب تو كردم آغاز

در ميكده مي‌كشم سبويي
باشد كه بيابم از تو بويي

ساقي، بده آب زندگاني
اكسير حيات جاوداني
مي ده، كه نمي‌شود ميسر
بي‌آب حيات زندگاني
هم خضر خجل، هم آب حيوان
چون از خط و لب شكرفشاني
گوشم چو صدف شود گهر چين
زان دم كه ز لعل در چكاني
شمشير مكش به كشتن ما
كز ناز و كرشمه در نماني
هر لحظه كرشمه‌اي دگر كن
بفريب مرا، چنان كه داني
در آرزوي لب تو بودم
چون دست نداد كامراني

در ميكده مي‌كشم سبويي
باشد كه بيابم از تو بويي

وقت طرب است، ساقيا، خيز
در ده قدح نشاط انگيز
از جور تو رستخيز برخاست
بنشان شر و شور و فتنه، برخيز
بستان دل عاشقان شيدا
وز طرهٔ دلربا درآويز
خون دل ما بريز و آنگاه
با خاك درت بهم برآميز
وآن خنجر غمزهٔ دلاور
هر لحظه به خون ما بكن تيز
كردم هوس لبت، نديدم
كامي چو از آن لب شكرريز
نذري كردم كه: تا توانم
توبه كنم از صلاح و پرهيز

در ميكده مي‌كشم سبويي
باشد كه بيابم از تو بويي

ساقي، چه كنم به ساغر و جام؟
مستم كن از مي غم انجام
با ياد لب تو عاشقان را
حاجت نبود به ساغر و جام
گوشم سخن لب تو بشنود
خشنود شد، از لبت، به دشنام
دل زلف تو دانه ديد، ناگاه
افتاد به بوي دانه در دام
سوداي دو زلف بيقرارت
برد از دل من قرار و آرام
باشد كه رسم به كام روزي
در راه اميد مي‌زنم گام
ور زانكه نشد لب تو روزي
داني چه كنم به كام و ناكام؟

در ميكده مي‌كشم سبويي
باشد كه بيابم از تو بويي

دست از دل بيقرار شستم
وندر سر زلف يار بستم
بي‌دل شدم وز جان به يكبار
چون طرهٔ يار برشكستم
گويند چگونه‌اي؟ چه گويم؟
هستم ز غمش چنان كه هستم
خود را ز چه غمش برآرم
گر طرهٔ او فتد به دستم
در دام بلا فتاده بودم
هم طرهٔ او گرفت دستم
ساقي، قدحي، كه از مي عشق
چون چشم خوش تو نيم مستم
شد نوبت خويشتن پرستي
آمد گه آنكه مي‌پرستم
فارغ شوم از غم عراقي
از زحمت او چو باز رستم

در ميكده مي‌كشم سبويي
باشد كه بيابم از تو بويي

ساقي، مي مهر ريز در كام
بنما به شب آفتاب از جام
آن جام جهان‌نما به من ده
تا بنگرم اندرو سرانجام
بينم مگر آفتاب رويت
تابان سحري ز مشرق جام
جان پيش رخ تو برفشانم
گر بنگرم آن رخ غم انجام
خود ذره چو آفتاب بيند
در سايه دلش نگيرد آرام
در بند خودم، نمي‌توانم
كازاد شوم ز بند ايام
كو دانهٔ مي؟ كه مرغ جانم
يك بار خلاص يابد از دام
كي باز رهم ز بيم و اميد؟
كي پاك شوم ز ننگ و از نام؟
كي خانهٔ من خراب گردد؟
تا مهر درآيد از در و بام
در صومعه مدتي نشستم
بر بوي تو، چون نيافتم كام

در ميكده مي‌كشم سبويي
باشد كه بيابم از تو بويي

ساقي بنما رخ نكويت
تا جام طرب كشم به بويت
ناخورده شراب مست گردد
نظارگي از رخ نكويت
گر صاف نمي‌دهي، كه خاكم
ياد آر به دردي سبويت
مگذار ز تشنگي بميرم
نايافته قطره‌اي ز جويت
آيا بود آنكه چشم تشنه
سيراب شود ز آب رويت؟
يا هيچ بود كه ناتواني
يابد سحري نسيم كويت؟
از توبه و زهد توبه كردم
تا بو كه رسم دمي به سويت
دل جست و تو را نيافت، افسوس
واماند كنون ز جست و جويت
خوي تو نكوست با همه كس
با من ز چه بدفتاد خويت؟
مي‌گريم روز در فراقت
مي‌نالم شب در آرزويت
بر بوي تو روزگار بگذشت
از بخت نيافتم چو بويت

در ميكده مي‌كشم سبويي
باشد كه بيابم از تو بويي

ساقي، بده آب زندگاني
پيش آر حيات جاوداني
مي ده، كه كسي نيافت هرگز
بي آب حيات زندگاني
در مجلس عشق مفلسي را
پر كن دو سه رطل رايگاني
شايد كه دهي به دوستداري
آن ساغر مهر دوستگاني
برخيزم و ترك خويش گيرم
گر هيچ تو با خودم نشاني
ور از من غمت درآيد
جان پيش كشم ز شادماني
جان را ز دو ديده دوست دارم
زان رو كه تو در ميان آني
از عاشق خود كران چه گيري؟
چون با دل و جانش درمياني
از بهر رخ تو مي‌كند چشم
از ديده هميشه ديده‌باني
در آرزوي رخ تو بودم
عمري چو نيافتم اماني

در ميكده مي‌كشم سبويي
باشد كه بيابم از تو بويي

ساقي، ز شراب‌خانهٔ نوش
يك جام بياور و ببر هوش
مستم كن، آنچنان كه در حال
از هستي خود كنم فراموش
ور خود سوي من كني نگاهي
بي‌باده شوم خراب و مدهوش
سرمست شوم چو چشم ساقي
گر هيچ بيابم از لبت نوش
كي بود كه ز لطف دلنوازت
گيرم همه كام دل در آغوش؟
دارد چو به لطف دلبرم چشم
مي‌دار تو هم به حال او گوش
مگذار برهنه‌ام ز لطفت
در من تو ز مهر جامه‌اي پوش
چون نيست مرا كسي خريدار
مولاي توام، تو نيز مفروش
ديگ دل من، كه نيز خام است
بر آتش شوق سر زند جوش
در صومعه حشمتت نديدم
اكنون شب و روز بر سر دوش

در ميكده مي‌كشم سبويي
باشد كه بيابم از تو بويي

ساقي، بده آب آتش افروز
چون سوختيم تمام تر سوز
اين آتش من به آب بنشان
وز آب من آتشي برافروز
مي ده، كه ز بادهٔ شبانه
در سر بودم خمار امروز
در ساغر دل شراب افكن
كز پرتو آن شود شبم روز
گفتي كه: بنال زار هر شب
ماتم زده را تو نوحه ماموز
چون با من خسته مي‌نسازي
چه سود ز نالهٔ من و سوز؟
دل را ز تو تا شكيب افتاد
بر لشكر غم نگشت پيروز
بخشاي برين دل جگرخوار
رحم آر بدين تن غم اندوز
من مي‌شكنم، تو باز مي‌بند
من مي‌درم، از كرم تو مي‌دوز
از توبه و زهد توبه كردم
اينك چو قلندران شب و روز

در ميكده مي‌كشم سبويي
باشد كه بيابم از تو بويي

ساقي، سر درد سر ندارم
بشكن به نسيم مي خمارم
يك جرعه ز جام مي به من ده
تا درد كشم، كه خاكسارم
از جام تو قانعم به دردي
حاشا كه به جرعه سر درآرم
يادآر مرا به دردي خم
كز خاك در تو يادگارم
بگذار كه بر درت نشينم
آخر نه ز كوي تو غبارم؟
از دست مده، كه رفتم از دست
دستيم بده، كه دوستدارم
زنده نفسي براي آنم
تا پيش رخ تو جان سپارم
اين يك نفسم تو نيز خوش دار
چون با نفسي فتاد كارم
نايافته بوي گلشن وصل
در سينه شكست هجر خارم
در سر دارم كه بعد از امروز
دست از همه كارها بدارم

در ميكده مي‌كشم سبويي
باشد كه بيابم از تو بويي

ساقي، دو سه دم كه هست باقي
در ده مدد حيات باقي
قد فاتني الصبوح فادرك
من قبل فوات الاعتباق
در كيسهٔ نقد نيست جز جان
بستان قدحي، بيار ساقي
كم اصبر قد صبرت حتي
روحي بلغت الي التراق
دردا! كه به خيره عمر بگذشت
نابوده ميان ما تلاقي
فاستعذب مسمعي حديثا
مذتاب بذكر كم مذاق
من زان توام، تو هم مرا باش
خوش باش به عشق اتفاقي
اشتاق الي لقاك، فانظر
لي وجهك نظرةالا لاق
بگذار كه بر در تو باشد
كمتر سگك درت عراقي
استوطن بابكم عسي ان
يحطي نظرا بكم حداق

در ميكده مي‌كشم سبويي
باشد كه بيابم از تو بويي

ساقي، قدحي، كه نيم مستيم
مخمور صبوحي الستيم
از صومعه پا برون نهاديم
در ميكده معتكف نشستيم
از جور تو خرقه‌ها دريديم
وز دست تو توبه‌ها شكستيم
جز جان گروي دگر نداريم
بپذير، كه نيك تنگ دستيم
ما را برهان ز ما، كه تا ما
با خويشتنيم بت پرستيم
ما هرچه كه داشتيم پيوند
از بهر تو آن همه گسستيم
بر درگه لطف تو فتاديم
در رحمت تو اميد بستيم
گر نيك و بديم، ور بد و نيك
هم آن توايم، هر چه هستيم
در ده قدحي، كه از عراقي
الا به شراب وا نرستيم

در ميكده مي‌كشم سبويي
باشد كه بيابم از تو بويي


شماره ۳ - در مرثيهٔ بهاء الدين زكريا

۳۹ بازديد


چون ننالم؟ چرا نگريم زار؟
چون نمويم؟ كه مي‌نيابم يار
كارم از دست رفت و دست از كار
ديده بي‌نور ماند و دل بي‌يار
دل فگارم، چرا نگريم خون؟
دردمندم، چرا ننالم زار؟
خاك بر فرق سر چرا نكنم؟
چون نشويم به خون دل رخسار؟
يار غارم ز دست رفت، دريغ!
ماندم، افسوس، پاي بر دم مار
آفتابم ز خانه بيرون شد
منم امروز و وحشت شب تار
حال بيچاره‌اي چگونه بود؟
رفته از سر مسيح و او بيمار
خود همه خون گريستي بر من
بودي ار دوستي مرا غم‌خوار
روشنايي ده رفت، افسوس!
منم امروز و ديده‌اي خونبار
آن چنانم كه دشمنم چو بديد
زار بگريست بر دل من، زار
خاطر عاشقي چگونه بود
هم دل از دست رفته، هم دلدار؟
سوختم ز آتش جدايي او
مرهمم نيست جز غم و تيمار
روز و شب خون گريستي بر من
بودي ار چشم بخت من بيدار
كارم از گريه راست مي‌نشود
چه كنم؟ چيست چارهٔ اين كار؟

دلم از من بسي خراب‌تر است
خاطرم از جگرم كباب‌تر است

دوش پرسيدم از دل غمگين:
بي‌رخ يار چوني، اي مسكين؟
دل بناليد زار و گفت: مپرس
چه دهم شرح؟ حال من مي‌بين
چون بود حال ناتوان موري
كه كند قصد كعبه از در چين؟
زير چنگ آردش دمي سيمرغ
بردش برتر از سپهر برين
باز سيمرغ بر پرد به هوا
ماند او اندر آن مقام حزين
منم آن مور، آنكه سيمرغم
مرغ عرش آشيان سدره نشين
آنكه كرد از قفس چنان پرواز
كاثرش در نيافت روح‌الامين
چون به گردش نمي‌رسد جبريل
چه عجب گر نماندش او به زمين؟
زيبد ار بفكند قفس سيمرغ
بي‌صدف قدر يافت در ثمين؟
چون نگنجيد زير نه پرده
شد، سراپرده زد به عليين
از حدود صفات بيرون شد
وندر اقطار ذات يافت مكين

او روان كرده سوي رضوان انس
ما ز شوقش تپان چون روح‌القدس

شايد ار شود در جهان فكنيم
گريه بر پير و بر جوان فكنيم
رستخيزي ز جان برانگيزيم
غلغلي در همه جهان فكنيم
بر فروزيم آتشي ز درون
شورشي در جهانيان فكنيم
سنگ بر سينه لحظه لحظه زنيم
خاك بر سر، زمان زمان فكنيم
آب حسرت روان كنيم از چشم
سيل خون در حصار جان فكنيم
غرق خونيم، خيز تا خود را
زين خطرگاه بر كران فكنيم
قدمي بر هوا نهيم، مگر
خويشتن را بر آسمان فكنيم
از پي جست و جوي او نظري
در رياضات خوش جنان فكنيم
ور نيابيم در مكان او را
خويشتن را به لامكان فكنيم
مركب عشق زير ران آريم
رخت از آن سوي كن فكان فكنيم

پس در آن بارگاه عزت و ناز
عرضه داريم از زبان نياز

كان تمناي جان حيران كو؟
آرزوي دل مريدان كو؟
ما همه عاشقيم و دوست كجاست؟
دردمنديم جمله ، درمان كو؟
گرد ميدان قدس بر گرديم
كاخر آن شهسوار ميدان كو؟
بر رسيم از مواكب ارواح
كاي نديمان خاص، سلطان كو؟
پيش مرغان عرش لابه كنيم
كاخر اين تخت را سليمان كو؟
شاهباز فضاي قدس كجاست؟
آفتاب سپهر عرفان كو؟
پرتو آفتاب سر قدم
در سر اين حدوث تابان كو؟
چند اشارت خود، صريح كنيم:
غوث دين، قطب چرخ ايمان كو؟
مطلع نور ذوالجلال كجاست؟
مشرق قدس فيض سبحان كو؟
خاتم اولياء امام زمان
مرشد صدهزار حيران كو؟
صاحب حق، بهاي عالم قدس،
زكريا، نديم رحمان كو؟

چه عجب گر به گوش جان همه
آيد از سر غيب اين كلمه

كين دم آن سرور شما با ماست
زانكه امروز دست او بالاست
دست او در يمين لم يزل است
رتبتش برتر ازو قياس شماست
منزلش صحن قاب قوسين است
مجلس او رباط او ادني‌ست
در هواي هويتش جولان
در سراي حقيقتش ماوي‌ست
هر دو عالم درون قبضهٔ اوست
بار او در درون صفهٔ ماست
گوهر «كل من عليها فان»
در كف آشناي بحر بقاست
گرچه در جاي نيست، ليك ز لطف
هر كجا كان طلب كني آنجاست
ديده بايد كه جان تواند ديد
ورنه او در همه جهان پيداست
در جهان آفتاب تابان است
عيب از بوم و ديدهٔ اعمي‌ست
هر كه خواهد كه روي او بيند
گو: ببين روي جان، اگر بيناست
ديدهٔ روح بين به دست آريد
گرتان آرزوي مولاناست

آنكه او را ميان جان جوييم
چون نيابيم، ذكر او گوييم

اي گرفته ولايت از تو نظام
چون نبوت به مصطفي شده تام
ديدهٔ مصطفي به تو روشن
شادمان از تو انبياي كرام
هم تو مطبوع اوليا به قدم
هم تو مبعوث انبيا به مقام
دل ابدال چاكر تو ز جان
جان اوتاد از دو ديده غلام
بي‌تو ما بي‌مراد مانده و تو
يافته از مراد خود همه كام
هيچ باشد كه از فراموشي
ياد آري در آن خجسته مقام؟
چه شود گر كند در آن حضرت
ناقصي را عنايت تو تمام؟
چه كم آيد كه از سخاوت تو
كار بيچاره‌اي شود به نظام؟
اي رخت تاب آفتاب ازل
روشن از تو قصور دار سلام
ذره بي‌تاب مهر چون باشد؟
هم چنانيم بي‌رخت و سلام

گرچه سهل است اين ثنا: بنيوش:
مهري از لطف، عيب ذره بپوش

بر تو انوار حق مقرر باد
حسن او بر تو هردم اظهر باد
به تجلي ذات، طلعت تو
چون دلت، لحظه لحظه انور باد
در طرب‌خانهٔ وصال قدم
هر زمانت سرور ديگر باد
ز انعكاس صفاي آب رخت
منظر قدسيان منور باد
وز نسيم رياض انفاست
جان روحانيان معطر باد
به جمالت، كه مجمع حسن است
ديدهٔ جان ما منور باد
هر سعادت كه حاصل است تو را
دوستان تو را ميسر باد
هفت فرزند تو، كه اوتادند،
هر يك غوث هفت كشور باد
قطبشان صدر صفهٔ ملكوت
كه مقامش ز عرش برتر باد
بر سر كوي هر يكي گردون
چون عراقي كمينه چاكر باد
دوحهٔ روضهٔ منور تو
رشك گلزار خلد ازهر باد


شماره ۲

۳۴ بازديد


ساقي، بيار مي، كه فرو رفت آفتاب
بنمود تيره‌شب رخ خورشيد مه نقاب
منگر بدان كه روز فروشد، تو مي بيار
كز آسمان جام برآيد صد آفتاب
بنياد عمر اگر چه خراب است، باك نيست
خوشتر بود بهار خراباتيان خراب
ياران شدند مست و مرا بخت خفته ماند
بيدار كن به بوي مي اين خفته را ز خواب
بگشا سر قنينه، كه در بند مانده‌ام
وز بند من مرا نرهاند مگر شراب
خواهم به خواب در شوم از مستي آنچنان
كآواز صور برنكند هم مرا ز خواب
مستم كن آنچنان كه سر از پاي گم كنم
وز شور و عربده همه عالم كنم خراب
تا او بود همه، نه جهان ماند و نه من
خود بشنود ز خود «لمن الملك» را جواب

ساقي، مدار چشم اميدم در انتظار
صافي و درد، هرچه بود، جرعه‌اي بيار

مستم كن آنچنان كه ندانم كه من منم
خود را دمي مگر به خرابات افگنم
فارغ شوم ز شعبده بازي روزگار
زين حقهٔ دو رنگ جهان مهره برچنم
قلاش وار بر سر عالم نهم قدم
عياروار از خودي خود بر اشكنم
در تنگناي ظلمت هستي چه مانده‌ام؟
تا كي چو كرم پيله همي گرد خود تنم؟
پيوسته شد، چو شبنم، بودم به آفتاب
شايد كه اين زمانه «انا الشمس» در زنم
آري چو آفتاب بيفتد در آينه
گويد هر آينه كه: همه مهر روشنم
سوي سماع قدس گشايم دريچه‌اي
تا آفتاب غيب درآيد ز روزنم
چون پيش آفتاب شوم همچو ذره باز
معذور باشم ار ز «انا الشمس» دم زنم
چون شمع شد وجود من از شمع تفرقه
مطلق بود وجود من، ار چه معينم
چون عكس آفتاب در آيينه اوفتد
آن دم ازو بپرس نگويد كه آهنم

ساقي، بيار دانهٔ مرغان لامكان
در پيش مرغ همت من دانه‌اي افشان

تا ز آشيان كون چو سيمرغ بر پرم
پرواز گيرم از خود و از جمله بگذرم
بگذارم اين قفس، كه پر و بال من شكست
زان سوي كاينات يكي بال گسترم
در بوستان بي‌خبري جلوه‌اي كنم
وز آشيان هفت دري جان برون برم
شهباز عرشيم، كه به پرواز من سزد
سدره مقام و كنگرهٔ عرش منظرم
چه عرش و چه ثري؟ كه همه ذره‌اي بود
در پيش آفتاب ضمير منورم
نز ذره گردم آگه، نز خود، نه ز آفتاب
در بحر ژرف بيخودي ار غوطه‌اي خورم
«سبحاني» آن نفس ز من ار بشنوي بدانك
آن او بود، نه من، به سوي هيچ ننگرم

اي بي‌خبر ز حالت مستان با خبر
باري نظاره كن، به خرابات بر گذر

آنان كه گوي عشق ز ميدان ربوده‌اند
بنگر كه: وقت كار چه جولان نموده‌اند؟
خود را، چو گوي، در خم چوگان فكنده‌اند
گوي مرا از خم چوگان ربوده‌اند
كشت اميد را ز دو چشم آب داده‌اند
بنگر برش چگونه فراوان دروده‌اند
تا سر نهاده‌اند چو پا در ره طلب
بس مرحبا كه از لب جانان شنوده‌اند
هر لحظه ديده‌اند عيان عكس روي دوست
آيينهٔ دل از قبل آن زدوده‌اند
در وسع آدمي نبود آنچه كرده‌اند
اينان مگر ز طينت انسان نبوده‌اند؟
آن دم كه گفته‌اند «اناالحق» ز بيخودي
آندم بدان كه ايشان، ايشان نبوده‌اند

در كوي بيخودي نه كنون پا نهاده‌اند
كز ما در عدم، همه خود مست زاده‌اند

آن دم كه جام باده نگونسار كرده‌اند
بر خاك تيره جرعه‌اي ايثار كرده‌اند
از رنگ و بوي جرعه يكي مشت خاك را
خوشتر هزار بار ز گلزار كرده‌اند
اين لطف بين كه: بي‌غرض اين خاك تيره را
از درديي سرشتهٔ انوار كرده‌اند
اين بوالعجب رموز نگر كز همه جهان
آب و گلي خزانهٔ اسرار كرده‌اند
در صبح دم براي صبوح از نسيم مي
مستانه خفته را همه بيدار كرده‌اند
چندين هزار عاشق شيدا ز يك نظر
نظارگي خويش به ديدار كرده‌اند
نقشي كه كرده‌اند درين كارگاه صنع
در ضمن آن جمال خود اظهار كرده‌اند

افكند بحر عشق صدف چون به هر طرف
گوهرشناس بهر گهر نشكند صدف

چندين هزار قطرهٔ درياي بي‌كران
افشاند ابر فيض بر اطراف كن فكان
ناگه در آن ميانه يكي موج زد محيط
هم قطره گشت غرقه و هم كون و هم مكان
در ساحت قدم نبود كون را اثر
در بحر قطره را نتوان يافتن نشان
آنجا نه اسم باشد و نه رسم و نه خبر
توحيد بي‌مشاركت آنجا شود عيان
بنمود چون جمال جلالش ازل، بدانك
او باشد و هم او بود و هيچ اين و آن
جمله يكي بود، نبود از دويي خبر
نه عرش، نه ثري، نه اشارت، نه ترجمان
اين قطره‌اي ز قلزم توحيد بيش نيست
نايد يقين حقيقت توحيد در ميان

توحيد لايزال نيايد چو در مقال
روشن كنم ضمير به توحيد ذوالجلال

برتر ز چند و چون جبروت جلال او
بيرون ز گفت و گو صفت لايزال او
نگذاشت و نگذرد نظر هيچ كاملي
گرد سرادقات جمال و كمال او
گر نيستي شعاع جمالش، همه جهان
ناچيز گشتي از سطوات جلال او
ورنه نقاب نور جمالش شدي جلال
عالم بسوختي ز فروغ جمال او
از لطف قهر باز نموده فراق او
وز قهر لطف تعبيه كرده وصال او
هر دم هزار عاشق مسكين بداده جان
در حسرت جمال رخ بي‌مثال او
بس يافته نسيم گلستان ز رافتش
زنده شده به بوي نسيم شمال او

اي بي‌خبر ز نفحهٔ گلزار بوي او
آخر بنال زار سحرگه به كوي او

اي بي‌نياز، آمده‌ام بر در تو باز
بر درگه قبول تو آورده‌ام نياز
اميدوار بر در لطفت فتاده‌ام
اميد كز درت نشوم نااميد باز
دل زان توست، بر سر كويت فكنده‌ام
زيرا به دل تويي، كه تو دانيش جمله راز
گر يك نظر كني به دل سوخته جگر
بازش رهاني از تف هجران جان گداز
از كارسازي دل خود عاجز آمده‌ام
از لطف خويش كار دل خسته‌ام بساز
خوارش مكن به ذل حجاب خود، اي عزيز
زيرا كه از نخست بپرورده‌اي به ناز
چون بر در تو بار بود دوستانت را
اي دوست، در به روي طفيلي مكن فراز

بخشاي بر عراقي مسكينت، اي كريم
از لطف شاد كن دل غمگينش اي رحيم


در تصفيهٔ نهاد گويد

۳۳ بازديد


سر او در سر يقين و گمان
مايهٔ كفر دان و هم ايمان
حسن او راست آينه عالم
روي او شد وجود و پشت عدم
روي آيينه را چه داري تار؟
نيست آيينه را بهر آينه‌دار
آهن خويش را به آينه ساز
روي آيينه را نگر ز آغاز
زنگ از آيينهٔ درون بزداي
پس به ايوان شاه حسن درآي
همچو آيينه ديده شو همه تن
تا كني چشم جان بدو روشن
پشت بر خويش كن، مگر با اوي
شوي، آيينه خوي، روي به روي
مثلي گوش كن بديع و غريب:
مثل خورشيد دان تو نور حبيب
دل عاشق چو جرم مه صافي
ذوق پيش آمده به وصافي
ماه را نور بي‌حساب بود
چون برابر به آفتاب بود
زين صفت هر كه قرب ديد بدوست
ديدهٔ او دريچهٔ دل اوست
ديده‌اي را كه روشني نفزود
ز آفتابش نصيب گرمي بود
نور خورشيد در جهان فاش است
گنه از ديده‌هاي خفاش است
آفتابي چنين، كه مي‌تابد
چشم خفاش در نمي‌يابد
ديدهٔ ما، اگرچه بي‌نور است
دان كه نزديك بين هر دور است
ساكن است او، مگر تو بشتابي
در نيابد، مگر تو دريابي
من نيارم شدن به پاي مني
مگر اين راه را تو قطع كني
زانكه هرگز به چشم بينايان
زين بيابان نديد كسي پايان
چشم ما را تعلق ازلي است
نقد بازار ملك لم‌يزلي است
در فضايي كه هست در دو جهان
نقد جود وجود اوست روان
عرش در جنب قدرتش موري
عقل نزديك وحدتش دوري
بر درش عالمان عامل خوي
«رب اني ظلمت نفسي» گوي
در ره او بلا و محنت و حلم
پيشهٔ «الذين اوتوا العلم»
فعل و فعال و وجد و ماهيت
محو دان در ره الهيت
ديده را نيز روي آن نور است
كز كثافت لطافتش دور است
گير كز عشق بايدت كم عقل
عشق بيرون بود ز عالم عقل
ور تو را نور ازين چراغي نيست
در تجاويف هر دماغي نيست
كي كني سر عاشقان را فهم؟
تا نيابي فراز قلهٔ وهم
از شواغل دماغ خالي كن
خيز و سوداي لاابالي كن
تا كي آخر به بند برهاني؟
خويشتن را ز بند نرهاني؟
بستر الواح اين طبايع را
كن رقم ابجد شرايع را


سر آغاز

۳۵ بازديد


هر كه جان دارد و روان دارد
واجب است آنكه درد جان دارد
حمد بي‌حد كردگار احد
صمد لم يلد و لم يولد
آنكه ذاتش بري است از آهو
الذي لا اله الا هو
مالك الملك قادر بي‌عيب
صانع عالم شهادت و غيب
ربنا جل قدره و علا
آنكه از بدو فطرت اولي
خلق در دست قدرت او بود
قدرتش دستبرد صنع نمود
صانعي، كز مطالع ابداع
او برآرد حقايق انواع
پس چهل طورشان در آن اشكال
برد از جا به جا و حال به حال
روح‌ها داد روح را زان راح
به صبوحي اربعين صباح
امر او بر طريق كن فيكون
هم چنان كاف نارسيده به نون
آفرينندهٔ زمان و مكان
در جهات طبايع و اركان
خلق را در جهان كون و فساد
هست او مبدا و بدوست معاد
زان پدر هفت كرد و مادر چار
تا سه فرزند را بود اظهار
صنعش از آب و خاك و آتش و باد
جسم را طول و عرض و عمق او داد
زان طرف روشني و نزديكي
زين طرف بعد بود و تاريكي
چون شد از خاك تيره طينت تن
كرد امرش به نور جان روشن


اندر جوهر انسان

۳۵ بازديد


مبدا امر جوهر انسان
قابل علم كرد در پي آن
آلتي از كرم بدو بخشيد
كه بدان نيك را ز بد بگزيد
دادش ايجاب و سلب هر تحقيق
در جهان تصور و تصديق
چون رقم بر وجود انسان راند
«اعملوا صالحا» بر ايشان خواند
ما همه ناقصيم و اوست تمام
ابدا ذوالجلال و الاكرام
وحدت او مقدس از تمثيل
صنعت او منزه از تحليل
من نگويم كه جان جان است او
هر چه گويم وراي آن است او
او مبراست از «هنا» و «هناك»
ز اول فكر و آخر ادراك
نيست سوي حقيقت الله
نفي و اثبات «لا» و «هو» را راه
هر چه ادراك آن كند افهام
يا بود در تصور اوهام
گر همه مغز هست و گر همه پوست
هر چه موجود ازوست بل همه اوست
جز وجود خداي در دو جهان
دومين نقش چشم احوال دان
امر را اوست اول و آخر
خلق را اوست باطن و ظاهر
خانه‌هاي تن از دريچهٔ جان
هست روشن به نور «الرحمن»
هست او نور آسمان و زمين
پرتو نور اوست روح امين
هر كه را در ميان جان نور است
مغز جانش براي آن نور است
كند اندر زجاجهٔ مصباح
شام مشكوة را بدل به صباح
جان چو با نور هم‌نشين باشد
آهن از آتش آتشين باشد
دوست تشبيه نور كرد به نار
نيك از آن روز گشت ما را كار
چون كه معشوق روي بنمايد
بصرم را بصيرت افزايد
هيچ كس زان نظر سبق نبرد
تا به نور خداي مي‌نگرد
گر تو كردي به چشم خويش نگاه
«انه ناظرا بنور الله»
چون تقرب كني به طاعت دوست
چشم و گوش و زبان و مغز تو اوست
چون بدو گويي و بدو شنوي
پيش هستي او تو نيست شوي
چون ز خورشيد شد ضيا پيدا
چون نگردد ستاره ناپيدا؟
هيچ طالب به خود درو نرسيد
روي او هم بدو تواني ديد
خاك را نيست ره به عالم پاك
جان مگر هم به جان كند ادراك
در ثنايش كسي كه خاموش است
نيش انديشه در دلش نوش است
گنگ گشتم درو و «ما احصي»
« و ثناء عليه لااحصي»


در نعت خلفاي راشدين

۳۶ بازديد


چار يارش، كه مرشد دينند
همه اندر مقام تحسينند
دوستان پيمبرند همه
خلفاي مطهرند همه
اي فضولي، چرا ز ناداني
يار ايني و دشمن آني؟
دو هوايي اگر نورزي به
سه طلاق خيال فاسد ده
تو چه داني درين ميانه چه بود ؟
كين چرا پيش ازان خليفه نبود ؟
تو چه داني مصالح اين كار؟
چه به خود راه مي‌دهي انكار؟
همه را نيك دان، مباش فضول
جز نكو كي بود رفيق رسول؟
صد هزاران دريچه از رضوان
مفتتح در مضاجع ايشان


درنعت محمد مصطفي صلي‌الله عليه و آله و سلم

۴۱ بازديد


نقل كن از وبال كفر بدين
مصطفي را دليل مطلق بين
خاتم انبياء، رسول هدي
صاحب جبرئيل، امين خدا
قصد و مقصود و آخر و اول
اولين خلق و آخرين مرسل
پادشاه ديار جود و وجود
مقصد علم و عالم مقصود
حافظ صفحهٔ معاني دل
چشمهٔ آب زندگاني دل
صوفي خانقاه الرحمان
عالم علم «علم القرآن»
آنكه پوشيده خلعت «لولاك»
وز بلنديش پست شد افلاك
خواجهٔ بارگاه كونين اوست
سالك راه قاب قوسين اوست
تير دينش چو بر نشانه زدند
پنج نوبت به هفت خانه زدند
شرعش از علم گستريد فنون
در نواحي چرخ بوقلمون
چاكرش آفتاب و بنده سهيل
روي او «والضحي» و مو «والليل»