من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در مدح صاحب ديوان

۳۲ بازديد


حق تعالي ميان هر عصري
از سعادت بنا كند قصري
اندر آن جايگه نهد گاهي
بر نشاند به مسندش شاهي
صحن عالم ازو كند مامن
چشم دولت بدو كند روشن
سايه‌اش نور مرحمت باشد
چار ديوار و شش جهت باشد
دولت ملك و دين تمام كند
كار آفاق با نظام كند
ز بر تخت حكم شاه شود
پشت اسلام را پناه شود
تا ازو در زمانه وا گويند
دايمش مرد و زن دعا گويند
خود ببين ظاهرش درين دوران
حضرت صاحب زمين و زمان
سرور سروران روي زمين
خواجهٔ روزگار شمس‌الدين
صدر اسلام، صاحب اعظم
افتخار عرب، جمال عجم
آصف روزگار، صدر جهان
شاه را خواجه، صاحب ديوان
آنكه اندر سراي كون و فساد
مثل او مادر زمانه نزاد
فلك مملكت بدو معهود
سعد اكبر ز طالعش مسعود
دين و دولت به صحبت او شاد
ملك حكمت به همتش آباد
سايهٔ او چو قبهٔ خضرا
هست هجده‌هزار عالم را
عدلش آراسته جهان چو ارم
هم به انصاف و هم به جود و كرم
جود او عاشق است بر سايل
كرمش سابق است بر مايل
به كفش نسبتي چو كرد سحاب
زان شد آبستن او به در خوشاب
ذات او گوهر است و ملك صدف
از كف جود اوست كان چون كف
دل مستغنيش به بخشش و جود
از خزاين بسي نماند وجود
نظر لطف او مرارت سم
انگبين كرده بر لب ارقم
طبع موزون او سرشته ز نور
از مناهي و از ملاهي دور
ذات پاكش، كه از علوم غني است
از صفات و مديح مستغني است
زانكه در وصف او هنرمندان
هر چه گويند هست صد چندان
خوبرو را چه حاجت زيور؟
وصف خود خويشتن كند گوهر
چيست كان نيست ذات پاكش را؟
تا بخواهم من از خدا به دعا
گوهر كان و بحر معدلت است
پايهٔ او وراي منزلت است
اي چو خورشيد نور ورز جلال
وي چو بدر منير محض كمال
هست راي تو نور امن و امان
كه بدو روشن است جمله جهان
درگه تو چو مجمع فضلاست
سايهٔ حق ز نور تو پيداست
هر خدنگي، كه شست قهر گشاد
هدفش جان دشمنان تو باد
چشم معني ز صورتت روشن
تا شود كور ديدهٔ دشمن


در نصيحت

۳۷ بازديد


تا كي، اي مست خواب غفلت و جهل
گوش سوي مقلد نااهل؟
تا به مقصد درين طريق تو را
كي رساند دليل نابينا؟
سازده، يار گير دانش و عقل
رخت بر بند ازين سراچهٔ نقل
نفسي از همه تبرا كن
ساعتي چشم خويشتن وا كن
لحظه‌اي درگذر ازين پس و پيش
لمحه‌اي در نگر به عالم خويش
چند ماني تو اين چنين خفته؟
همره از راه منزلي رفته؟
به طلب در جهان چه مي‌پويي؟
چو تو گم گشته‌اي، چه مي‌جويي؟
ديده بگشاي، اي كه در خوابي
خويشتن را طلب، مگر يابي
چند ازين اشتغال بي‌حاصل؟
ديگران را و خود ز خود غافل؟
تا تو در خويشتن نظر نكني
وانگه از خويشتن گذر نكني
نرساني نظر به عين كمال
نشناسي فراق را ز وصال
ايزد آخر نيافريدت تن
همه از بهر خوردن و خفتن
اندرين صورت ضعيف اساس
جان معني است، سعي كن، بشناس
تا كي، اي همچو گاو سر در پيش
طعمه‌اي گرگ نفس را چون ميش؟
تن تو خاك تيره را شد فرش
دل و جان تو تاج و قبهٔ عرش
صورتي را، كه جان معني هست
منجنيق اجل اگر بشكست
مغز او را ز پوست به بيند
باز گشتن به دوست به بيند
اي كه غافل ز حال خود شده‌اي
چون بدانجا روي كه آمده‌اي
از تو آخر بپرسد ايزد پاك
گويد: اي جرم كردهٔ ناپاك
كرده بودي به مردمي دعوي
حاصلت كو ز صورت و معني؟
روزي اندر سراچهٔ شاهي
كار ناكرده مزد مي‌خواهي؟
هر كه دل در امور سفلي بست
به بلاهاي جاودان پيوست
هر دلي كو هواي دنيا خواست
در تن افزود، ليك از جان كاست
هر كه در ملك جان امين نبود
خازن نقد ماء و طين نبود
گوهري پيش مفلسي ننهند
اين بلندي به هر كسي ندهند
عاشقان راست اين مقام، آري
عاشقان را سزد چنين كاري


سبب نظم كتاب

۳۱ بازديد


جان من چون به عالم دل شد
با صفا جمع گشت و حامل شد
گشت حاصل ز فيض رباني
در وجودم جنين روحاني
چون محبت به شوق تسويه داد
قابلهٔ عشق يافت چون مي‌زاد
ديدمش، چون ز غيب روي نمود
قرةالعين نيك موزون بود
در مهاد هواش پيوسته
به قماط هوس فرو بسته
داد پستان فكر من به صفا
شير «حولين كاملين» او را
شب و روزش غذا ز اشواق است
گر چه طفل است، پير عشاق است
صورتش همچو معنيش زيبا
خالي از حشو و صافي از ايطا
هيچ چشمي نديده در خوابش
رخ نديد آفتاب و مهتابش
راه خور از دريچه ناداده
سايه‌اش بر زمين نيفتاده
ساكن حجرهٔ امانت بود
در پس پردهٔ صيانت بود
نقش او را، ز صانعي كه ببست
از معاني هر آنچه خواهي هست
مستم از بادهٔ هوايش، مست
كه جگر گوشهٔ لطيف من است
منزل او شريف جايي بود
زانكه در كوي آشنايي بود
راستي هست مونسي خوش خوي
نيك خاموش، ليك شيرين گوي
لفظ و معني او همه مطبوع
عشق را بيت هاي او ينبوع
فصل او را هزار نوع بهار
گه بود گلستان و گه گلزار
غزليات و مثنوياتش
چون حكايات او به غايت خوش
بي‌قدم در جهان همي پويد
بي‌زبان مدح خواجه مي‌گويد


حكايت

۳۶ بازديد


چون سكندر ز منزل عادات
شد مسافر به عزم آب حيات
اندر آن عزم و آن طلب، باني
بود با او حكيم يوناني
نيز گويند كو وزيرش بود
در قضاياي ناگزيرش بود
كرد ارسطو بر سكندر ياد
كه: شه ما هميشه باقي باد
چون مسخر شده است باد تو را
تا جهان است عمر باد تو را
چون سكندر ازو شنيد دعا
گفت در پاسخش كه : اي دانا
اين دعايي است معتبر، ليكن
اي دريغا! كه هست ناممكن
به سكندر چنان نمود حكيم
كه: بماني تو در زمانه مقيم
هر كه بد شد فعال او «قدمات»
كه نكو نام يابد آب حيات
نيست مخلوق آنكه دايم زيست
هر كه باقي است ذكر او باقي است
عاقل از پايهٔ معاني دهر
كي خورد آب زندگاني دهر؟
هر كه او نيك نامي اندوزد
در جهان كسوت بقا دوزد
هر كه را علم و ملك و دين باشد
عين آب حيات اين باشد
مصطفي گفت و ياد مي‌گيرند:
در جهان مؤمنان نمي‌ميرند
سرمه‌اي كش ز خاك كوي حبيب
و آب حيوان طلب ز جوي حبيب
التفاتي بكن به مجلس ناز
نفسي شو به آستان نياز
بندگانت پرند، حر بطلب
هست دريا بر تو، در بطلب
خاطرم در اين معاني سفت
نكته‌اي بس مفيد و موجز گفت
از كم و بيش و از پس و پيشي
آخر است آنكه اول انديشي


اندر ابتداي كتاب

۳۳ بازديد


صاحبا، راز اندرون ز نهفت
تا نپرسي ز من، نخواهم گفت
بنده را خاطري است ناخرسند
عاشق هجر يار، ليك به بند
كه پسندد چو من هنرمندي
لب ببسته، اسير دربندي؟
بنده را شاعري نپنداري
زين گدايان خام نشماري
چون در گنج دوست وا كردند
به من اين شيوه را عطا كردند
روز و شب درد درد مي‌نوشم
در خروشم، اگر چه خاموشم
از تلطف به من نما گل را
در حديث اندر آر بلبل را
تا نوايي ز عشق آغازم
وين چنين تحفه‌ها بپردازم
كلماتي است از مخارج اصل
اندرو هست مندرج ده فصل


در نصيحت ملوك

۳۱ بازديد


گفت استاد عالم عاقل:
از دو حال است آدمي كامل
اولين اكتساب علم خدا
كه حيات است نفس ناطقه را
زنده كردن روان خود به علوم
به زدودن ز روح زنك ظلوم
از مناهي دين حذر كردن
ميوهٔ شاخ «واتقوا» خوردن
دوم از ملك ناشدن غافل
هم نشينان صالح و عاقل
كامران بودن از طريق عدول
لطف و قهري بجاي هر معمول
خاطر اهل دل طلب كردن
دور بودن ز مردم آزردن
رتبت اهل حق به جان جستن
آشكارا و از نهان جستن
اين صفت‌ها، كه سيرت سلف است
صاحبان خليفه را خلف است
اندر ايام او به حمدالله
خواجه دارد همه به دولت شاه
آن مشاراليه اهل هنر
آن سرشته ز نور پا تا سر
علم علم با نهايت عقل
رايت اوست در ولايت عقل
علم علم بي‌نهايت ملك
آب و آتش كه ديده در يك سلك؟
چشم بد دور آز آن جمال و كمال
دايمش پايدار باد اقبال


مثنوي

۳۴ بازديد


عاشقان ره به عشق مي‌پويند
درس تنزيل عشق مي‌گويند
از مي عشق اگر چه بي‌خبرند
راه جانان به جان همي سپرند
از شراب الست مستانند
تا ابد جمله مي پرستانند
از مي شرق دوست مست شدند
همه در پاي عشق پست شدند
خويشتن را ز دست از آن دادند
كاندر آن كوي رخت بنهادند
از مي نيستي چو بي‌خبرند
راه عشقش بسر چگونه برند؟
عشق را رهگذر دل و جان است
اولش طعنه در دل و جان است
دلم اين مستي از الست آورد
اين طلب زان هوا به دست آورد
دوست آنجا نظر چو بر ما كرد
اثر آن ظهور پيدا كرد
اين صفا زان نظر پديد آمد
عشق را آنجا مگر پديد آمد
آرزومند آن نظر ماييم
روز و شب اندرين تمناييم
شده در هر دليش پيوندي
كرده در پاي هر يكي بندي


سر آغاز

۳۵ بازديد


حبذا عشق و حبذا عشاق
حبذا ذكر دوست را عشاق
حبذا آن زمان كه در ره عشق
بيخود از سر كنند پا عشاق
نبرند از وفا طمع هرگز
نگريزند از جفا عشاق
خوش بلايي است عشق، از آن دارند
دل و جان را درين بلا عشاق
آفتاب جمال او ديدند
نور دارند از آن ضيا عشاق
داده‌اند اندرين هوا جانها
چون شكستند از آن هوا عشاق
اي عراقي، چو تو نمي‌دانند
اين چنين درد را دوا عشاق
نگشادند در سراي وجود
دري از عالم صفا عشاق


مثنوي

۳۵ بازديد


دل ما، چون چراغ عشق افروخت
خرمن خويشتن به عشق بسوخت
انجم افروز اندرون عشق است
علت حكم كاف و نون عشق است
چون ز قوت سوي كمال آمد
كرسي تخت لايزال آمد
عشق معني صراط عشاق است
عشق صورت رباط عشاق است
تا ازين راه بر كران نشوي
در خور خيل صادقان نشوي
چون تويي صورت و تويي معني
مكن از عشق خويشتن دعوي
خويشتن را مبين، چو عشق آمد
شربت عشق بي‌خود آشامد
هر كه زين باده جرعه‌اي بخورد
به تن و جان خويش كي نگرد؟
اندروني كه درد او دارد
هرگز او را زياد نگذارد
هر محبت، كه در دلي پيداست
بي شك آن انقطاع غير خداست
ابجد عشق، هر كه خواهند نخست
ز آنچه آموخت لوح ذهن بشست
چون دلت تخته را فرو شويد
با تو اين راز خود دلت گويد
اي دل، اي دل، خمير مايه تويي
طفل را هست شير و دايه تويي
جاي عشقي و جاي معشوقي
همگي از براي معشوقي
مي‌روي در سراي خسته‌دلان
اين كرم بين تو با شكسته‌دلان
منزلش دل شد و هوايش عشق
دوستش دل شد، آشنايش عشق


غزل

۳۳ بازديد


دل من، چون به عشق مايل شد
عشق در گردنش حمايل شد
چون دل و عشق متفق گشتند
دل من عشق گشت و او دل شد
گاه بر رست چون نبات از گل
از دلم عشق و گاه نازل شد
روي بنمود و دل ببرد و نشست
كار من در فراق مشكل شد
من نمي‌دانم اين بلا، دل را
از چه افتاده وز چه حاصل شد؟
اي عراقي، مكن شكايت دل
اين بس او را كه عشق منزل شد