حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۷ بازديد


پسري داشت شحنهٔ تبريز
حسن او دلفريب و شورانگيز
خلعت ذات او، ز موزوني
صورت لطف و صنع بيچوني
شيخ عالم، امام غزالي
آن جهان علوم را والي
گشت آگاه زان گزيده خصال
صفتش فهم كرد از استدلال
خبر حسن او به شيخ رسيد
صبر و آرام از دلش برميد
اسب عزم از زمين ري زين كرد
ميل ديدار آن نگارين كرد
از مي اشتياق او شد مست
پاي در ره نهاد و دل بردست
چون به نزديك شهر رفت فقير
عرضه كردند حال او به امير
گفت شحنه كه: باشد آن سالوس
به اميد آمد و شود مايوس
شيخ صورت پرست و زراق است
شهرهٔ شيد اندر آفاق است
مگذاريد اندرين شهرش
تا رود باز پس، كشد زهرش
قاصدي شد ز شهر بر سر راه
كرد از آن حال شيخ را آگاه
چون كه بشنيد شيخ صاحب درد
در دو فرسنگ شهر منزل كرد
چون به جيب افق فرو شد هور
روشني شد ز صحن عالم دور
شد به خرگه، هواي بستر كرد
دامن خيمه پر ز گوهر كرد
شحنه را نيز خواب در پيچيد
گوش كن تا كه او به خواب چه ديد:
ديد در خواب، كش رسول خدا
داد مشتي مويز و گفت او را:
بستان اين مويز و رو حالي
خود ببر پيش شيخ غزالي
چون درآمد به صبح شحنه ز خواب
بر گرفت آن مويز و كرد شتاب
شيخ چون ديد شحنه را از دور
در پي افتاده آن سرشته ز نور
پيش از آن كش به نزد خويش آورد
طبق پر مويز پيش آورد
كانچه امشب نبي بر تو گذاشت
هان! نشانش ازين طبق برداشت
متاله روان راه اله
به مويزي جهان برند از راه
حسن را صورتي مبين و مدان
به مويزي ز راه باز ممان
باصره، چون كه با كمال بود
لذتش راتب جمال بود
گر طبيعت چشيدنش خواهد
بيند و هم رسيدنش خواهد
سيب سيمين براي چيدن نيست
زو نصيب تو غير ديدن نيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد