دل ما، چون چراغ عشق افروخت
خرمن خويشتن به عشق بسوخت
انجم افروز اندرون عشق است
علت حكم كاف و نون عشق است
چون ز قوت سوي كمال آمد
كرسي تخت لايزال آمد
عشق معني صراط عشاق است
عشق صورت رباط عشاق است
تا ازين راه بر كران نشوي
در خور خيل صادقان نشوي
چون تويي صورت و تويي معني
مكن از عشق خويشتن دعوي
خويشتن را مبين، چو عشق آمد
شربت عشق بيخود آشامد
هر كه زين باده جرعهاي بخورد
به تن و جان خويش كي نگرد؟
اندروني كه درد او دارد
هرگز او را زياد نگذارد
هر محبت، كه در دلي پيداست
بي شك آن انقطاع غير خداست
ابجد عشق، هر كه خواهند نخست
ز آنچه آموخت لوح ذهن بشست
چون دلت تخته را فرو شويد
با تو اين راز خود دلت گويد
اي دل، اي دل، خمير مايه تويي
طفل را هست شير و دايه تويي
جاي عشقي و جاي معشوقي
همگي از براي معشوقي
ميروي در سراي خستهدلان
اين كرم بين تو با شكستهدلان
منزلش دل شد و هوايش عشق
دوستش دل شد، آشنايش عشق
آفت عاشقي نه از سر ماست
اين بلا خود ز انبيا برخاست
داشت بر يوسف و زليخا دست
در جهان خود ز دست عشق كه رست؟
تا دلم را هواي باطل بود
جانم از ذوق عشق عاطل شد
چون ز سيمرغ ديد شهپر عشق
همچو داود ميزند در عشق
با دلش مهر خود بياميزد
پس به مويي دلش بياويزد
عشق چون دستبرد بنمايد
انبيا را ز كيش بربايد
اندرين كوي از آرزوي غزال
خوكباني همي كنند ابدال
عاشق ار راز خود بپوشاند
وز ورع شهوتش فروماند
به حقيقت مريد عشق بود
چون بميرد شهيد عشق بود
بعد ازين دست ما و دامن عشق
ما شده خوشه چين خرمن عشق
بود در كنج خانه صبح دمي
خاطر من بخود فتاده دمي
غزلي دلپذير ميگفتم
درر از عشق دوست ميسفتم
نفسي وصف يار ميراندم
ساعتي لوح دوست ميخواندم
دل ز احوال نيك و بد آزاد
هر زمانم نتيجهاي ميداد
عقل گردون نورد گردنكش
جمع كرده دل از چهار وز شش
فكر عالم نماي معني خوان
در دماغ خيال سرگردان
ذوق لذت شناس شاهد باز
كرده در عشق نغمهها آغاز
طبع رعناگراي شيرين كار
كرده حسن عروس فكر نگار
كلك نقاش خوي معني جوي
كرده معني روان، چو آب به جوي
خامهٔ نقشبند چابك دست
بتكي چند را صور ميبست
آمد از عالم خفا به ظهور
يك يك از دل معاني مستور
در چنان حالتي كه جان لرزد
دوست ناگاه حلقه بر در زد
صوت بر در زنان، ز قرع هوا
از ره گوش هوش گفت مرا:
خيز و بگشاي در، كه يار آمد
ميوه از شاخ عمر بار آمد
بي خبر گشت عقل سرمستم
بيخود از جاي خود برون جستم
بگشودم درش، چو رخ بنمود
در جنت به روي من بگشود
اندر آمد، ز ماه تابانتر
ز سهي سرو بس خرامانتر
سايهٔ غم برفت از سر من
كافتاب اندر آمد از در من
بر رخش همچو موي آشفتم
مست و حيران شدم بدو گفتم:
وه! كه بس خوب و دلكش آمدهاي
مرحبا! مرحبا! خوش آمدهاي
بس لطيفي و نيك زيبايي
حوري و از بهشت ميآيي
آدمي را چنين نباشد نور
ملكي؟ يا پري؟ بتي؟ يا حور؟
تا جهان است، مثل تو قمري
در نيامد به دلبري ز دري
چه ملك پيكري! بنام ايزد
كآفريدت ز روح تام ايزد
ماه رويي و آفتاب جبين
آدميزاده كسي نديد چنين
لب لعلش، كزو زنم لبيك
كرد اشارت كه: «السلام عليك»
گفتمش: صد دلت فداي سلام
«و عليك السلام و الاكرام»
از شراب غرور خوبي مست
موزه بر كند و ساعتي بنشست
سوي اشعار گفته مينگريد
اين غزل بر ورق نوشته بديد
اي ز روي تو آفتاب خجل
وز لبت آب زندگي حاصل
عاشقان را خيال عارض تو
در شب تيره نور ديده و دل
زانكه روي تو را ز غايت لطف
برگ گل شرمسار و لاله خجل
ز آرزوي قد تو سرو سهي
خشك بر جاي مانده پا در گل
اي لبت را اسير آب حيات
وي رخت را غلام شمع چگل
از براي كمند گيسويت
رشتهٔ جان عاشقان مگسل
رمقي بود باقي از جانم
كه تو ناگه بدو شدي واصل
واي اگر خاطرت به جانب ما
لحظهاي ديرتر شدي مايل
اتفاقي عجب: عراقي و وصل!
زانكه آشفته گم كند منزل
اي ملامت كنان بيحاصل
سعي كمتر كنيد در باطل
هستم آشفته بر رخي، كه برو
شد پري واله و ملك مايل
هست وصف جمال و نعت لبش
برتر از فكر سامع و قايل
دل ديوانه در سر زلفش
كي به زنجيرها شود عاقل؟
هركه يكبار در همه عمرش
التفاتي كند، شود مقبل
از خيالش چه شاكرم! كو نيز
نيست از حال عاشقان غافل
اي صبا، اي صبا، غلام توام
گر گذاري كني بدان منزل
حال بيچارگان باديه را
برساني بيار در محمل
گو: عراقي در آرزوي رخت
جان همي داد و حسرت اندر دل
چون بديد اين غزل بدين سان خوب
ملتفت شد به طالب آن مطلوب
دست يازيد و بر گرفت و بخواند
در بد و نيك اين سخن ميراند
چون به آخر رسيد خوش بگريست
گفت: بيچاره اين عراقي كيست؟
گفتم: اي جان جان، من مسكين
در بيابان عشق گفتهام اين
گفت: آنگه شود مرا باور
كه بدين قافيت يكي ديگر
بر بديهه بگويي اندر حال
باشد اين در فراق و آن ز وصال
آن غزل در فراق جانان بود
وين يكي در وصال بايد زود
گفتم: اي مايهٔ سخن گفتن
از تو بنوشتن و ز من گفتن
گفت: كو كاغذ و دوات و قلم؟
دادمش: تا نوشت اين غزلم
جنت قرب جاي ايشان است
نور رضوان صفاي ايشان است
جان من در هواي ايشان است
تن من خاك پاي ايشان است
عقل كل هست گنگ و لايعقل
هر كجا ماجراي ايشان است
آفتابي، كه عرش ذرهٔ اوست
مطلعش بر سماي ايشان است
به ازل، چون قبول يافتهاند
ابد اندر بقاي ايشان است
همه در عشق خود فنا طلبند
كه بقا در فناي ايشان است
حلم و ترك و حيا نشانهٔشان
علم و تقوي لواي ايشان است
از جناب خداي در دو جهان
اين مراتب براي ايشان است
اين مراتب به ذات ايشان نيست
كين كرم از خداي ايشان است
هرچه اندر جهان عراقي يافت
اثري از عطاي ايشان است
آن غزال اين غزل چو زيبا ديد
به كرشمه به سوي من نگريد
زد چو طوطي يكي شكرخنده
گفت: ذوقت مزيد و پاينده
كاندر آماج نطق معني جوي
تير فكر تو ميشكافد موي
گرچه بسيار مينواختمت
به حقيقت كنون شناختمت
انعمالله نعمت عشقت
به چنين شعر و حكمت عشقت
زين صفت درها كه طبع تو سفت
خوب گفتي و نيك خواهي گفت
گفتمش: مثل اين نگفته كسي
گفت: ازين نوع گفتهاند بسي
شعر، در عالمي كه مردانند
بازي كودكان همي خوانند
شاعري منقطع كند نورت
خاصه دعوي گري درين صورت
نشنيدي تو اين حديث صواب؟
از نبي: «كل مدع كذاب»
شعر آن به كه خود ندانندش
زانكه «حيض الرجال» خوانندش
رو به تحصيل علم شو مشغول
كه جز آن جمله فاضل است و فضول
ورنه، دعوي مكن، به معني كوش
رو به كنجي درون نشين، خاموش
در مقامات عاشقان مست آي
ورنه بنشين و خويشتن مستاي
خود ستوده است هر كه اهل بود
خودستايي نشان جهل بود
يا سوار آي در سخنراني
يا خطي باز ده به ناداني
يا درون شو بتاب خانهٔ عشق
يا برون نه قدم ز خانهٔ عشق
بس كه گفتند هر يك از هوسي
غزل و قطعه و قصيده بسي
گر تو پر مايهاي درين بازار
نمطي تازه و غريب بيار
گفتم: اي نور چشم ناخفته
همه گفتند، چيست ناگفته؟
اي به بوي تو زنده جان و تنم
من كيم؟ تا كجا رسد سخنم؟
گفت هي هي، نه اين چنين، نه چنان
خويشتن را حقير مايه مدان
سخن دل ز شاعري دور است
نثر منظوم و نظم منثور است
منشا اين سخن هم از جايي است
موجب عشق حسن زيبايي است
در جهان هيچ كس مشوش عشق
نشد، الا ز سوز آتش عشق
هر زباني سخن نداند گفت
هر بصيري گهر نداند سفت
همه را نيست، گر چه جان و تن است
جان معني، كه در تن سخن است
مرد، اگر بر فلك رسانندش
تا نگويد سخن، ندانندش
سخني كز سر صفا گويند
آن نكوتر كه برملا گويند
تو نه آني كز اصل ديده نهاي
شربت وصل را چشيده نهاي
از صفا خاطر تو دارد نور
هستي از «حب ماسوي الله» دور
باز مانده نهاي به صورت و بس
فرق داني ميان عشق و هوس
باز دانستهاي حقيقت عشق
زانكه ورزيدهاي طريقت عشق
اندرين شيوه تحفهاي بردار
نزد عشاق يادگار بيار
پاي در نه به جادهٔ تحقيق
از تو آغاز و از خدا توفيق
از عراقي سلام بر عشاق
از جگر خستگان درد فراق
آن غريبان منزل دنيي
آن عزيزان جنتالماوي
محرمان سراچهٔ قدسي
لوح خوانان سر نه كرسي
سالكان طريقهٔ عليا
راهداران جادهٔ سفلا
زنده جانان مرده در غم يار
مست حالان جان و دل هشيار
پادشاهان تخت روحاني
غوطهخواران بحر نوراني
شاهبازان در قفس مانده
پيش بينان بازپس مانده
از حدود وجود گم گشته
وز عقول و نفوس بگذشته
به كسي شان، ز دوست پروا، نه
سوخته، چون ز شمع، پروانه
همچو پروانه ز اشتياق رخش
خويشتن را فگنده در آتش
در ره دوست پا ز سر كرده
ابجد عشق را ز بر كرده
چون ز كتاب دهر جيفه شده
بر سرير صفا خليفه شده
يار خود ديده در پس پرده
تن به جان مانده، جان فدا كرده
مي نخورده شده به بويي مست
دوست ناديده دل بداده ز دست
بر ره يار منتظر مانده
نمك شوق بر دل افشانده
بار محنت كشيده چون ايوب
زهر فرقت چشيده چون يعقوب
نظر جان ز جسم بگسسته
صدق «ميعاد» باز دانسته
كرده از جان بسوي كوش چوروي
«ليس في جبتي سوي الله» گوي
جان «اناالحق» زنان و تن بردار
فارغ از جنت و گذشته ز نار
علم اتحاد بر بسته
لشكر خشم و آز بشكسته
بن و بيخ خيال بركنده
گشته آزاد و هم چنان بنده
آنكه ايشان برو نظر كردند
اولش عاشقي خبر كردند
عشق در هر دلي كه جاي گرفت
دست برد اندرون و پاي گرفت
عشق در هر دلي كه سر بر زد
خيمه از عقل و علم برتر زد
هر دلي كو به عشق بينا شد
منزلش زير بود و بالا شد
هر دلي را كه عشق روي نمود
هر زماني ارادتش افزود
هر ارادت كه عشق را شايد
از رضا و موافقت زايد
هر ارادت كه از محبت شد
يا ز انعام يا ز رايت شد
اولش عام و آخرش خاص است
محض لطف است و عين اخلاص است
در كلام خداي ميخواني
كه: «عليك محبت مني»
چون محبت رسد به عين كمال
در دل و جان و الهان جمال
عشق نامش نهند اولوالاشواق
چون رسد آن به حد استغراق
اندرين بحر اگر غريق شوي
تو خود استاد اين طريق شوي
گر شنيدي و شد تو را معلوم
رو بخوان تا نكو شود مفهوم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد