غزل

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل

۳۶ بازديد


اي شده چشم جان من به تو باز
از تو در دل نياز و در جان آز
شب اندوه من نگردد روز
تا نبينم جمال روي تو باز
تو ز فارغي و ما داريم
بر درت سر بر آستان نياز
در دلم آرزوي عشق تو را
نيست انجام، اگر بود آغاز
مرغ جانم ز آشيانهٔ تن
جز به كويت كجا كند پرواز؟
بيش ازينم ز خويش دور مدار
تا نگردد دريده پردهٔ راز
آخر، اي آفتاب جان افروز
سايه‌اي بر من ضعيف انداز
از تو ما را گذر نخواهد بود
گر اهانت كني وگر اعزاز
در غمت هر نفس عراقي را
با خيالت حكايتي است دراز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد