دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۶ ۳۵ بازديد
ما مقيم آستان توايم
عندليبان بوستان توايم
گر رويم از درت و گر نرويم
از تو گوييم و هم ز تو شنويم
چون كه در دام تو گرفتاريم
از تو پرواي خويش چون داريم؟
چون دم از آشنايي تو زنيم
ميل بيگانگي چگونه كنيم؟
سر ما و آستانهٔ در تو
منتظر تا رويم در سر تو
تو مپندار كز در تو رويم
به سر تو، كه در سر تو رويم
تا ز عشق تو جرعهاي خورديم
دل بداديم و جان فدا كرديم
تا به كوي تو راهبر گشتيم
جز تو، از هرچه بود برگشتيم
تا ز جان با غم تو پيوستيم
رخت هستي خويش بربستيم
تا ز شوق تو مست و حيرانيم
ره به هستي خود نميدانيم
چون به سوداي تو گرفتاريم
سر سوداي خود كجا داريم؟
تاب حسن تو آتشي افروخت
دل ما را بدان بخواهد سوخت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد