حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۴ بازديد


يكي از عاشقان جمالت را
بود نجم اكابر كبري
آن معين شريعت احمد
آن قرين دل و قريب احد
بود بر چرخ انجم اخيار
آفتاب معاني اسرار
آن گره سالكان، كه ره بردند
اقتباس كمال ازو كردند
بربود از مقام آزادي
دل او حسن مجد بغدادي
بربودش بتي چنان مقبول
ناگهان از مقام عالي دل
حسن زيباش خيل عشق آورد
صبر و آرام او به غارت برد
گفت: آيا بر من آريدش؟
هست جان او، بر تن آريدش
در زمان نزد شيخش آوردند
خاطر شيخ گشت رسته ز بند
زو بپرسيد: تا چه دارد دوست؟
و آن چه باشد كه دوست عاشق اوست؟
در دمش چون او بپرسيدند
ميل شطرنج باختن ديدند
شيخ شطرنج خواست، وقت گزيد
با حريف ظريف مي‌بازيد
چون كه مغلوب كرد خيلش را
همگي جذب كرد ميلش را
حب شطرنج از دلش بربود
بازيي چند بس نكوش نمود
فرس دولتش چو بازين شد
بيدق همتش به فرزين شد
شاه نفسش ازان عري برخاست
ماهرخ عرصه‌اي نكوتر خواست
دست‌ها بازداشت زين دستان
پيل او كرد ياد هندستان
چند روزي به خلوتش بنشاند
كاندر آن لوح سر عشق بخواند
چون ز ذوق صفاش بي‌هش كرد
همه در عشق او فرامش كرد
هست عشق آتشي، كه شعلهٔ آن
سوزد از دل حجاب هر حدثان
چون بسوزد هواي پيچاپيچ
او بماند چو زو نماند هيچ
او سراپاي تخت انوار است
او مطاياي رخت اسرار است
او رساند ز شوق روحاني
به جمال و جلال رحماني
عشق ز اوصاف كردگار يكي است
عاشق و عشق و حسن يار يكي است
بود معبود خالق رزاق
نفس خود را به نفس خود مشتاق
آن جميلي، كه او جمال آراست
«كنت كنزا» بگفت و آنگه خواست
تا در گنج ذات بنمايد
به كليد صفات بگشايد
چون به او صاف خاص ظاهر شد
پيش انسان به ذات حاضر شد
به جمال صفا تجلي كرد
عشق را يار اهل معني كرد
يافتش عاشق از ظهور صفت
علمش از علم و قدرت از قدرت
سمعش از سمع و هم بصر ز بصر
در كلام از كلام شد بخبر
وز ارادت ارادتش حاصل
وز حياتش حيات شد واصل
از جمالش جمال وي نمود
وز بقايش بقاي عشق فزود
از محبت محبتش بشناخت
وز تجلي عشق عشقش باخت
زين صفت‌ها چو بوي دوست شنيد
خويشتن را نديد و او را ديد
مظهر وي دوست را بنهفت
«ليس في جبتي سوي الله» گفت
چون كه بركند جبه را وارست
جبه بر كن، كه پات بر دارست
«مابه الاشتراك» را بنشان
«مابه الامتياز» را بر خوان
چون ز «سبحان» شدي تو «اعظم‌شان»
گرد هستي خود ز خود بنشان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد