مثنوي

مشاور شركت بيمه پارسيان

مثنوي

۳۵ بازديد


تا غمت با من آشنايي كرد
دلم از جان خود جدايي كرد
تا غم تو قبول كرد مرا
هستي خود ملول كرد مرا
در سماع توام، چو حال گرفت
از وجود خودم ملال گرفت
آيت عشق تو چو بر خواندم
مايهٔ جان و دل برافشاندم
هر كجا آفتاب حسن تو تافت
عاشقان را بجست و نيك بيافت
اگر، اي آفتاب جان‌افروز
شب ما از رخ تو گردد روز
اندر آن بس بود ز روي تو تاب
گو: دگر آفتاب و ماه متاب
اي ز عشاق گرم بازارت
به ز من عالمي خريدارت
من كيم، تا زنم ز عشق تو لاف؟
نيست دعواي اين سخن ز گزاف


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد