من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۲

۳۴ بازديد


فرزند عزيز، قرةالعين كبير
بادات خدا در همه احوال نصير
بپذير به يادگار اين نسخه ز من
ميكن نظري درو ولي ياد بگير
مي‌خواست پدر كه با تو باشد همه عمر
اما چه توان كرد؟ چنين بد تقدير


شماره ۵

۳۵ بازديد


دريغا روزگار خوش كه من در جنب ميمونت
بدم با بخت هم كاسه، بدم با كام همزانو
رسم گويي در آن حضرت دگرباره من مسكين
عسي‌الايام ان يرجعن قوما كالذي كانوا


شماره ۳

۳۵ بازديد


به طعنه گفت مرا دوستي كه: اي زراق
چرا هميشه شكايت كني ز دست فراق؟
وصال يار نبودت فراق را چه كني؟
نشان عشق نداري، چه لافي از عشاق؟
بسي بگفت ازينگونه، گفتمش: بشنو
جواب من ز سر صدق، بي‌ريا و نفاق:
تو گير خود كه نبوده است هيچ يار مرا
به هيچ يار نيم در جهان به جان مشتاق
خيال چهرهٔ خوبان نديد چشم دلم
به گوش دل نشنيدم خطاب اهل وفاق
گرفتم اين همه طامات و زرق تلبيس است
مرا نه بس كه به هند اوفتاده‌ام ز عراق؟


شماره ۴

۳۴ بازديد


گر چه بيماري اي نسيم سحر
خبر من به مولتان برسان
ورچه در خورد نيست خدمت من
به بزرگان خرده‌دان برسان
به زباني كه بي‌دلان گويند
سخن من بدان زبان برسان
خبر از حال من بدان ديده
صبح گاهي به گلستان برسان
نغمهٔ ارغنون نالهٔ من
بامدادان به ارغوان برسان
به جناب بزرگ قدوهٔ دين
بندگي‌هاي بيكران برسان
ور نداني كه: من چه مي‌گويم
يك به يك مي‌كنم، بيان برسان
اشتياقم به خدمتش چندانك
نتوان داد، شرح آن برسان
شكر احسان او ز من بشنو
پس بگوش جهانيان برسان
سوختم ز آتش جدايي او
دود سوزم به آسمان برسان
آن دم از من نماند جز نفسي
دادم اينك به تو روان، برسان
جان شيرينم اوست، مي‌داني
سخن من به گوش جان برسان
دل پاكش جنان پر طرب است
خبر من بدان جنان برسان
ور جوابي دهد تو را كرمش
به من شيفته روان برسان
به من دل‌شده، اگر بتوان
نامهٔ دوست مهربان برسان
بوستان دلم فراق بسوخت
هان، نسيمي به بوستان برسان
اثري از نسيم خاك درش
به من زار ناتوان برسان
هر سعادت، كه نيست برتر از آن
يارب آن قدوه را بر آن برسان
بهر آن تربيت كه دل خواهد
شادي آن به كاممان برسان
چون عراقي صد هزارت بنده
دوستدارانش چاكران برسان


شماره ۶

۳۳ بازديد


دريغا روزگار ما و آن ايام در مهرش
همي گويم به صد زاري، سر ادبار بر زانو
چو ياد آرم من از ايشان به هر ساعت همي گويم:
عسي‌الايام ان يرجعن قوما كالذي كانوا


شماره ۷

۳۳ بازديد


چو ياد آرم از آن ساعت كه خرم طبع بنشستم
لبم پر خنده، با ياران و با احباب همزانو
بر آرم آه سوز از دل، به صد زاري و پس گويم:
عسي‌الايام ان يرجعن قوما كالذي كانوا


شماره ۸

۳۵ بازديد


راحت دوستان عمادالدين
چون كه امروز بهترك هستي
در كف محنت خودي امروز؟
يا نه از دست رنج وارستي
همچو ماهي بر آسمان نشاط
يا چو ماهي فتاده در شستي؟
يا بهانه است اينهمه، خود تو
از قدح هاي عشق سرمستي؟
خاطر دوستانت غمگين است
تا تو در خانه شاد ننشستي
مرهمي ساز بهر خسته‌دلان
هر چه زودتر كه جمله را خستي


شماره ۹ - مثلث

۳۳ بازديد


اي رند قلندر كيش،مي نوش ز كس منديش
انگار همه كم بيش،زيرا كه دل درويش

مرهم ننهد بر ريش،از غايت حيراني

در دير شو و بنشين،با خوش پسري شيرين
شكر زلبش ميچين،تا چند ز كفر و دين؟

در زلف و رخ او بين،گبري و مسلماني

گفتم كه:مگر جستم،وز دام بلا رستم
دل در پسري بستم،كز ياد لبش مستم

چون رفت دل از دستم،چه سود پشيماني؟

ساقي،مي مهرانگيز،در ساغر جانم ريز
چون مست شوم برخيز،زان طرهٔ شورانگيز

در گردن من آويز،صد گونه پريشاني

اي ماه صبا بگذر،پيش در آن دلبر
گو:اي دل غم‌پرور،چون نيستي اندر خور

بنشين تو و مي ميخور،خود را به چه رنجاني؟

با اينهمه هم مي‌كوش،زهر از كف او مي‌نوش
چون حلقهٔ او در گوش كردي ز غمش مخروش

چون پخته نه‌اي مي‌جوش از خامي و ناداني

در مبكده چون او باش،مي‌خواره شو و قلاش
مي مي‌خور و خوش مي‌باش،مخروش و دلم مخراش

جان همچو عراقي پاش، گر طالب جاناني


شماره ۱ (كه به غير از تو در جهان كس نيست - جز تو موجود جاودان كس نيست)

۳۲ بازديد


اي زده خيمهٔ حدوث و قدم
در سراپردهٔ وجود و عدم
جز تو كس واقف وجود تو نيست
هم تويي راز خويش را محرم
از تو غايب نبوده‌ام يك روز
وز تو خالي نبوده‌ام يك دم
آن گروهي كه از تو باخبرند
بر دو عالم كشيده‌اند رقم
پيش درياي كبرياي تو هست
دو جهان كم ز قطره‌اي شبنم
بي‌وجودت جهان وجود نداشت
از جمال تو شد جهان خرم
چون تجلي است در همه كسوت
آشكار است در همه عالم

كه به غير از تو در جهان كس نيست
جز تو موجود جاودان كس نيست

تا مرا از تو داده‌اند خبر
از خودم نيست آگهي ديگر
سر به ديوانگي بر آوردم
تا نهادم به كوي عشق تو سر
تا ز خاك در تو دور شدم
غرقه گشتم ميان خون جگر
خاك پاي تو مي‌كشم در چشم
درس عشق تو مي‌كنم از بر
جز تو كس نيست در سراي وجود
نظر اين است پيش اهل نظر
گاه واحد، گهي كثير شوي
اين سخن عقل كند باور؟
پيش ارباب صورت و معني
هست از آفتاب روشن‌تر

كه به غير از تو در جهان كس نيست
جز تو موجود جاودان كس نيست

گر شبي دامنت به دست آرم
تا قيامت ز دست نگذارم
گرد كويت به فرق مي‌گردم
بيش ازين نيست در جهان كارم
گر مرا از سگان خود شمري
هر دو عالم به هيچ نشمارم
چون خيالي شدم ز تنهايي
تا خيال تو در نظر دارم
كار من جز نشاط و شادي نيست
تا به دام غمت گرفتارم
چون بجز تو كسي نمي‌بينم
غير ازين بر زبان نمي‌آرم

كه به غير از تو در جهان كس نيست
جز تو موجود جاودان كس نيست

همه عالم چو عكس صورت اوست
بجز از او كسي ندارد دوست
به مجاز اين و آن نهي نامش
به حقيقت چو بنگري همه اوست
شد سبو ظرف آب در تحقيق
عجب اين است كاب عين سبوست
قطره و بحر جز يكي نبود
آب دريا، چون بنگري، از جوست
بر دلش كشف كي شود اسرار؟
هر كه راضي شود ز مغز به پوست
در رخش روي دوست مي‌بينم
ميل من با جمال او زآن روست
گر چه خود غير او وجودي نيست
ليكن اثبات اين حديث نكوست

كه به غير از تو در جهان كس نيست
جز تو موجود جاودان كس نيست

تا مرا ديده شد به روي تو باز
دامن از غير تو كشيدم باز
مرغ جان من شكسته درون
در هواي تو مي‌كند پرواز
عشق فرهاد و طلعت شيرين
سر محمود و خاك پاي اياز
بكشي گر ز روي دلداري
گره از كار من گشايي باز
هر نفس با دل شكستهٔ من
سخن عشق خود كني آغاز
در حقيقت بجز تو نيست كسي
گر چه پوشيده‌اي لباس مجاز
گفتم اسرار تو بپوشانم
بر زبانم روانه گشت اين راز

كه به غير از تو در جهان كس نيست
جز تو موجود جاودان كس نيست

ساقيا، بادهٔ الست بيار
تا به مي بشكنيم رنج خمار
آن چنان مستم از مي عشقت
كه ز مستي نمي شوم هشيار
بي كمال وجود تو نبود
دو جهان را به نيم جو مقدار
هاتف غيب گفت در گوشم
كه: به تحقيق بشنو اي گفتار
اصل و فرع جهان وجود شماست
ليس في‌الدار غيركم ديار
بر زبان فصيح مي‌شنوم
از همه كاينات اين اسرار

كه به غير از تو در جهان كس نيست
جز تو موجود جاودان كس نيست

حسن پوشيده بود زير نقاب
عشق برداشت از ميانه حجاب
هر دو در روي خويش فتنه شدند
هر دو با هم شدند مست و خراب
در خرابات عاشقي با هم
هر دو خوردند بي‌قدح مي ناب
هر كه را هست ديدهٔ بيدار
نرود چشم بخت او در خواب
جزو را هست سوي كل رغيب
قطره را هست سوي يم ابواب
ديدن غير تو خطا باشد
نظر اين است پيش اهل صواب
چون بجز خود كسي نمي‌بيند
زان جهت مي‌كند به خويش خطاب

كه به غير از تو در جهان كس نيست
جز تو موجود جاودان كس نيست

اي ز عكس رخت جهان روشن
به خيال تو چشم جان روشن
گشته از رويت آفتاب خجل
شده از نورت آسمان روشن
هست از پرتو جمال رخت
از مكان تا بلامكان روشن
به زبان شرح عشق نتوان گفت
كه نمي‌گردد از بيان روشن
گرچه خود غير را وجودي نيست
بر عراقي شد اين زمان روشن

كه به غير از تو در جهان كس نيست
جز تو موجود جاودان كس نيست


شماره ۲ (كه همه اوست هر چه هست يقين - جان و جانان و دلبر و دل و دين)

۳۵ بازديد


طاب روح‌النسيم بالاسحار
اين دورالنديم بالانوار
در خماريم، كو لب ساقي؟
نيم مستيم كو كرشمهٔ يار؟
طره‌اي كو؟ كه دل درو بنديم
چهره‌اي كو؟ كه جان كنيم نثار
خيز، كز لعل يار نوشين لب
به كف آريم جان نوش گوار
كه جزين باده بار نرهاند
نيم مستان عشق را ز خمار
در سر زلف يار دل بنديم
تا به روز آيد آخر اين شب تار
ز آفتابي كه كون ذرهٔ اوست
بر فروزيم ذره‌وار عذار
چون كه همرنگ آفتاب شويم
شايد آن لحظه گر كنيم اقرار
كاشكار و نهان همه ماييم
«ليس في‌الدار غيرنا ديار»
ور نشد اين سخن تو را روشن
جام گيتي‌نماي را به كف آر
تا ببيني درو، كه جمله يكي است
خواه يكصد شمار و خواه هزار
هر پراگنده‌اي، كه جمع شود
بر زبانش چنين رود گفتار
گر عراقي زبان فرو بستي
آشكارا نگشتي اين اسرار

كه همه اوست هر چه هست يقين
جان و جانان و دلبر و دل و دين

اكئوس تلاء لات بمدام
ام شموس تهللت بغمام؟
از صفاي مي و لطافت جام
در هم آميخت رنگ جام و مدام
همه جام است و نيست گويي مي
يا مدام است و نيست گويي جام
چون هوا رنگ آفتاب گرفت
هر دو يكسان شدند نور و ظلام
روز و شب با هم آشتي كردند
كار عالم از آن گرفت نظام
گر نداني كه اين چه روز و شب است؟
يا كدام است جام و باده كدام؟
سريان حيات در عالم
چون مي و جام فهم كن تو مدام
انكشاف حجاب علم يقين
چون شب و روز فرض كن، وسلام
ور نشد اين بيان تو را روشن
جمله ز آغاز كار تا انجام
جام گيتي‌نماي را به كف آر
تا ببيني به چشم دوست مدام

كه همه اوست هر چه هست يقين
جان و جانان و دلبر و دل و دين

آفتاب رخ تو پيدا شد
عالم اندر تفش هويدا شد
وام كرد از جمال تو نظري
حسن رويت بديد و شيدا شد
عاريت بستد از لبت شكري
ذوق آن چون بيافت گويا شد
شبنمي بر زمين چكيد سحر
روي خورشيد ديد و دروا شد
بر هوا شد بخاري از دريا
باز چون جمع گشت دريا شد
غيرتش غير در جهان نگذاشت
لاجرم عين جمله اشيا شد
نسبت اقتدار و فعل به ما
هم از آن روي بود كو ما شد
جام گيتي‌نماي او ماييم
كه به ما هرچه بود پيدا شد
تا به اكنون مرا نبود خبر
بر من امروز آشكارا شد

كه همه اوست هر چه هست يقين
جان و جانان و دلبر و دل و دين

ما چنين تشنه و زلال وصال
همه عالم گرفته مالامال
غرق آبيم و آب مي‌جوييم
در وصاليم و بي‌خبر ز وصال
آفتاب اندرون خانه و ما
در بدر مي‌رويم، ذره مثال
گنج در آستين و مي‌گرديم
گرد هر كوي بهر يك مثقال
چند گرديم خيره گرد جهان؟
چند باشيم اسير ظن و خيال؟
در ده، اي ساقي، از لبت جامي
كز نهاد خودم گرفت ملال
آفتابي ز روي خود بنماي
تا چو سايه رخ آورم به زوال
تا ابد با ازل قرين گردد
دي و فرداي ما شود همه حال
در چنين حال شايد ار گويم
گر چه باشد به نزد عقل محال

كه همه اوست هر چه هست يقين
جان و جانان و دلبر و دل و دين

اي به تو روز و شب جهان روشن
بي‌رخت چشم عاشقان روشن
به حديث تو كام دل شيرين
به جمال تو چشم جان روشن
شد به نور جمال روشن تو
عالم تيره ناگهان روشن
آفتاب رخ جهانگيرت
مي‌كند دم به دم جهان روشن
ز ابتدا عالم از تو روشن شد
كز يقين مي‌شود گمان روشن
مي‌نمايد ز روي هر ذره
آفتاب رخت عيان روشن
كي توان كرد در خم زلفت
خويشتن را ز خود نهان روشن؟
اي دل تيره، گر نگشت تو را
سر توحيد اين بيان روشن
اندر آيينهٔ جهان بنگر
تا ببيني همان زمان روشن

كه همه اوست هر چه هست يقين
جان و جانان و دلبر و دل و دين

مطرب عشق مي‌نوازد ساز
عاشقي كو؟ كه بشنود آواز
هر نفس پرده‌اي دگر ساز
هر زمان زخمه‌اي كند آغاز
همه عالم صداي نغمه اوست
كه شنيد اين چنين صداي دراز؟
راز او از جهان برون افتاد
خود صدا كي نگاه دارد راز؟
سر او از زبان هر ذره
هم تو بشنو، كه من نيم غماز
چه حديث است در جهان؟ كه شنيد
سخن سرش از سخن پرداز
خود سخن گفت و خود شنيد از خود
كردم اينك سخن برت ايجاز
عشق مشاطه‌اي است رنگ آميز
كه حقيقت كند به رنگ مجاز
تا به دام آورد دل محمود
بترازد به شانه زلف اياز
نه به اندازهٔ تو هست سخن
عشق مي‌گويد اين سخن را باز

كه همه اوست هر چه هست يقين
جان و جانان و دلبر و دل و دين

عشق ناگاه بركشيد علم
تا بهم بر زند وجود و عدم
بي‌قراري عشق شورانگيز
شر و شوري فكند در عالم
در هر آيينه حسن ديگرگون
مي‌نمايد جمال او هردم
گه برآيد به كسوت حوا
گه برآيد به صورت آدم
گاه خرم كند دل غمگين
گاه غمگين كند دل خرم
گر كند عالمي خراب چه باك؟
مهر را از هلاك يك شبنم
مي‌نمايد كه هست و نيست جهان
جز خطي در ميان نور و ظلم
گر بخواني تو اين خط موهوم
بشناسي حدوث را ز قدم
معني حرف كون ظاهر كن
تا بداني بقدر خويش تو هم

كه همه اوست هر چه هست يقين
جان و جانان و دلبر و دل و دين

اي رخت آفتاب عالمتاب
در فضاي تو كاينات سراب
در نيايد به چشم تو دو جهان
كي به چشم تو اندر آيد خواب؟
پيش ازين بي‌رخت چه بود جهان؟
سايه‌اي در عدم سراي خراب
ز استوا مهر طلعت تو بتافت
سايه از نور مهر يافت خضاب
مهر چون سايه از ميان برداشت
ما چه باشيم در ميان؟ درياب
اول و آخر اوست در همه حال
ظاهر و باطن اوست در همه باب
گر صد است، ار هزار، جمله يكي است
در نيايد بجز يكي به حساب
برف خوانند آب را، چو ببست
باز چون حل شود چه گويند آب؟
آب چون رنگ و بوي گل گيرد
لاجرم نام او كنند گلاب
بر زبان فصيح هر ذره
مي‌كند عشق لحظه لحظه خطاب

كه همه اوست هر چه هست يقين
جان و جانان و دلبر و دل و دين

روي جانان به چشم جان ديدن
خوش بود، خاصه رايگان ديدن
خوش بود در صفاي رخسارش
آشكارا همه نهان ديدن
جز در آيينهٔ رخش نتوان
عكس رخسار او عيان ديدن
بوي او را بدو توان دريافت
روي او را بدو توان ديدن
ديدن روي دوست خوش باشد
خاصه رخساره‌اي چنان ديدن
خود گرفتم كه در صفاي رخش
نتواني همه نهان ديدن
مي‌توان آنچه هست و بود و بود
در رخ او يكان يكان ديدن
در خم زلف او، چه خوش باشد
دل گم گشته ناگهان ديدن!
اندر آيينهٔ جهان باري
مي‌تواني به چشم جان ديدن

كه همه اوست هر چه هست يقين
جان و جانان و دلبر و دل و دين

يارب، آن لعل شكرين چه خوش است؟
يارب، آن روي نازنين چه خوش است؟
با لبش ذوق هم نفس چه نكوست؟
با رخش حسن هم قرين چه خوش است ؟
از خط عنبرين او خواندن
سخن لعل شكرين چه خوش است؟
ور ز من باورت نمي‌افتد
بوسه زن بر لبش، ببين چه خوش است؟
مهر جانان به چشم جان بنگر
در ميان گمان يقين چه خوش است؟
من ز خود گشته غايب ، او حاضر
عشق با يار هم چنين چه خوش است ؟
آنكه اندر جهان نمي گنجد
در ميان دل حزين چه خوش است ؟
تا فشاند بر آستان درش
عاشقي جان در آستين چه خوش است ؟
در جهان غير او نمي‌بينم
دلم امروز هم برين چه خوش است؟

كه همه اوست هر چه هست يقين
جان و جانان و دلبر و دل و دين

بي‌دلي را، كه عشق بنوازد
جان او جلوه‌گاه خود سازد
دل او را ز غم به جان آرد
تن او را ز غصه بگدازد
به خودش آنچنان كند مشغول
كه به معشوق هم نپردازد
چون كند خانه خالي از اغيار
آن گهي عشق با خود آغازد
زلف خود را به رخ بيارايد
روي خود را به حسن بترازد
بر لب خويش بوس‌ها شمرد
با رخ خويش عشق‌ها بازد
چون درون را همه فرو گيرد
ناگهي از درون برون تازد
با عراقي كرشمه‌اي بكند
دل او را به لطف بنوازد
تا به مستي ز خويشتن برود
به جهان اين سخن دراندازد

كه همه اوست هر چه هست يقين
جان و جانان و دلبر و دل و دين