دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۶ ۳۳ بازديد
ساقيا، بادهٔ صبوح بده
عاشقان را غذاي روح بده
بادهٔ عشق ده به ما مستان
مي بده «ماي» ما ز ما بستان
در دلم نه حلاوت مستي
تا شود نيستي من هستي
زان صراحي، كه جام رضوان است
بادهاي ده، كه جرعهاش جان است
اي كه بر ياد لعل دلجويت
باده ناخورده، مستم از بويت
نفسي بازپرس مستان را
راحتي بخش ميپرستان را
سوختم، سوختم، در آتش شوق
بيخودم كن دمي به بادهٔ ذوق
عجب آيد مرا ز بادهپرست
بادهٔ عشاق ناچشيده و مست
در بيابان، به فصل تابستان
چون ببارد به تشنه اي باران
گرچه يك لحظه زآن بياسايد
هم به آب اشتياقش افزايد
مي بيفزا ، چو شوقم افزودي
روي پنهان مكن ، چو بنمودي
باز مخمور عشق را مي ده
چون مدامم دهي، پياپي ده
تا دگربار مستي آغازم
وين غزل را انيس خود سازم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد