نيست كاري به آنم و اينم
صنع پروردگار ميبينم
حيرتم غالب است و دل واله
نيست پرواي عقل، يا دينم
سخني كز تو بشنود گوشم
خوشتر آيد ز جان شيرينم
در جهان، گر دل از تو بردارم
خود كه بينم؟ كه بر تو بگزينم؟
كرمي كن، گرم نخواهي كشت
هم بدان ساعدان سيمينم
در جهان غير عشق نپرستم
عشقبازي است رسم و آيينم
با عراقي، كه عاجز غم توست
خردهگيري مكن، كه مسكينم
اي خوش و فارغ، از غم ما پرس
عاشقان ضعيف را واپرس
عجز من بين، دعاي من بپذير
ميتواني، به لطف دستم گير
داري از عاشقان خويش ملال
خون ايشان چراست بر تو حلال؟
به كسي التفات كن نفسي
كه ندارد بجز تو هيچ كسي
فارغي از درون صاحب درد
مكن، اي دوست، هرچه بتوان كرد
گر تو خوبي و ما ضعيف و فقير
تابت، اي خور، ز ذره باز مگير
رخ به ما مينما و جان ميبخش
بر دل ريش عاشقان ميبخش
اي ربوده دلم به رعنايي
اين چه لطف است و اين چه زيبايي؟
بيم آن است كز غم عشقت
سر برآرد دلم به شيدايي
از جمالت خجل شود خورشيد
گر تو برقع ز روي بگشايي
زير برقع، چو آفتاب منير
اندر ابر لطيف پيدايي
در جمالت لطافتي است، كه آن
در نيابد كمال بينايي
آن ملاحت، كه حسن روي تو راست
كس نبيند، مگر تو بنمايي
منقطع ميشود زبان مرا
پيش وصف رخ تو، گويايي
روز و شب جان به عاشقان دادن
از براي تو و تو خود رايي
نيست بيروي تو عراقي را
بيش ازين طاقت شكيبايي
عكس هر مويت، اي بت رعنا
در دماغم رگي است از سودا
از وصال قد تو اي دلدار
نيست جز گيسوي تو برخوردار
فرق كردن به چشم سر نتوان
موي فرق تو را، ز موي ميان
شد دلم، تا شدم گرفتارت
به طمع طرههاي طرارت
موي زلفت فراز عارض خوش
سوخت ما را، چو موي در آتش
اي ربوده دلم به پيشاني
الحق آن نيز هم به پيشاني
نور ماه است، يا شعاع جبين؟
شمع پروانه سوز؟ يا پروين؟
مانده زان غمزه در شگفتم من
هست بيمار و مست و مردافكن
رخ تو خسته جان تواند ديد
چون بدين ديده آن تواند ديد؟
لب لعلت، كه روح بخش دل است
برگ گل از لطافتش خجل است
عاشقان تو پاكبازانند
صيد عشق تو شاهبازانند
اگر، اي آرزوي جان كه تويي
باز بينم تو را چنان كه تويي
شوم از قيد جسم و جان فارغ
به تو مشغول وز جهان فارغ
گر تو روزي به گفتن سخني
التفاتي كني به مثل مني
چون حديث تو بشنود گوشم
رود از حال خويشتن هوشم
ديده را ديدن تو ميبايد
ديدنت گرچه شوق افزايد
بستهٔ عقل و هوش را زين پس
چشم جادو و خال شوخ تو بس
هر نفس چشم شوخت، از پي ناز
شيوهٔ تازه ميكند آغاز
لبت آب حيات جان من است
شوق پيدا غم نهان من است
با لبت، كو حيات شد جان را
قدر نبود خود آب حيوان را
مشكن دل، چنان كه عادت توست
كه دلم مخزن محبت توست
نه فراغت به حسب حال منت
نه مجالي كه بشنوم سخنت
گر به ساليت نوبتي بينم
بود احياي جان مسكينم
با تو بينم رقيب و من گذران
ديده بر هم نهاده، دل نگران
جان ما را تعلقي كه به توست
با خود آوردهايم، آن ز نخست
هر چه دل را بدان نباشد آز
ديده فارغ بود ز ديدن باز
دل بخواهد كه ديده را بيند
ديده حيران، كه تا كجا بيند؟
اندران ره كزو نشان جويند
سر فدا كرده، ترك جان گويند
شيخ السلام امام غزالي
آن صفا بخش حالي و قالي
واله حسن خوبرويان بود
در ره عشق دوست جويان بود
بود چشم صفاي آن صادق
برنگاري، به جان، چنان عاشق
كه همي شد سوار اندر ري
وز مريدان فزون ز صد در پي
دلبري ديد همچو بدر تمام
كه برون آمد از يكي حمام
كرده از لطف و صنع رباني
تاب حسنش جهان نوراني
شيخ را چون نظر برو افتاد
صورت دوست ديد، باز استاد
از دل و جان درو همي نگريد
هر نظر او به روي ديگر ديد
شده مردم به شيخ در، نگران
شيخ در روي آن پري حيران
صوفيان جمله منفعل گشتند
همه بگذاشتند و بگذشتند
ليك پيري، كه بود غاشيهدار
شيخ را گفت: بگذر و بگذار
تبع صورت از تو لايق نيست
شرمت ازين همه خلايق نيست؟
شيخ گفتش: مگوي هيچ سخن
«رية الحسن راحة الاعين»
گر نيفتادمي به صورت زار
بوديم جيرئيل غاشيهدار
عاشقاني كه مست و مدهوشند
باده از جام عشق مينوشند
ز اندرون غافل است بيرون بين
روي ليلي به چشم مجنون بين
حسن صورت چو آلت است تو را
پس به كاري حوالت است تو را
مغز خود ز اندرون پوست ببين
زان شعاعي ز نور دوست ببين
گر تو بي مغز نام دوست بري
باشي از عشق روي دوست بري
هر كه از دوست دوست ميخواهد
جوهرش را عرض نميكاهد
اگرت هست قوت مردان
اينك اسب و سلاح و اين ميدان
هست آرام جان من مهرش
هست سود و زيان من مهرش
دلم از حسن او لقا خواهد
ديدهام ديد، دل چرا خواهد؟
پاي دل را به دام او بستم
وز مي اشتياق او مستم
فارغ است او ز ما و ما جويان
ز اشتياق رخش غزل گويان
دل ديوانه باز بر در عشق
به دمي دركشيد ساغر عشق
باز جانم به مهر دربند است
مهره گرد آمده به ششدر عشق
كرد بازم مشام جان خوشبو
نكهتي از بخور مجمر عشق
وه! كه ناگه بسر برآيد باز
ديگ سوداي ما بر آذر عشق
نامهٔ دوست زير پر دارد
در هواي دلم كبوتر عشق
حسن روي تو ميربايد دل
ورنه دل را نبود خود سر عشق
گر عراقي بدي خريدارت
لايق وصل بود و در خور عشق
سهل گفتي به ترك جان گفتن
من بديدم، نميتوان گفتن
جان فرهاد خسته شيرين است
كي تواند به ترك جان گفتن؟
دوست ميدارمت به بانگ بلند
تا كي آهسته و نهان گفتن؟
وصف حسن جمال خود خود گو
حيف باشد به هر زبان گفتن
تا به حدي است شكر دهنت
كه نشايد سخن در آن گفتن
گر نبودي كمر، ميانت را
كي توانستمي نشان گفتن؟
ز آرزوي لبت عراقي را
شد مسلم حديث جان گفتن
جز حديث تو من نميدانم
خامشي از سخن نميدانم
در كمند غم تو پا بستم
وز مي اشتياق تو مستم
ديدهٔ ما، اگر چه بينور است
ليك نزديك بين هر دور است
ساكن است او، مگر تو بشتابي
در نيابد، مگر تو دريابي
گرچه ما خود نه مرد عشق توايم
ليك جويان درد عشق توايم
طالبان را ره طلب بگشاي
راه مقصود را به ما بنماي
دل و دنياي خويش در كويت
همه دادم به ديدن رويت
يارب، اين دولتم ميسر باد
كه به ديدار دوست گردم شاد
مرحبا! مرحبا! نسيم صبا
خبر از دوست چيست؟ باز نما
حال ما بين درين پريشاني
باز گو تا ازو چه ميداني؟
اين چنينم هنوز بگذارد؟
يا عزيمت بدين طرف دارد؟
گوييا تخم مهر ما كارد
يا خود از ما فراغتي دارد
سخن بيدلان به ياد آرد؟
يا خود او اين سرود نشمارد؟
باشدش هيچ ميل و رغبت ما؟
يا فراموش كرده صحبت ما؟
گوييا در دلش وفا با ماست
يا هنوزش سر جفا با ماست
خاطرش هيچ سوي ما نگرد؟
يا دگر نام بيدلان نبرد؟
هيچ داند كه حال ما چون است؟
يا ز ما خود دلش دگرگون است؟
دوري از ما هنوز ميجويد؟
يا ز ما خود سخن نميگويد؟
از جمالش اگرچه محرومم
هر چه خواهد كند، كه مظلومم
جز مرادش مرا مرادي نيست
غير او خاطري و يادي نيست
هست جانم چنان بدو مشغول
كه ندانم فراق را ز وصول
خود ندانم كه در چه كارم من؟
با وي از خود خبر ندارم من
در كمندش چنان گرفتارم
كه خلاصي طمع نميدارم
گرچه او خود نميبرد نامم
تا برفت او، برفت آرامم
هركه جانش ز روي دوست بود
ميل جانش به سوي دوست بود
ديده، كو طالب جمال تو شد
باعثش قوت خيال تو شد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد