من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

سفر يوش

۳۳ بازديد

 

پيش چشمم طرح دنياي بزرگ
در رگم آهنگ جوشان گريز
در سرم شوق تماشا همچو موج
 با درنگم صخره آسا در ستيز
رفتم و با جاده ها آميختم
چشم ها را شوكت صد چشم بود
 راه از زير ركابم مي گريخت
دشت با پرواز من پر مي گشود
بوته تنها غبار تن بريخت
 سنگ ره خنديد در نقش غبار
 جاده گردآلود بود و مي شكفت
 در گل كوهي شكوه انتظار
ريخت در كهسار از مرغان مست
آبشار خامش پروازها
با كبود رود زاريهاي آب
 رفت تا اعماق گنگ رازها
نغمه گنگ گريز آبها
بر ستيغ سنگ از هم مي گسيخت
 روي يال موجها گلهاي كف
 مي نشست و رقص رقصان مي گريخت
 در نشيب دره پرچم هاي خار
 بست در گهواره باد اهتزاز
 در نگاهم باغ هاي خاطره
 با علف هاي عبث روييد باز
باغ ها اي با طكوفه هاي بطلان سبز
باغها اي عبث سرشار
 لحظه اي در من درنگ آريد
تاشكوه مسيت نيسان بارتان در روح من دامن گشايد
 لذت رنگينتان را با گريز رنجهاي رفته پيوند است
اي مرا با لمحه تان تا بي نهايت سير
 بر شما تا دوردست رفته هايم پويه ام برق براق
 در نگاهم لحظه اي اطراق
اي تجلاي همه بيهودگي ها نقطه پايان اي بطلان
من كه در پوچي كمال آورده ام
 كاش سرمستي ابهام بس استنباط را
 قطره قطره مي چلاندم زير پاتان
باغ ها ! اي خاطره ها پوچ ها
 باز در من خوش جوشان گريز
 باز درمن سيل مست التهاب
 رفتم و در سنگلاخ كوه ها
پر زدم درتيغههاي آفتاب
 در گذار ابر گلبن هاي سرخ
 با طلايي لكه ها گرم درود
خارهاي خشك هجران سوخته
 در شناي عطر ها مست سرود
كاروان قاطران بردبار
 لاي لاي زنگ ها را مي شكفت
لاله تبدار از شوق وصال
در خود از روياي چيدن مي شكفت
لاوش اقيانوس رام رنگها
 در شب سبز علف ها خواب بود
 بين سيم ها و تن گلسنگ ها
 ماجراي بوسه هاي ناب بود
 آسمان درياچه هاي آبنوس
 ساخته تا آنسوي بي مرزها
 در خيال من نهايت رنگ باخت
گم شدم در آبي بي انتها
 چه سبكبالي نوشين
 چه فراموشي رنگين
 من ميان بي مكانها بي زمان گشتم
 اي نسيم پيكرم در بوي خالي ها جاويدان شناور
اي وزش هاي سبك اي پچ پچ تاريك نجواي خداها
در شما پرواز دارم اينك اين من اين من ره يافته در قلعه جادو
 كاش آنسو هاي من را معبري بود
 تاهنوز آنسوتر از معراج مي رفتم
من كه سرگردان عطر ناپديديهاي دور
در مسيرم با جهت ها قصه ششگانه درهم ريختم
 در شراب تلخ آبي هاي بي ته لول لول
 خوشه چيدم از طلايي هاي نيزاران نور
 روي بال لحظه ها تا دوردست
پرفشاندم موجدار و دورخيز
 باز در من طرح دنياي بزرگ
 باز در من خون جوشان گريز
 روح من را مست رويا مي ربود
لاي لاي مهربان زنگ ها
مي شدم تكرار و در من مي گريخت
 لكه ها و نقش ها و رنگ ها
 بر سكون آفتاب سنگ ها
 گله هاي باد از هم مي رمند
 سايه ها سر برده در گلبوته ها
عطر گرم برگ ها را مي مكند
رفتم و قوي تنم با من گريخت
 زير پايم خسته فرسخ ها شدند
بسكه ره باريكه هاي مارپيچ
سر به هم بردند و از هم واشدند
 روي دامان اوزاكو ي بلند
تپه ها چون فيل هاي خفته بود
قله سرسبز اوجا ابر را
 در اشارت هاي پيغام و درود
موج مي زد اوز چو اقيانوس رنگ
 در نشيب دره خاموش نور
 وز دهان دره مي افشاند مست
خنده هاي سبز تا افلاك دور
 تن لميده چون عروس نيم لخت
 روي بازوي نوازشبار كوه
 سينه سرشار از نفس هاي سبك
 دل تپش بار از تپش هاي شكوه
صبحگاهان بر علف ها مي فشاند
آسمان ميناي بي زنگار را
 آفتاب آهسته از هم مي گشود
 گيسوي شب باف گندم زار را
 شب درختان قبرهاي بي تكان
 دره ها چون معبد متروك مات
تپه ها محراب هاي ريخته
 بي نيايش مانده حيران حيات
سايه آوازخوان برگ ها
 مي ربودم جسم و رويا مي شدم
 در جوانه ها طنين نبض من
 مي زد و با شاخه نجوا مي شدم
 هان ؟ كجا هستي ؟
شهري لول خيابان گرد
 اي بريده دل ز شوق ميز و ميخانه
 سينه خالي كرده از غوغا
 چشم بسيته از غبار و دود و حركت ها
 اي پياده روي شب هاي عبوس شهر
 راه بر بيراهه جسته
 خلوت ما را به خويش آلوده
 جمع ما را در خلود خويشمان بگذار
ز آنكه با زهر نفسهاي پليد شهريان
 جان ما نازك تنان مي پژمرد
هان ؟
كيست در من مي كند نجوا
طعن يا هذيان ؟
 هان ؟
 مي گشايم چشم و زير پلك من
مرز دور خواب ويران مي شود
چون كه تعبيري نمي بينم ز خواب
 اشتياقم دست افشان مي شود
 دست ها بر گوش مي گيرم ز شوق
 تا دگر در من نرويد آن صدا
چشم مي بندم كه نشناسم وليك
باز از عمق درونم اين ندا
 هاي شهري
 شهري لول خيابان گرد
 اي پياده روي شب هاي عبوس شهر
جمع ما را در خلود خويشمان بگذار
پيش چشمم جاده ها تكرار شد
بازگشتم در سپيده غرق نور
 در دلم آرام شد طغيان ميل
 در تنم توفيد غرقاب غرور
چون تكان دستمال از روي دست
 هر پرنده از سر شاخي پريد
 رشته هاي گوسفند از شيب كوه
 همچو اشك از گونه جاري شد چكيد
گام ها بر سنگ ها افسانه گوي
 كوله ام بر پشت و ره در پيش بود
 جاده خالي بدرقه ي من رود سبز
در نگاه كوهها درد و درود


نقشي از قهوه

۳۱ بازديد

 

در اشاره ها نگاهم آشنا
 رنگ جستجو گرفت و غوطه خورد
 چون پرنده از دلم تپش گريخت
نقش قوه هام به دوردست برد
 در ديار دور سايهاي غريب
 بر قفاي رفته دوخته نگاه
حيرتش چو هول گله ها بهدشت
 مات همچو چشم سنگ ها به راه
رود سبز چشم ها و پلك ها
 بي تكان و بي طنين و بي گذار
 زرد روي و شعله مرده بي فروغ
مي كشد چراغ چهره احتظار
جاده ها برهنه تشنه عبور
خالي از سوارو خالي از غبار
 شاخه هاي لاغر تهي ز برگ
باغ هاي مرده را غم بهار
يادها اسير و گام ها اسير
 كوچه ها غمين و فصل ها غمين
 عقده سكون و حسرت سفر
 بر جبين پير صخره داد چين
 در نگاه ابر پاره شوق باد
مي طپد به ياد خطه هاي دور
 آفتاب خسته را غم غروب
مي دهد ز روي بام ها عبور
طاقه هاي آبنوس گل نشان
 ساخته حباب ها بر آبها
وز درخت پر شكوفه سپهر
 مي پرد كبوتر شهاب ها
 سرنوشت من جدا ز من برد
ره ز كهكشان به كهكشان دور
از ستاره تا ستاره اي دگر
پر زند ميان باغ هاي نور
عقل خسته از تلاش ودر گريز
 مي برد حديث خود به زير خاك
 ديگرم زمين نه جاي زيستن
 ديده بي فروغ ماند و دل مغاك


رفته

۳۴ بازديد

 

چشم هاي تو دريچه هاي دريا را
 پلك چون باز ز هم كنند بگشايند
 سبزگون مزرع بيكرانه رويا را
صف مژگان چو به هم زنند بزدايند
 بي تو گاهمم به پياده روي شب تنها
 بي نفس هاي تو عطر شب فراموشم
سايه ام تشنه سايه بان اندامت
به تن راه كشد حريم آغوشم
بي من آنجا نگهت به سوي كه راند
 پيك خاموش همه ملال خاطر را ؟
 واژه ها از لب تو سوي كه پر گيرند ؟
اي نسيم نفست نوازش رويا
ترك آرام تو با تو توسن نارام
لحظه ها را چو مذاب سرب در من بست
 جاده در حلقه مات اشك من لرزيد
در نگاهت نگهم چو شاخ تر بشكست
 چشم جوشان تو با كبود خود مي ريخت
 از طلايي دل تو فسانه صد راز
 مانده در سينه چو سرزمين نامسكون
دست ناخورده پر از ذخيره ناباز
رفتي و نام تو را برهنه پوشيده ست
 همه شب ذهن من از گريز تو بي تاب
 بيم عرياني اش آرزوي ديداراست
 پيش يادت غم من ستايش محراب
 باز خواهم كه سحر به بالشم ريزد
 كاكل كوچك تو طلاي آشفته
بوي خواب شب و عطر صبح بيداري
سر كند در دل ما سرود ناگفته
باز گرد از ره باز تا ز سر گيريم
قصه كهنه كوچه ها و شب ها را
پلك بگشاي به روي من كه بگشايند
 چشمهاي تو دريچه هاي دريا را


شعر سنگ

۳۳ بازديد

 

آفتابش از سر ديريست
 پاكشيده در افق دور
 دل تهي ز حوصله تنها
 مانده در غروب غمي كور
جنبشي نه در همه صحرا
 نه به دود دشت لهيبي
نه تكاني از نفس باد
 نه گريز عطر غريبي
روز جز نوازش خورشيد
 همدمي به عزلت او نيست
 شب به كنج خلوت تاريك
جز به خويش خويش فرو نيست
بادي ار گذشت نياورد
ز آب بركه اي نه پيغام
 ابر پاره رفت و نينداخت
سايه اي به پيكرش آرام
آمد ار ز دور صدايي
 بي نويد بود و فريبا
 نه حديث بال كبوتر
 نه ز گام خسته اي آوا
 سالها گذشت و نيامد
 مژده گذشتن عابر
 لحظه اي به سينه ننوشيد
لذت درنگ مسافر
ياد رفته هاي فراموش
 تب فشانده در تن بيمار
سر كشيده در غم خاموش
 كوزه هاي باده پندار
 ياد آن گوزن فراري
كه كنار او عطشي داشت
 خونچكان و زخمي و رنجور
 صيد خسته دل تپشي داشت
شب غنود سينه به سينه
 صبح پا كشيد و به ره راند
 رفت ليك روي تن سنگ
خون دلمه بسته او ماند
آن زمان كه خاركن پير
 بر سرش نشست و خسته
 در شكسته آبله پاي
 بر گرفت كوله بسته
آن شبي كه زنگ شتر ها
 غرق در ترانه چاووش
 از نويد قافله دور
 جرعه مي چكاندش در گوش
مرغكي از او تنهاتر
شب به راه ماند و ناشاد
تا سحر به بستر او خفت
تا سحر نوازش او داد
 خسته بااشاره منقار
 زد ندا كه : برپا برپا
 لابه زد كه
 بشكف بشكف
بال زد كه : بگشا بگشا
خنده زد به حسرت و پر ريخت
فكر را به زمزمه پر داد
 رفت تا به ژرف دل سنگ
بر كشيد غمزده فرياد
 اي گرفته اي همه درهم
 اي فشرده دل اندر دل
 اي فرو نهفته به خود سنگ
 اي كشيده حسرت ساحل
باز شو به من برهان خويش
از ستوه بستگي امشب
انجماد رابشكن دست
انفجار را بگشا لب
باز شو به من چو گل موج
اي منت يك امشب همدم
 باز شو به من بشكف سنگ
اي غريق منجمد غم
او ولي به لالي انبوه
 بي جواب و خامش و سنگين
غرق در سياهي و سختي
 سر فرو كشيد به بالين
در غروب دشت كنون مات
درد ناشكفتن دارد
 دمبدم به شيوه مرغك
خويش رابه زمزمه آرد
كاي گرفته بشكف بشكف
 وي فشرده بگشا بگشا
چند پاي توست زمين گير ؟
اي نشسته برپا برپا
گر به دل نشانده پشيمان
 حسرت گذشته خود را
با نويد مرغ دگر ليك
 در شكفتن است به رويا
 غوطه خورده در هوسي گرم
 طاقتش گرفته از او طاق
 در سرش ز باديه فرياد
 دردلش ز قافله اطراق
مانده بي رفيق كه خورشيد
 ديگرش نوازشگر نيست
 پا كشيده در افق دور
 آفتابش از سر ديريست


گامي در بيراه

۳۲ بازديد

 

بيراهه زند خنده به گامي كه نه با خويش
 با نقش اطاعت كه به هر بوته نشاند
 خويش دگرش باز دگر سوي بخواند
اين چهره كه با جلوه هر سنگ شود دور
 در جلد كدامين تن بي جان شود آرام ؟
 با من به گريز است
 و نه پيدايش مقصود
 با من به عتاب است و نه پيدايش پيغام
تنها نه بر اين جاده زند نقش
در بيراهه هاي خوابم بندد تصوير
در رويا هاي پنهانم دائم پيدا
در صافي هاي آب و آيينه زنجير
از اوج نگاهش پيوسته در من
 خورشيدي شب ها بر فكرم تابيده ست
 و ز پرواز گامش پيوسته با من
 آژنگ ايامي خاكسترگون
 بر سيماي بخت پيرم خوابيده ست
گامي كه نه با خويش ز هر خنده بيراه
عصيان طلبد دست برون آرد از درد
 تا جلد تهي پر كند از جلوه تصوير
 تا فاصله را نوشد با يك جست
 اما عطش فاصله ديگر را
 مي ريزد در پيش چشمش تصوير
از چهره برخيزد بانگي ويران
 در بيراهه مي پيچد چون دودي تار
اومي بيند خود را با صوتي در اعماق
او مي بيند خود را با بانگي طعن آزار
برمي دارد فرياد اما فريادي نه
 بردارد آواز اما حلقومش خاليست
در خالي هاي آوازش گويد : برگرد
بانگي گم بر لبهايش ساكن : اي من ! ايست
از چهره اما بانگي ويران باز
 در بيراهه پيچد چون دودي تار
 از سويي پاسخ آيد : بگريزم بگذار
وز سويي ديگر باز اين تكرار بگذار
بگذار كه در خلوت تاريكي شب ها
 آواره چو سگ بر لب يك جوي بميرم
 چون اختر لرزنده سحر رنگ ببازم
باز از دل يك شام سيه زنگ بگيرم
بگذار چو موجي كه ز طوفا ن خبر آرد
 آشفته سر خويش به هر سنگ بكوبم
پر گيرم و از پهنه پروا بگريزم
 تا شيشه هر نام به هر ننگ بكوبم
 يا عريانم بگذار از رنگ و از پرده
تن را بي من كن من را بيگانه با خويت
يا افشان شو بر خاكي كه افشاندت چون سرو
 خاكستر شو تا چون شعله گردم گيسويت
هر بوته اطاعت برد از گام
گامي كه نه با خويش
گامي كه فرو در گل ترديد


بيزار

۳۵ بازديد
 

در من شكسته پاي هزاران رنج
 در من گريخته رمه ترديد
 اشكم نشسته سرد به خاكستر
 خاكسترم گرفته غمي جاويد
 دستم كه مست ساغر نفرين بود
 پاشيد دور بر سر دورانها
 با عشق ها قرابه كش نيرنگ
با دردهاش بر سر پيمانها
 چشمم كه كرده رنجش چين اندوز
در هر شيار بست هزار افسوس
بنوشت تا به نام نياز و ناز
با هر نگاه نامه صد ناموس
 قنديل شعر هايم خاموش گشت
تا بر دميدمش دم بيزاري
خورشيد سوخت در رگ من تاريك
 پايان گرفت قصه بيداري
رفت از سرم زلال سپيد حرف
بر جا چو ريگ مانده ام آب انديش
بگريخت آسمانم و من تنها
جنبيده ام به زمزمه اي در خويش
 مرد من از فريب عبث ها مرد
 ز آنرو گرفت راه ديار درد
 و اين افسانه ها را هم
 بيهودگيش گسترد
 نفرين گرفت بود و نبود من
 تا ابر هم به گورم خشم آرد
و باد گر شبي ز رهم آيد
خاك مرا عزيز ندارد
 اينك كهكور مانده گزير من
 در من شكفته حيرت بازا باز
در من گريخته رمه ترديد
 در من هزار عاطفه در پرواز


تعبير

۳۲ بازديد

 

خواب ديدم در بياباني دراز
 خاك راه از خون پايم رنگ شد
 از دو چشمم ريخت زنجير سياه
 حلقه زد بر دستهايم تنگ شد
اختري آويخت بر سقف سپهر
 مار شد پيچيد دور گردنم
 بر زدم فرياد : واي
 ابري چو كوه
غول شد افتاد بر روي تنم
 خنجري بر چشم خورشيدي نشست
قطره خوني به درگاهم چكيد
كوكبي افتاد بربامم شكست
 شب پره شد در غبار شب پريد
آفتابي سرخ در من سبز شد
 سبزها در زرد جانم ريخت گرم
 بانگ كردم وه چه آف...
اشكم ز شوق
قفل شد بر چفت لب آويخت نرم
جستم از خواب : آسماني تار تار
كفتري فانوس بر منقار داشت
 ماه مي ناليد و روي گونه هاش
جاي دندانهاي گرگي هار داشت
باز ديدم در بياباني دراز
خاك راه از خون پايم رنگ شد
 از دو چشمم ريخت زنجير سياه
حلقه زد بر دستهايم تنگ شد


بر ساحل

۳۳ بازديد
 

در پيش چشم تشنه من بر گشود
 دريا كتاب سبز خيال
بيگانه ماند بر سر امواج
 افسانه زوال
 آشفته از سكون گران زير پاي من
لرزيده صخره در غم شط ها و رودها
 آزرده از فريب زمين گم شدم ز خويش
 در من شكفت شوق وصال كبودها
اي مژده اطاعت دستان و زانوان
 اي انتظارهاي دراز غريزه ها
با زيور رضايت آرايشم دهيد
 اي بركشيده در تن من التهاب ها
 با كام دختران كف آرامشم دهيد
اي جام هاي پر گل و مست جزيره ها
 آن دورها چه مي گذرد
در ذهن روشن كف ها ؟
كف ها به عشوه مي نگرند اما
 در تيره عمق ها تب رنگين آب را
 رقصان به روي شانه هر موج
در بر كشيده كودك مست حباب را
خورشيد ريخت بر سر دريا
 نيش هزار دسته زنبور
 و آنگاه در فضا
 پر زد هزار زورق موسيقي
افشاند زلف پيكر دريا به روي نور
 در جشن آب ها
شعر سپيد كف ها رقصيد
 بي اعتنا به ساحل
 وز ساحل
اي روشنان كف
 اي جذبه تان چو واژه نازاي بخت
كش نام درگشود بهشت فريب را
 كش جلوه جان ز شوق تب آلود مي كند
لب تشنه مي كشاندم از جاده هاي خشك
آواره ام ز چشمه مقصود مي كند
 اي دلرباي پيكركان سپيد تن
من با شما نشسته به رويا
 سوداي خاك زين پس بر من دريغ باد
 سرشار باد خاطرم از نازهاي آب
 چون ذهن من ز عقده نا باز
تن خسته ز التهاب روان ها زمين
 تنها تر از من مانده ست
 در من نمي دود نفس كام
شط ها و روزها همه بي اعتنا
 بي رحم ها روانند از پيش چشم من
 اي جذبه ها سپيد تنان كف
 برف روان اندام بي قرارتان
با مژده اطاعت دستانم
پيوند آب و آتش دارد
يك لحظه با كليد درد من
 با خط موج ها بگشاييد
 بر آب ها ترانه شب هاي شاد را
لختي براي من بسراييد
اي دختران كف
 معبود ديرياب هوس زاد را
پيغام هاي دور من اما به اشتياق
چون بر فراز روشن دريا گريختند
 دوشيزگان كف تن عريان خويش را
در بازوان تشنه گرداب ريختند
 ساحل خموش مانده و برروي سايه ام
مردي گشاده دست تمنا
 بر پهنه هاي دور
با او كتاب آبي دريا
 نقش هزار جذبه رنگين
اي مژده اطاعت دستان و زانوان
اي دختران كف
 باد از كران دور
 از آبها غبار برافشاند
جنجال مرغ ها تن درياي رام را
در تار و پود مبهوم صدها صدا كشاند


زباني ديگر

۳۲ بازديد

 

صبح لال از هلهله تابان روز
بال زد بشكفت در هذيان برگ
 هر درخت افشانده اينك زلف سبز
زندگي روييده در نيسان مرگ
 در تن هر ساقه گويي قاصدي ست
 كز زمين پيغام بذر آورده است
ريشه سرشار از سروش شاخه ها
 خاك را بدرود باران برده است
 شعر پرداز نسيم از دوردست
 نغمه مي بافد در امواج هوا
وز لبان برگ ها پر مي دهد
 گله گله واژه هاي تازه را
واژه هايش كز زباني ديگر است
 بر گشوده سوي نامعلوم بال
چشم من در جستجوي لانه شان
 مانده از رفتار سرشار ملال
كاش بودم اي تكلم هاي دور
آشنا با لهجه تان آشنا
 حرف هاتان بر زبانم مي نشست
 مي طپيدم با طپش هاي شما


پايان

۳۲ بازديد
 

شايد اين لحظه لحظه آخر
 شايد اين پله آخرين پله ست
شايد اين تن كه با من است اكنون
 سايه اي باشد از تني ديگر
ميوه اي ز آفريدني ديگر
ميوه اي تلخ شاخه اي بي بر ؟
خواستم پر دهم ركاب گريز
 پشت كردم به پله پايان
تن من ليك باز با من بود
لحظه آخرم گرفت عنان
 كه : كجا ؟ بسته است راه سفر
 حيرتم پر گشود و نقش هراس
بر لب آشفت طرح يك لبخند
 كركسان گرسنه چشمانم
 طعمه از نام رفته ام جستند
 نام من سايه درختي شد
 در كوير گذشته هاي سراب
 چهره ام با اشاره شب گيج
روي لب بست خنده هاي خراب
 ايستادم تنم كه با من بود
 زير پرهاي واژه رويا شد
در رگم آشيانه زد ترديد
 پرسشي ز آن ميانه نجوا شد
شايد اين لحظه لحظه آخر ؟