من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش 10

۳۴ بازديد
 

در گفتگوي ما
 فنجان تو كوهستاني ست
 وقتي كه به واژه هاي تو نما مي بخشد
 وقتي كه واژه هاي ما نما مي گيرند
چشمان تو روح هندسي شان را
 در كوهستان پنهان مي سازند
 چشمان تو روح هندسي دارند
 وقتي كه فنجان تو كوهستاني ست
 و واژه كه از كنار دست چپ تو
 مي افتد
 مي افتد در دهان راست من
 در گفتگوي ما
 آن دم كه نگاه صخره در نگاه پر
 مي ماند
 او ضلع مربع پريدن را
 مي داند


بخش 9

۳۴ بازديد
 

آنگاه كوير مشكل را
 از فاصله ساختند
 آغاز مرغ بود
 آغاز بال پايدار
و مرغ اول جهان ناگاه
 وقتي كه كوير مشكل را
 از فاصله ساختند
 فريادي سخت بركشيد
 و سمت شن ها را آشفت
 فرياد ميان آب افتاد
 و آب
با زمزمه تارهاي صوتي را لرزاند
 و حافظه ي قنات را باد آزرد
 وقتي كه تارهاي صوتي
 در گوشت آب
 مي لرزيد


بخش 12

۳۴ بازديد
 

و باد
 وقتي كه به شاخه اشتباه مي آموخت
 وقتي كه پرنده در ميان باد
 گهواره ي اشتباه را مي جنباند
پرتاب ميان دست هاي من
 پنهان مي شد
 انديشه كه مي كردم از سنگ
 انديشه كه مي كردم از سنگ
 در دست من ارتباط پنهان مي شد
 در دست من آشيانه ي پرتاب
 پرتاب كه ارتباط بود
 انديشه كه مي كردم وقتي از سنگ


بخش 11

۳۳ بازديد
 

از سطح سنگ
 تو زمزمه ي باد نهان بودي
 تو دانش ‌آفتاب گشتي
كز سطح سنگ
ميراث ذره هايت را
با زمزمه ي نهان باد مي بردم
 با زمزمه ي نهان باد
 من سطح سنگ مي شدم
 كه آرزوي شكاف برداشتن
 از نيروي پنهاني يك گياه را مي مردم


بخش 14

۳۸ بازديد

 

قلبي ميان ما مي زد
 قلبي ميان ما زده مي شد
 كه ناگهان
 ما را از آن اطاقك مأنوس بردند
 ديوارهاي زندان
تا كوچه اي نسازند
 از پهنا مي رفتند
 آن سوي پنجره
 هر سرفه اي كه عابر مي كرد
 يك كارد از ستاره مي افتاد
 اينسوي پنجره
 هر 24 ساعت يكبار
 يك تازيانه از تقويم
 برمي خاست
قلب درشت سنگ نمي زد
 و برگ
جز در ميان باران
 از قلب خود صداي تپيدن نمي شنيد
 تقويم و تازيانه و
ديوارهاي پهن
 ما را از آن اتاقك مأنوس
 تا 24 سرفه
 تا 24 كارد
 بدرقه كردند


بخش 13

۳۲ بازديد
 

در اوج خود كبوتر
ترتيب پله ها را باور نمي كند
 و دختران آبي
وقتي كه آسمان را مي بافند
 او در ميان بال و هوا خود را
 ول مي كند ميان هوا و بال


بخش 17

۳۴ بازديد

 

تا از سپيده گفتگوي مشروط
 برخيزد
 من
 تصوير هجرت از پل
 بر مي گيرم
 تصوير هجرت از پل
 از پله ي مناجاتم
تا سفره هاي شن
 تا سفره هاي زخم
 سفر مي كند
 بر سفره هاي شن كلماتي آبي مهمانند
 مهمان هجرت
اي نفس رفته ي من اي پل متصاعد
 كه جثه ي زمين را
 در آن هزار فرسخ نيلي
مي غلتاني
چون است اينكه عشق
 جز در هراس مرگ
 ما را دگر به خويش نمي خواند
 از ما جز استغاثه نمي ماند
از ما درو گران چراگاه هاي هوايي
 اينجا ، ميان گفتگوي مشروط
 اينجا ، در انتحار اشباح
جز سطل هاي خالي در چاه هاي خالي
 كي از مزارع نمك
 ما را عبور داده ست ؟


بخش 15

۳۳ بازديد

 

بر ارتفاع زخم
 پرواز داشتم
 و ارتفاع زخم
هر لحظه در مقاومت خونم
 نام مرا ميان فرصت هاي آبي خاموش مي كرد
من با گلوله اي در بال
 صياد را گريخته بودم
و قطره هاي خونم از ارتفاع زخم
 تا آفتاب منتظر تبخير
 متن معلق نفسم را
 بسيار نقطه هاي تعليق مي گذاشت
 وقتي كه لاجورد اطرافم
بوي عفونت پر ، داد
 من با تمام گوشت ويرانم
 و با تمامي وزنم
 از لاجورد اطراف
 بر روي خاك گرم تن انداختم
من از كنار قرمز خود ديدم
 در گردش بزاق ياران
 تصوير لاشخوران را
 كه چكمه ي فرشته ها را
 بر پاي داشتند
 و دركنار قرمز من پرسه مي زدند


بخش 16

۳۵ بازديد

 

در باز بود اما
 بسيار دور بود
 ما با نقيب قافله مي رفتيم
 و خون ما كه بوي سرخ حماسه داشت
مار و سراب را
 تا انتهاي حافظه مي برد
 در انتهاي حافظه لبخند جرعه با ما مبادله ي رؤيا مي كرد
 در انتهاي حافظ لبخند جرعه شط خشك نفهميدني مي شد
 در انتهاي حافظه از هيچ كس سؤال نمي كرديم
 در انتهاي حافظه لبخند مي شديم
 ما را نقيب قافله با باد هاي كاهل مي برد
 و بوي سرخ جرعه در باد
 رفتار ابرهاي كاهل را
 مست مي كرد
 شن را سكونت شادي هاي قديمي بود
 و ما ميان شن هايي مستعمل
 و چيزهايي از شن مي رفتيم
 پخش سكوت بود و حريق دقيقه هاي كويري
در باز بود اما
 بسيار دور بود
 ما از براي حرف هاي كمي بسيار مي رفتيم
 بر چهره هامان حوادث تقليد مي گذشت
 بر چهره هامان رضايت ما منطقي نداشت
 گويي زمين براي ما مي چرخيد
 سقف پرنده هاي دراز
و جذبه ي غذاهاي آفتابي
 با آسمان صداي ما را قاطي مي كرد
 و با صداي آن جهاني ما
 مار و سراب
 مي آميخت
 و در سراب عصمت گنگي
آرميده بود
 و با سراب
 محض متروك
 چشم نگاه گير ماران بود
 چشم نگاه گير ماران
انگور باغ هاي عدن بود
 كه راه را محيط اساطير مي كرد
و راه ،‌مهربان بود
 و راه
 نالان حركت و هيجان بود
 بر جلگه ها
 گروه خيال انگيز سنگ ها
 افتاده بود
 و از پيچش برهنه ي چنبر ها
 گرداب فلس هاي رنگين
 بازوي نور برمي خاست
 و زهر ،‌زهر پنهان
 در زير پوست هاي تزييني
با ما مي آمد
 و خاطرات پاشنه ها را
 تنها در انتهاي هر ره
 كامل مي كرد
 همواره ترس
در انتها فرود مي آيد
اي روح رهسپار
 اي مار
 همهمه ي غضروف
وقتي كه ترس نامش را گفت
 از ترس مست گشتيم
 و از هزار پاشنه
 ناگاه
مد عظيم زهر
بالا آمد
 و سينه ي م مفخم ياران
هفتاد فرسخ درد را
 تا انتهاي ضلع شكست
برد
 شن با نقيب قافله از راه ماند و
 ما
 افسار برگرفتيم
 و چهارپايمان را
 به صيقل سپيده دم بستيم
 و مثل نقطه ي تعليق
 مانديم
 در انتهاي حافظه لبخند جرعه لطمه خورده و رنجور بود
 و جرعه ،‌در سياهي احشا يأس
 با ما از انتقامي عاجز
 تجارت معني مي كرد
 و شب ستاره ها را در شاخه ها
 پرتاب مي كرد
 و باد بادي اش را مغرور بود
 و باد شور بود
 در انتهاي حافظه در باز بود ، اما
 بسيار دور بود
خون در تمام آينه ها جاري بود
 و روز
 روي سايه ي خود
 واژگون شده بود
 همواره دسته هايي از دستمزد
 با كفش هايي از دشنام
 خواب كناره ها را
 آشفته مي كردند
 و بر عبور
 حاشيه اي از خون
 مي دوختند
 و گوشت هاي ساطوري
 بر نيمكت هاي عذاب
 پيغام مي نوشتند
 و از درخت خشك رؤيا
 در خواب راهروهاي ميله اي
 و از قصر خون منجمد سرهايي
 كه خوابشان را
 شب ها ، ميان موهاشان پرت مي كردند
 قفل و قلاده مي رست
ما روي وحشي در هم كوفته
 خم شده بوديم
 و روز روي سياه ي خود شب ترين شب ها بود
 برگرد
اي كاروان خسته ،‌برگرد
 ذهن نمك عقيم و نازاست
 زيبايي ذغال را
 آتش
طي كرده است
 و ماهيان قرمز شب را ستاره ها
 ترسانده اند
اي ذهن
 اي زخم منتشر
 صبر ميان تهي را
 از مزرعه نمك بردار
 زيرا سراب هاي قديمي حالا در آب هاي تو جاري است
 برگرد
 اينجا طبيعت
انسان كه مي نمود
طبيعي نيست
 اينك كه گاو هاي معطر
در راه منقلاب
 طرح ئ تپاله مي ريزند
 و جغد هاي قانوني
 با عنكبوت ها
 برنامه مي نويسند
 تا دوستان جنايت را
در حلقه ي حمايت گيرند
 و ايستاده ها
 نشسته اند
 و انزواي من
 بوي كاغذ گرفته است
اي دوست بيا تا صداي بلبل هايي را بشنويم كه مي گويند د قديم مي خوانده اند !‌

تكيه ي ما ديگر لبخند تو را تقليد مي كند ،

تكيه ما با خواهران دفاع ،

با هذيان حصبه و آرد هاي سپاه ،

با نسيم سبك بر ويرانه هاي سبكبار ،

بيا و طاق نماد ها را آب و جارو كن كه كبوتران روحاني مسجد هنوز نور محراب را در بال هايشان دارند و جهان جامد ما را به عبوري ديگر مي خوانند ،

به عبوري از ديگر ، از حجم ، كه فاصله را در گذر از ما بي فاصله مي كرد و در گذار از ذهن ما ، هشتي تاريكي بود ،

اي دوست دستهاي مرا پر كن ،

مرا از شكل عبور ده ، كه هر شكل بهاري است و شورشيان زير سقف بهار تناسب انگشتان تو را به انتظار نشسته اند ،

كه در اينجا هر چيز ساخته از انتظار است ،

و حتي اين سكوت تحت الفظي كه به حس شنوايي اش مي بالد و عطر دوردست را مي شنود كه خط تقسيم را از برلن و ويتنام پاك مي كنند .

آه كه من هنوز بيمار رؤياييم ، كه من هنوز آسمان را با خيال هاي خيس حدس مي زنم ،

چه شبنم دردي در حرف من بخار مي شود اي دوست !

اي دوست بيا و هي هي رمه هاي عادت من شو كه من هنوز بر شن هاي هموار دل به جاپاهيي بسته ام كه عزيمت ما را با خود مي برند ،

فضاهاي زميني خالي است و جاده هايي كه بر خيال كودكي من حكومت مي كنند به سرزمين بايري مي روند كه انكارشان مي كند ،

ديگر هيچ سرابي در طول فرسخ هاي سپيد نمي رويد و واحه هاي متروك را استخوان هاي خشك و قديمي را گرفته است .

من نمك و شن نوشيده ام و گوشتم در خواب قهوه اي زخم ها ،

پوست مرا به تولدي تازه تعريف مي كند .

گوش كن ، صداي رشد مي آيد !

"‌رؤيا " ي ديگري است كه شايد در جامه ي توري كدام باد دلتنگ من است !

اي دوست بيا كه آمدنت را كوچه به اشتياقي بزرگ استاده است ،

بيا كه پنجره اي تنها ،‌ براي تو از ديوار ، پر مي گيرد ، پر مي گيرد ،

و ملافه هاي سفيد ، كتاب هاي سياه ،

و شكاف هاي نگاه به بيهودگي گله هاي آدمي فرو مي افتند و سايه اي كه مي گريزد از بازوي پنجره ، نگاه كن ، اينك كوچه اش را در برابر دريا مي بيند ، و رهسپار ساحل سرگيجه
آيا كسي است
 كه از دريا
 پايين مي آيد ؟
 زيرا زبان آب
 الفباي تازه ي اعماق را
 به من آموخت
من در كدام ساحل
پيوند شكل و حركت را ديدم
 و پاره هاي مطلق را
 كز هم گسيخته مي شد ؟
 و آن كدام ساحل ههمواره با من مي گفت
 آيا قنات هاي تو دردهاي كوير را خواهند نوشيد ؟
 اعصاب من مگر بر شن ها
 آرام گيرند


بخش 19

۳۶ بازديد

 

در چتر هاي بسته ، باران است
 خشكي بخارهاي معلق را
 به خود نمي پذيرد
 و در مؤسسات تحقيق
اشباح
 حيرت باران سنج ها را
 اندازه مي گيرند
 در چترهاي بسته اينك
 كدام بام
 غربال مي شود ؟
اينك كدام ميدان
 تاريخ را ميان قفس برده ست ؟
 نامردهاي باستاني
 در زره باران
 با عطسه هاي شمشير
 بر اسب هاي سرفه
 از خون سايه ها ميدان را
 در خلاء سرخ
رنگين كنند ؟
در چتر بسته دلتنگي ست
 باران بي علامت
 بي پيغام
 هوش بلند ساختمان ها را
 به بوي خاك تازه ، سوقات مي كند
 و كاخ ها و كنگره ها
 ناگاه
 در عطر كاه گل
 همه
 غش مي كنند
در چتر بسته پوست معماري
 با خشم خارپشت
 منطق ارقام را
 آشفته كرده است
 در چتر بسته ، شبدرهاي وحشي
 از جلگه هاي دور به راه اوفتاده اند
و خوشه هاي ديم
 از كوه هاي اطراف
 شهر بزرگ را
با ارتباط هاي گياهي
 محاصره كرده اند
 اي ارتباط هاي گياهي
برزيگران شبدر
 بازيگران در شب
 نوك ارتفاع ها به زمين مي آيند
 تا راه رفتن باران را
 بر تپه ها
تماشا
 كنند
 اين تپه هاي پيموده
 از ميله هاي ممتد
 كه قحط را به حافظه ي نخ نماي آب
 مي بافند
در چتر بسته دروازه هاي بابل
 از ازدحام عاج لگدمال مي شود
وقتي كه دختران جو
 خط هاي گرم و طولاني مي گريند
 انبوه سكوت پسران زمين
 كز پنجره عبارت هاي زمزمه گر را مي بينند
 ياد قيام و خاطره ي فرياد را
 بي تاب مي شوند
 فرزندان ملت
دسته هاي مهاجر كندوها
 در اهتزاز پرچم هاتان
 ما جمله كودكيمان را
 جا گذاشتيم
فراريان افشان
از جبه هاي دور
 بر كشتگاه نزديك
 اي گام هاي بي مهميز
 اي گام هاي بركت
 كه در ميان مزرعه تاريخ جنگ را
 بي اعتبار كرده ايد
 شهر از صداي شستن مي آيد
 ما از صداي شسته شدن
 با برگ شسته
 صخره شسته
 دلهاي شسته
 عينك هاي شسته ست
ترديد شسته
 احتياط شسته
 دفترچه هاي شسته
 سفرنامه هاي شسته
 تصويب نامه هاي شسته
 وزيران شسته
 آه
 اي اشتياق شستن
 كوسيل ؟
باران شستشو افسوس
 در چترهاي
 بسته جاري ست
 خميازه هاي سيل ، در ترك خاك رس
 تا انتهاي خشك وريدش
ياد عزيز ابر را
 خون مي دواند
 و رويش طناب از غضب مار
 و برق شيشه در گذر سوسمار