بيراهه زند خنده به گامي كه نه با خويش
با نقش اطاعت كه به هر بوته نشاند
خويش دگرش باز دگر سوي بخواند
اين چهره كه با جلوه هر سنگ شود دور
در جلد كدامين تن بي جان شود آرام ؟
با من به گريز است
و نه پيدايش مقصود
با من به عتاب است و نه پيدايش پيغام
تنها نه بر اين جاده زند نقش
در بيراهه هاي خوابم بندد تصوير
در رويا هاي پنهانم دائم پيدا
در صافي هاي آب و آيينه زنجير
از اوج نگاهش پيوسته در من
خورشيدي شب ها بر فكرم تابيده ست
و ز پرواز گامش پيوسته با من
آژنگ ايامي خاكسترگون
بر سيماي بخت پيرم خوابيده ست
گامي كه نه با خويش ز هر خنده بيراه
عصيان طلبد دست برون آرد از درد
تا جلد تهي پر كند از جلوه تصوير
تا فاصله را نوشد با يك جست
اما عطش فاصله ديگر را
مي ريزد در پيش چشمش تصوير
از چهره برخيزد بانگي ويران
در بيراهه مي پيچد چون دودي تار
اومي بيند خود را با صوتي در اعماق
او مي بيند خود را با بانگي طعن آزار
برمي دارد فرياد اما فريادي نه
بردارد آواز اما حلقومش خاليست
در خالي هاي آوازش گويد : برگرد
بانگي گم بر لبهايش ساكن : اي من ! ايست
از چهره اما بانگي ويران باز
در بيراهه پيچد چون دودي تار
از سويي پاسخ آيد : بگريزم بگذار
وز سويي ديگر باز اين تكرار بگذار
بگذار كه در خلوت تاريكي شب ها
آواره چو سگ بر لب يك جوي بميرم
چون اختر لرزنده سحر رنگ ببازم
باز از دل يك شام سيه زنگ بگيرم
بگذار چو موجي كه ز طوفا ن خبر آرد
آشفته سر خويش به هر سنگ بكوبم
پر گيرم و از پهنه پروا بگريزم
تا شيشه هر نام به هر ننگ بكوبم
يا عريانم بگذار از رنگ و از پرده
تن را بي من كن من را بيگانه با خويت
يا افشان شو بر خاكي كه افشاندت چون سرو
خاكستر شو تا چون شعله گردم گيسويت
هر بوته اطاعت برد از گام
گامي كه نه با خويش
گامي كه فرو در گل ترديد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد