آفتابش از سر ديريست
پاكشيده در افق دور
دل تهي ز حوصله تنها
مانده در غروب غمي كور
جنبشي نه در همه صحرا
نه به دود دشت لهيبي
نه تكاني از نفس باد
نه گريز عطر غريبي
روز جز نوازش خورشيد
همدمي به عزلت او نيست
شب به كنج خلوت تاريك
جز به خويش خويش فرو نيست
بادي ار گذشت نياورد
ز آب بركه اي نه پيغام
ابر پاره رفت و نينداخت
سايه اي به پيكرش آرام
آمد ار ز دور صدايي
بي نويد بود و فريبا
نه حديث بال كبوتر
نه ز گام خسته اي آوا
سالها گذشت و نيامد
مژده گذشتن عابر
لحظه اي به سينه ننوشيد
لذت درنگ مسافر
ياد رفته هاي فراموش
تب فشانده در تن بيمار
سر كشيده در غم خاموش
كوزه هاي باده پندار
ياد آن گوزن فراري
كه كنار او عطشي داشت
خونچكان و زخمي و رنجور
صيد خسته دل تپشي داشت
شب غنود سينه به سينه
صبح پا كشيد و به ره راند
رفت ليك روي تن سنگ
خون دلمه بسته او ماند
آن زمان كه خاركن پير
بر سرش نشست و خسته
در شكسته آبله پاي
بر گرفت كوله بسته
آن شبي كه زنگ شتر ها
غرق در ترانه چاووش
از نويد قافله دور
جرعه مي چكاندش در گوش
مرغكي از او تنهاتر
شب به راه ماند و ناشاد
تا سحر به بستر او خفت
تا سحر نوازش او داد
خسته بااشاره منقار
زد ندا كه : برپا برپا
لابه زد كه
بشكف بشكف
بال زد كه : بگشا بگشا
خنده زد به حسرت و پر ريخت
فكر را به زمزمه پر داد
رفت تا به ژرف دل سنگ
بر كشيد غمزده فرياد
اي گرفته اي همه درهم
اي فشرده دل اندر دل
اي فرو نهفته به خود سنگ
اي كشيده حسرت ساحل
باز شو به من برهان خويش
از ستوه بستگي امشب
انجماد رابشكن دست
انفجار را بگشا لب
باز شو به من چو گل موج
اي منت يك امشب همدم
باز شو به من بشكف سنگ
اي غريق منجمد غم
او ولي به لالي انبوه
بي جواب و خامش و سنگين
غرق در سياهي و سختي
سر فرو كشيد به بالين
در غروب دشت كنون مات
درد ناشكفتن دارد
دمبدم به شيوه مرغك
خويش رابه زمزمه آرد
كاي گرفته بشكف بشكف
وي فشرده بگشا بگشا
چند پاي توست زمين گير ؟
اي نشسته برپا برپا
گر به دل نشانده پشيمان
حسرت گذشته خود را
با نويد مرغ دگر ليك
در شكفتن است به رويا
غوطه خورده در هوسي گرم
طاقتش گرفته از او طاق
در سرش ز باديه فرياد
دردلش ز قافله اطراق
مانده بي رفيق كه خورشيد
ديگرش نوازشگر نيست
پا كشيده در افق دور
آفتابش از سر ديريست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد